این مدت که نبودم ...

توی این مدت که نبودم خیلی اتفاق ها افتاده . پسرکم واکسن دو ماهگی ش رو زد و بدنش به شدت به واکسن واکنش نشون داد ، پاش خیلی شدید ورم کرد و قرمز شد و بعد هم تب کرد و بعد تر اسهال هم شد دوباره . بردمش دکتر و دکتر ما رو بد جوری ترسوند و ارجاعمون داد به بیمارستان اتیه . پزشک کشیک بیمارستان اتیه دستور بستری داد در حالی که پسرک اصلا اونقدر ها هم بد حال نبود و من در حالی که توی مرز سکته بود در مقابل بستری مقاومت کردم و از دکتر خواستم آزمایش هاش رو بنویسه و اگه توی جوابش مشکلی بود ببریمش برای بستری . سه روز طول کشید تا جواب آزمایش هاش بیاد و خدا رو شکر هیچ مشکلی نبود . اون وقت شما فکر کن دکتر محترم می خواست سه روز این بچه رو الکی الکی بستری کنه اونم توی VIP چون که می گفت اتاق خالی ندارن .  

بعد از اون که از شوک این قضیه در اومدیم یک مرتبه برنامه مسافرت به شمال جور شد و علیرغم مخالفت های همه که می گفتند نرو بچه مریض می شه ! از اونجایی که به شدت به یه تغییر آب و هوا احتیاج داشتیم با الی جونم اینا رفتیم شمال . خودم هم به طرز وحشتناکی از اینکه بچه در اثر تغییر آب و هوا اسهال شه باز می ترسیدم ولی خب تصمیم گرفتم اون چند روزی که شمالیم شیر خودم رو که به سختی می خوره بهش ندم و تمام شیشه هاش رو هم مرتب با آب معدنی جوشیده شده می شستم و استریل می کردم ، آب برای شیر خشکش هم از تهران جوشوندم و برداشتم و بعد هم که آبش تموم شد آب معدنی جوشوندم و بهش دادم که شکر خدا هیچ مشکلی براش پیش نیومد . هم توی راه به شدت بچه خوبی بود هم تمام مدتی که شمال بودیم جز برای خواب و شیر گریه نمی کرد و کلا بد جوری آب و هوای شمال بهش ساخته بود . خوابش هم خیلی خوب شده بود و گاهی شب ها تا 5 صبح می خوابید بدون شیر خوردن و وقتی ساعت رو نگاه می کردیم و می دیدیم پنجه و شیر نخواسته تا اون موقع انگار معجزه قرن اتفاق افتاده بود . به حامی می گم بیا بریم شمال زندگی کنیم تا پویان یک سالش بشه ! کلا بدجوری اون چند روز شمال چسبید بهمون جای شما خالی .

از شمال که برگشتیم باز برگشت به روال سابق و نق نق و نخوابیدن و گریه . بالاخره دوشنبه این هفته از یه متخصص گوارش که خودم دو سال پیش رفته بودم پیشش و جواب گرفته بودم وقت گرفتم و بعد از معاینه گفت که رفلاکس خیلی شدید داره و براش دارو نوشت . بعد از اون بردمش پیش یه فوق تخصص جراحی نوزادان برای مشاوره در مورد ختنه اش . بعد از یه معاینه اساسی گفت که خدا رو شکر هیچ مشکلی نداره و قرار شد که چهارشنبه صبح ختنه اش کنیم و قرار بر این شد که برای اینکه مدت کمتری اذیت شه با جراحی ختنه بشه . سیصد تومن هم دستمزدش بود . آخر سر هم در مورد رفلاکس پویان باهاش صحبت کردم و گفت که اصلا رفلاکسش به اون شدتی که متخصص گوارش گفته بود نیست و اگه بود بچه وزن نمی گرفت درست !

چهارشنبه صبح ساعت 8 صبح رفتیم بیمارستان توس که قرار بود اون جا این اتفاق برای پسرکم بیفته . دل توی دلم نبود و از شدت استرس داشتم بالا می آوردم . ساعت 9 دکتر اومد و بعدش یه پرستاری اومد پسرک رو ازم گرفت و برد به سمت اتاق عمل . بعد از چند دقیقه صدای جیغش تمام بیمارستان رو پر کرد و وقتی بعد از ده دقیقه آوردنش تحویلمون دادن بچه ام انقدر جیغ می زد و انقدر بی تابی می کرد که اصلا نمی دونستم باید چه جوری آرومش کنم در ضمن شیر هم نمی خورد . بعدکه پوشک بچه رو باز کردیم دیدیم که براش حلقه انداخته دکتر و دیگه من بودم که قاطی کردم و با پرستارا شروع کردم دعوا کردن که این بچه قرار بوده جراحی شه چرا حلقه داره پس؟ و اونا که سعی می کردن منو متقاعد کنن که دکتر تشخیص داده با حلقه این کار رو انجام بده ! براش بهتره و  جایی برای نگرانی نیست . تا ببریمش خونه و تا ساعت 3 نان استاپ جیغ زد ولی بعد استامینوفن دادیم بهش و آروم شد و خوابید . ساعت 5 که بیدار شد باز شروع کرد به جیغ و گریه و یک مرتبه تب کرد و تبش به 39 درجه رسید . دیگه با استامینوفن و پاشویه تبش رو آوردیم پایین و تا ساعت 5 صبح هم مرتب تبش می رفت روی 38 و 38.5 و بعد با پاشویه می اومد پایین . دیگه خدا رو شکر از امروز ظهر به بعد حال عمومیش خوبه و تقریبا مشکلی نداره . حالا تا ببینیم این حلقه کذایی کی می افته ؟! حالا من موندم و این فکر که چرا دکتر به من گفته جراحی کنیم بهتره و برده تو اتاق حلقه انداخته ؟!! بدجوری فکرم رو درگیر کرده این موضوع .

