بالاخره اومدمممممممم

امشب که پسرک زود خوابید تصمیمم رو جدی گرفتم که خیلی وب گردی نکنم و بیام یه پست حتی شده مختصر مفید بذارم و برم .

پسرکم این روزها داره وارد مرحله لجبازی می شه و خیلی خیلی تلاش و صبر و حوصله می خواد که وارد بازی اش نشی و باهاش مدارا کنی و نذاری کار به مرحله ی جنگ و کشمکش برسه به خصوص وقتایی که حامی خونه است چون که اصلا و ابدا نمی تونه ببینه من و پسرک با هم نمی سازیم و سریع جبهه می گیره . اینه که بنده تا آخرین اپسیلون انرژی ای که توی سلول هام دارم رو خرج می کنم در طول روز و دیگه واقعا شب که می شه به محض اینکه می خوابه به سرعت هر چه اسب تر کارهام رو می کنم و شیرجه می زنم تو تخت البته که اگر فکر کردین به همون سرعت اسبی خوابم می بره سخت در اشتباهین ! نخیر یه کلنجار یکی دو ساعته معمولا دارم با خودم تا چشمام گرم شه و تازه خوشمزه ی ماجرا اینجاست که تا پلکم روی هم می افته و می یام خواب شیرین رو مزمزه کنم صدای گریه ی پسرک بلند می شه و بنده بالش به بغل می دوئم توی اتاقش . قانون جدیدمون از بعد عید اینه که تحت هیچ شرایطی در طول شب نیاد توی تخت خودمون واسه همین شب ها یه تشک می اندازم کنار تختش روی زمین و تا گریه می کنه بالشم رو با خودم می برم توی اتاقش و روی همون تشک می خوابم تا خوابش عمیق شه و معمولا در این مرحله خودم دیگه نای بلند شدن و برگشتن به تخت خودمون رو ندارم و همون جا بیهوش می شم .

وای یه کار با نمکی می کنه این روزها که من می خوام قورتش بدم . هلاک و لت و پار هندونه شده و روزی صد بار به من می گه : مامان به من هیندونه می دی ؟  بعد که بهش می دم می خنده و می گه : سلام هیندونه ؟ خوبی ؟(وای من می میرم براش وقتی این کار رو می کنه )

دیشبم رفته بودیم خونه ی دوستم . براش پیتزا سفارش داد آوردن که خیلی دوست داره . تا در جعبه ی پیتزا رو باز کردم بلند بلند گفت : سلام پیکزا خوبی ؟ چه خبرا ؟ ( من و دوسم انقدر خندیدیم دوتایی )

بچه ام رو از شیشه گرفتمش و البته خودم می دونم خیلی زود این کار رو کردم ( که اون هم دلیلی داشت که بعدا می گم ) و بابتش هم عذاب وجدان زیادی دارم چون شیر خوردنش نصف قبل شده اما با دکترش که مشورت کردم که دوباره بهش بدم با شیشه یا نه گفت :نه خیلی هم به موقع این کار رو کردی و حالا که انقدر خوب و راحت تموم شده ماجرا دوباره برش نگردون . و هر چی من می گم کم شیر می خوره این جوری اون می گه همین یک سوم لیتر در روز بسه براش . قبل از این روزی 600 میلی لیتر رو راحت می خورد اما الان 300 الی 400 تا رو با هزار بدبختی و داستان و مصیب به خوردش می دم و البته واسه اینکه کمبود کلسیم پیدا نکنه یه وقت مرتب بهش مغز بادوم و هفته ای دو بار هم حریره بادوم می دم . ولی خب بازم روزی صد بار به خودم فحش خواهر مادر می دم که چرا این کار رو کردم . البته دروغ نگم و گوش شیطون کر غذا خوردنش خیلی خیلی بهتر شده ولی خب بازم همین که می بینم شیر کم می خوره خیلی ناراحتم . تو رو خدا بیاین منو دلداری بدین یه کمی ؟!!!!!!

 

/ 3 نظر / 41 بازدید
mahnaz

لینکی دوستم وبت باحاله منم لینک کن

ارتور شوپنهاور

سلام راستش دنبال خاطرات سفربه تایلندمیگشتم که باوبلاگتون اشناشدم بی تعارف ازسیاق نگارش ورک گویی تون خوشم اومدولی چیزی که باعث ضدحال بود حال وروزشمابعدازبچه دارشدنتون بود اینکه تحمیل کردن یه نون خوردیگه به طبیعت اونم موجودی که درطول عمرش فقط اکسیژن مصرف میکنه ودی اکسیدکربن پس میده وغذاشو ازسلاخی موجودات دیگه تامین میکنه وهمه جوره هم گند میزنه به طبیعت (یکیش خودمن)چرااینقدربراتون جالب ولذت بخشه؟؟؟؟؟؟