الان دست رو دلم نذار که کارش از خون گذشته !

امروز برای اولین بار در این مدتی که بنده نینقول قورت دادم غذایی تو یخچال نبود برای ناهار . دیشب لوبیا پلو خوردیم و چون کم بود حامی سیر نشد این شد که سه تا تیکه لازانیا فریزر داشتیم اونو آوردم بیرون و گرم کردم و خوردیم . بعد دیگه امروز شکر خدا تو فریزر هم هیچ کوفتی نداشتیم بذارم بیرون گرم شه بخورم . هر چی فکر کردم دیدم نمی شه نی نی گرسنه بمونه که یعنی دکترمم گفته مطلقا گرسنه نمونی یه وقت این شد که انتهای بدنم رو هم آوردم و یه بسته فیله مرغ گذاشتم بیرون گفتم یخش باز بشه سرخش کنم بخورم . یه خرده مشغول جارو پارو و تی کشیدن شدم تا یخش باز شد . رفتم از تو یخچال آب بردارم بخورم دیدم اااا دو تا فلفل دلمه سبز خوشگل چشمک می زنه گفتم بذار اینا رو هم خورد کنم و با مرغ سرخ کنم . داشتم فلفل ها رو خلال می کردم که یادم افتاد هویج هم داریم گفتم بذار یه دو سه تا هویج هم خلال کنم و بهش اضافه کنم بشه یه خوارک خوشمزه تر . سه تا هم هویج رو با دقت خلال کردم همچین انگار برای مهمون داشتم غذا می ساختم . یه پیاز برداشتم و خلال کردم و با کمی روغن سرخش کردم و فیله ها رو بهش اضافه کردم و تفت دادم . بعدم هویج و فلفل دلمه رو بهش اضافه کردم و کمی نمک و فلفل و در آخر هم برای اینکه هم خوشمزه تر بشه هم ترش بشه بتونم با اشتها بخورم مقداری گرد غوره بهش اضافه کردم . دو تا قاشق هم رب دست ساز مامان بهش زدم و یه فنجون آب ریختم توش و به گاز تایم دادم نیم ساعت و زیرش رو یه کم کمتر کردم و گفتم تو این فاصله بشینم سر وبلاگ بازی . یه چند تایی وبلاگ خوندم  در حالی که دلم داشت غور غور می کرد از گشنگی و منم هی بهش وعده می دادم صبر کن بچه الان غذای لذیذت آماده می شه حالشو می بری اون وقت . بیست دقیقه ای گذشت احساس کردم صدای جلز ولز می  یاد پا شدم برم سر گاز که پامو که تو آشپزخونه گذاشتم بوی شاهکارم خورد تو دماغم . پاهام سست شد اصن باور کن . در قابلمه رو برداشتم دیدم بعله مقادیر زیادی زغال کف قابلمه آماده نوش جان شدن است . بفرمایید ناهار گریه

و این اتفاق یعنی سوزوندن غذا انقدر نادره در تاریخ این هشت سال و اندی غذا پختن من که به جرات می تونم بگم شاید بار سوم بود . الان هم دماغم سوخته خیلی هم ...

دفعه اولش رو خوب یادمه دفعه دوم رو نه و این هم دفعه سوم . دفعه اولش هم خیلی حالب بود . تازه عروسی کرده بودیم یه شب کلی به این حامی بخت برگشته پز دادم که من خونه مامانم کیک می پختم همه انگشتاشون رو هم گاز می زدن ! بشین ببین الان برات چه شاهکاری بسازم . یکساعت بعد دقیقا همچین زغال سنگی تحویل دادم که امروز ساختم .