خلاصه که پسرم رو مسلمون کردیم رفت !!!!!!!!!!!

/ 14 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لی لی

سلام ... تورو خدا از خوبی هاش هم بنویس و اینقدر من رو نترسون ... من 6 سال ازدواج کردم و امسال قصد بچه دار شدن دارم ، ولی خیلی میترسم ... از خوبی هاش هم بنویس تا ترسم کمتر بشه ...

دختر مجرد

اوه چقدر سرت شلوغ بوده ببین بعضیا نمی تونن واکسن و خوب بزنن و بچه اینقدر اذیت می شه- واکسن خواهرزاده کوچیکه منو اینقدر پرستاره خوب زد که اصلا بچه مشکل ورم نداشت و پاش اذیت نشد اما خواهرزاده بزرگم همینجوری مثل پویان شد اصلا بچه تا چند روز نمی تونست پاشو تکون بده- بلد نیستن بزنن

خورشید

من کاملا می فهمم استرس بچه ای که دایم تب بکنه و اسهال باشه یعنی چی؟ من یکی که پوستم کنده شده تا علی اینقدری شده همه این دردسرها رو من واقعا چند برابرش رو داشتم مخصوصا ریفلاکس که مال علی بسیار شدید بود و مجبور شدن به مدت یکسال بهش راینتیدین بدن و این جریان تا دو سالگیش طول کشید . البته خدا رو شکر ریفلاکس پسر تو به این جدی نیست و حتما تا چتد وقت دیگه خوب میشه . با اینکه بچه ها با بزرگتر شدنشون زحمتشون بیشتر میشه ولی چون بدنشون آماده تر و مقاومتر میشه خیال آدم تو خیلی چیزها جمع میشه . دعا میکنم خدا به هر دوی شما سلامتی و آرامش بده تا درکنار هم از زندگیتون لذت ببرید

الی

ممول جان ببین راجع به رفلاکس یه بچه 3 ماهه باید یک فوق تخصص گوارش کودکان نظر بده- یک فوق تخصص کودکان 4 سال بعد از تموم کردن دوره تخصص کودکان دوره می بینه و طی 4 سال تحصیل فوق تخصص فقط گوارش کودکان می خونه- دکتر نریمان که دوستمون معرفی کرد فوق تخصص نوزادانه و نه فوق تخصص گوارش کودکان- بهت دکتر الهام طلاچیان رو معرفی می کنم استاد دانشگاه تهرانه و مطبش نزدیک کردستان- بادت باشه نه متخصص جراحی و نه فوق تخصص نوزادان نمی تونن دقیق اعلام نظر کنن- برو ژیش دکتر طلاچیان اگه راضی بودی کلی دعام کن- از شب زنده داری و بیقراری بچه نجاتت می ده- کار را باید به کاردان داد.

سنی

[بغل]من قربونش بشم این پویان نق نقو رو. ممولی وقتی عکسهاتونو دیدم اینقدر خوشحال شدم که مگو پیش خ ودم گفتم خد رو شکر همه چیز زوبراهه که مول رفته شمال آب و هوایی عوض کنه.حالا هر بار دیدی داره بی تابی می کنه یه سفر برید شمال حالا اگه شده دو روزه فقط... آفرییین به تو که به موقع وارد عمل شدی و نزاشتی بچه رو بستری کنند فکر کن همینطوری الکی الکی بچه بساری بهش و دارو بهش بدن و در کنارش هم استرس شما که این صحنه ها رو میدیدید...گاهی هم بخاطر اینکه جیب مردم رو خالی کنند یه تصمیمات این مدلی میگیرن... مسلمان شدن پویان هم مباااااااارکه حالا دیگ با خیال راحت میتونین براش برین خواستگاری[نیشخند][چشمک] بخاطر تصمیمی هم که دکتر گرفته نگران نباش مثل همیشه مثبت فکر کن دوستم.اگه چیز مهمی بود که بهتون میگفتن همون موقع...

گلپر

خسته نباشی دوستم . من می دونم که تو از پس روزهای سخت برمی آیی . قوی بودنت بهم ثابت شده .

زهرا

سلام ممول جون.پسر خواهر منم اینجوری بود و همه می گفتن ریفلاکسه ولی یه دکتر گفت که ممکنه حساسیت به غذاهای مادر باشه که وارد شیر میشه بعد بهش گفت چه چیزایی رو نخوره و بعدش کم کم اونا رو تجربه کنه تا ببینه چه غذایی که می خوره بچش بد تر میشه.الا که رعایت می کنه خیلی بهتره بیخودی چند روز دارو خورد. ایشالا پسر شما هم زودی خوب بشه[لبخند]

مجی

مبارک باشه خدا حفظش کنه این نازنیت رو آدرس دکتر گوارشت رو به من می دی؟

مامان آرین

خوب کاری کردی رفتی سفر..آدم گاهی واقعا به تغییر آب و هوا نیاز داره...جالبه هوای شمال به آرین هم می ساخت...خیلی خوب می خوابید اونجا...راستی به الی اینا خیلی سلام برسون مبارک باشه مسلمونی آقا پسمل گلت [ماچ]

لادن

ممول جون هر چی که پسری بزرگتر بشه رفلاکس هم بهتر میشه نگران نباش اصلا.پسر من هم رفلاکس شدید داشت که حالا که 5 ماهشه کاملا رفع شده عزیزم