من برگشتم

اوه اوه چه خاکی گرفته اینجا رو . من شرمنده همه دوستای عزیزم که تو این مدت که نبودم نگرانم شده بودن و کامنت گذاشته بودن . فکر کردم خونه نشین شدم هر روز می یام آپ می کنم ولی واقعا امروز هم به زور نشستم پشت لپ تاپ .اصلا حال و حوصله هیچی رو نداشتم . همش یا خوابم یا ولو شدم رو مبل . انقدر تنبل و بی خاصیت شدم که خودم از خودم بدم اومده . البته یه سرما خوردگی شدید و یه معده درد شدید هم داشتم که واقعا رو به موتم کرد . حالا دیروز و امروز خدا رو شکر خیلی بهترم . امروزم از صبح  ( ساعت 10.30 ) که از جا پا شدم تصمیم سفت و سختی برای تمیز کاری خونه ای که دیگه از همه جاش ... می باره داشتم اما بعد از صبحانه دیدم عمرا حسش نیست اینه که بی خیال شدم و نشستم بالشت بغل یه چند تایی وبلاگ خوندم و حوصله نظر ندادن هم نداشتم . بعد کامنت هام رو دیدم و خجالت کشیدم گفتم بیام یه آپ سرسری بکنم و برم .

آهان راستی یه اتفاق خیلی بامزه ای هم یه روز صبح برامون افتاد اینم بگم  و برم . یه روز بعد از ظهر بعد از کلاس زبانم من و حامی رفتیم سپه و یه عالمه خرید کردیم برای خونه . تو یه ترافیک وحشتناکی هم موندیم تا برسیم . حسابی خسته و کوفته رسیدیم با بدبختی چهار طبقه اون همه خرید رو حامی طفلک کشید بالا . من که در رو بازکردم  از حال رفتم کف هال و حامی به یه لیوان آب میوه سر حالم کرد . خلاصه شب خوابیدیم و صبح حامی پا شد بره سر کار . هر چی گشته بود دیده بود کفش هاش تو جا کفشی نیست . پشت در خونه هم نبود  . منو صدا کرد بیدار شدم گفت تو کفش ها رو دیشب برداشتی از پشت در کجا گذاشتی ؟ گفتم من دیشب بر نداشتم دیدی که ولو شدم رو زمین . یوهو گوشی دستمون اومد که ای بابا باز ما یادمون رفت کفش هامون رو بیاریم تو اد همون شب دزد زد به خونه ما و چهار طبقه اومد بالا کفش های ما رو برد ! من زانوی غم به بغل گرفته نشستم تو هال و حامی یه جفت کفش دیگه پوشید و رفت . من همین طور اشک تو چشمام داشتم فکر می کردم که چرا دزد می یاد فقط کفش های ما رو می بره و ای بابا حیف کتونی های ریبوک نازنینم و اینا که یه دفعه حامی در زد و دیدم کتونی های من و کفش هاش تو دستشه ! گفتم اینا کجا بودن ؟ گفت : انداخته بودن جلوی در پارکینگ تو راه پله ها ! ما هنوزم کشف نکردیم که قضیه چی بوده ؟ اگه دزد بوده چرا نبرده ؟ اگه کار یکی از همسایه هاست چه مرضی داره این کار رو می کنه ؟ خلاصه که هنوز گیجیم که این کار کی بوده ؟ و از اون روز من همش حس میکنم صدای پای یه نفر رو میشنوم که تا جلوی در خونه ما می یاد و بر می گرده پایین !!!

بعععععععععععععععععععععععععععععععدا اون وقت یه اتفاق دیگه هم افتاده تو این چنننننننننننننننند  وقت . خببببببببببببببببببببببببببببب چییییییییییییییییییییییییییز شده یعنی خببببببببببببببببببببببببببب ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااتووووووووووووووووووو این مدتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت که نبودیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم چییییییییییییییییییییییییییییییییزههههههههههههههههههههههههههههه ییههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه نییییییییییییییییییییییییییییییییییییییینییییییییییییییییییییییییی قورت دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااادییییییییییییییییییییییم نیشخند بله بله بله الان در مقابل شما یک عدد مادر 8 هفته ای با یه نینقول کوچولو تو دلش نشسته زبان

تو پست بعدی مفصل می نویسم راجع بهش .