کلا بهتره من دلم رو برای هیچی صابون نزنم و از هیچی تعریف کنم حتی پیش خودم . حالا قبل این شاهکار هی خدا خدا میکردم وقتی غذا رو کشیدم تو بشقاب و خواستم بخورم باز بوش نزنه تو ذوقم و بتونم با اشتها بخورم . مثل اینکه خدا بر عکس شنید . البته منم نامردی نکردم و با قاشق سطح رویه زغال ها رو که همانا تعدادی فیله مرغ و هویج در حال تبدیل شدن به زغال بود رو کندم و نوش جان کردم نیشخند

 

بعد نوشت : ااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بچه ها دیدین چی شد ؟ همین الان فهمیدم وبلاگم الان تقریبا 10 روزه سه ساله شده بچه من حواسم نبوده بهش . بمیرم براش که نو که اومده به بازار این بچه از یاد من رفته . سه سالگیت مبارک ماددددددددددددددددرقلب

/ 35 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الناز

سلام من الان فهمیدم نی نی داری نازی الهی به سلامتی به دنیا بیاد[فرشته]

ساناز

مامان مممول خوشگلم چطوره ، نی‌ نی‌ دوست داشتنیش خوبه ؟ مواظب خودت و نی‌ نی‌ باش ،سه ساله شدن وبلاگت مبارک عزیزم[ماچ]

لیلا مامان مارتیا

بالاخره چی خوردی؟ اونقدر خوشگل نوشتی که چی پختی گرسنه شدم

صنم

سلام مامانی ممول گل خوبی؟ وزنت رفته بالا؟ آیکون صنم کنترلچی[نیشخند] امروز گفتم اونطوری که تو میگی سیب زمینی قیمه رو بریزم مامان که گفت خوشمزس خودم هنوز نچشیدم[زبان] جات رو خالی میکنیم

مریم گلی

ای بابا خب نفهمیدم دیگه از قدیم گفتن ندونستن عیب نیست نپرسیدن عیبه!!!!!باشه جواب نده اکشال نداره منم همینجور میمونم تو خماریش آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه[ناراحت]

یک مسافر

سلام قدم نی نی تو به این دنیا تبریک می گم، ممول خانمی من وبلاگتو خیلی وقته می خونم، قبلا هم با اسم دیگه کامنت گذاشته بودم. خیلی وقته می خوام تبریک بگم نشده، ایشالله خدا بهتون یه بچه(یا حتی دو قلو و یا حتی بیشتر[نیشخند]) از نوع سالم و باهوش بده خلاصه هر چی دعای خیره برای تو به خودت حسابی برس، پیاده روی رو فراموش نکنی [گل][ماچ]

سیندرلا

نینقولتو تبریک میگم ممول جان. بالاخره سره مامان شدن تسلیم شدیا.

نیکادل

یعنی ممول جوری دلم برات کباب شد که همون روز غذامو جزغاله کردم..گذاشتم جا بیفته رفتم بیست مین بخوابم شد یک ساعت و نیم..جوریم نبود که بشه تهشو تراشید حتی![ابرو] فدای تو مامان نازنازی

سپیده

ممول جون سلام... فک کنم دو سالی هست که وبلاگت رو می خونم...هر سری همه ی نظر های بچه ها رو می خونم اما هیچ وقت خودم برات چیزی ننوشتم... دو ماه ژیش که گفتی دیگه ملوم نیست که بتونی بیای یا نه..خیلی عزا گرفتم...تقریبا می تونم بگم انقدر جلوی دوستام ممول / مملول کردم که حسابی بهت حسودی می کنند... اینقدر با نوشته هات ذوق می کنم که وسوسه شده بودم که خودمم یه و بلاگ برا خودم برپا کنم...[نیشخند] امشبی انقدره دلم برات تنگ شده بود که با خودم گفتم: عیب نداره دوباره می رم پست های قبلی ممول رو می خونم...اما و قتی دیدم پست جدید گذاشتی اینقدر ذوق کردم که نگووو[گل] گفتم بذار برای اولین بار برات یه چیزی بنویسم و بهت بگم با اینکه ندیدمت اما حسابی وابسته شدم بهت... فینگول قورت دادنت مبارک باشه عزیزم...

سرخی خانم

سلام ممول جان. الاهی بمیرم چی کشیدی اونم با شکم گشنه. امیدوارم که حال خودت و نی نی نازت خوب باشه. میبوسمت عزیزم.