/ 89 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
leila

kheyli mobarakeh ...movazebe khodet bash azizam..rasti manam nini daram ..2 hafteh az ninit koochiktareh.....

آزی

عزیزم یه چیزایی حدس زده بودم خیلی خوشحالم البته بیشتر برای حامی و مامانت و دایی جون های نی نی [زبان]بهت تبریک می گم مامان چوچولو [قلب]

قاصدك

[بغل] عزيزم .. تبريك ميگم .. خبر ني ني دار شدنت هم متفاوت از بقيه است شكر خدا ..

قشنگ روزگار من

مبارکهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه مامان ممول به سلامتیییییییییییییییی

سعیده بانوی خرداد

مبارکه باور میکنی من به دلم افتاده بود مبارکه خانومی ان شاا... به مبارکی(البته من هنوز باهات قهرم که رمز ندادی بهم)

سارا

سلام خوشحالم که نی نی دار شدی بهترین کار رو کردی که خونه نشین شدی بچه که به دنیا بیاد انقدر مشکلات داره که وقت کم میاری عزیزم اگه سرکار هم بری دیگه چیزی از خودت نمی مونه و بچه هم همیشه باید توی مهد باشه.

نازلی

سلام مبارک مبارک بالاخره کار خودتون را کردین و خودتون را تو دردسر نی نی انداختین خوب خودتون خواستین دیگه چه می شه کرد مبارک مبارک در باره کفشهات هم باید بگم احتمالا همسایه ها در اعتراض به جا موندن کفشتون در ژشت در این کار را می کنند تا یاد بگیرید دیگه کفشهاتون را جا نذارید راستی بازم نی نی مبارک بنویس واسمون از ماجراش

الی

خاله قربونش بره از الان لحظه شماري مي كنم تا اين نينقول خوردني رو ببينم و بغل كنم و يه ماچ محكم بچسبونم گوشه لپش ماچماچماچماچماچماچ اين ماچا رو بگو حامی از شمنگت بكنه بگه از طرف خاله اليه

شیده(ماجراهای خانه ی ما)

وااااااااااااااای.... مامان ممول[تعجب].... بابا حامییی؟؟؟[تعجب] من الان چرا اینهمه ذوق زده ام آخه؟؟؟؟[بغل][ماچ][قلب] انگاااااارررر که خواهرخودم حامله شده و من دارم خاله میشممممممممممممم.......... تبریییییییییییییییک... صمیمانهههههههه تبریییییییییییییییک.... ای جوووووووووووووووونمممممممممم[بغل][ماچ]..... خیلی خیلی مواظب خودت باش

nava

ممول جان، اول سلام، دوم تبريك. من مدتها خواننده خاموش وبلاگت بودم. كامنتى نميگذاشتم ولى هميشه از خوندن پست هاى شاد و پر انرژيت و همينطور سفر نامه هاى مفصل و سرخوشت خيلى لذت مى بردم. چهار ماهى ميشد به وبلاگت سر نزده بودم. امروز كه از پست هاى آخر ديدم بوى تغييرات جديد به مشامم ميخوره از آرشيو اومدم عقب تا رسيدم به اين پست. خيلى خيلى براى خودت و حامى خوشحالم و اميدوارم دوران بارداريت به آسونى طى بشه، به سلامتى و دل خوش نينى رو بغل بگيرى و از اين حس عجيب و منحصر به فرد مادرى لذت ببرى. ميگم عجيب و منحصر به فرد چون دليل سر نزدنم به وبلاگت هم همين بود كه خودم هم همين مسير رو طى كردم، و الان پسرك چهار ماهه داره چرت ظهرش رو ميزنه...برات بهترين آرزو ها رو دارم. مواظب خودت خيلى باش.