اولین بابا گفتن نخودچی

نخودچی شیرین !!! ما تو هشت ماه و شش روزه گی با گفتن اولین بابا ما رو ذوق مرگ کرد و حامی که با هر بار شنیدن این کلمه از دهنش تا عرش می ره و بر می گرده . منم البته با اینکه در عجبم از اینکه زحمت بیست و چهار ساعته بچه با مادره و چرا اون وقت اولین کلمه مامان نیست ؟! هر بار که می گه بابا انقدر کیف می کنم و انقدر می چلونمش تا جیغش در می یاد .فکر کنم روزی که اولین مامان رو بگه من قشنگ بپزم بخورمش انقدر ذوق کنم !

از همون روزی که گفتن بابا رو شروع کرد وقتی بلند می شه سر پا دستاش رو هم ول می کنه و در حد دو ثانیه می مونه بعد تالاپی با گردوهای مبارکش می خوره زمین و هیچی هم نمی گه .

یه عادت خیلی عجیب غریبی که داره و ما هنوز دلیلش رو کشف نکردیم اینه که با ناخن انگشت شصتش هر چی برسه به دستش رو می کوبه . رو مبل ، رو سرامیک ، رو بالش ، رو اسباب بازی هاش رو حتما اول باید با ناخنش بکوبه ببینه چه صدایی می دن بعد شروع کنه به بازی کردن باهاش .

حامی یه بازی بامزه ای باهاش می کنه که کیف می کنه و نیشش تا بناگوشش باز می شه اونم اینه که بلندش می کنه تو هوا و می گه زنبور شیم با هم و بعد مثل زنبور به پرواز درش می یاره و صدای ویز ویز می ده . الان دیگه صدای ویز در بیاریم خودش می دونه وقت زنبور شدنه و می خنده .

اگه بخواد یه کاری رو انجام بده هیچ چیزی نمی تونه مانعش بشه . وقتی یه کاری رو نباید بکنه و می ره سراغش که انجام بده هر چی بگیم نه نه نه نه بر می گرده و یه قهقهه مصنوعی تحویلمون می ده و می ره سراغ همون کار .

وقتی بی بی انیشتین می بینه اونجاهایی که آهنگ ملایم داره و عروسک اینا نیست توش شروع می کنه کله شو مثل سر سری تکون می ده و جیغ می زنه یعنی بیا بزن بره جلو حوصله ام رو سر برد !

 برای اولین بار موهاش رو وقتی هشت ماه تموم شد کوتاه کردیم و آلمانی زدیم براش . اولش خیلی برامون قیافه اش عجیب و غریب شد اما به سه چهار روز نکشید که همه سفیدی ها کله اش دوباره پر شد و الان اصلا انگار نه انگار موهاش کوتاه شده بوده . انقدرم جیغ زد که خاله حامی که داشت موهاش رو می زد وسط کار یوهو دست از کار کشید و گفت می ترسم آخرش قیچی بره تو مغزش از بس با شتاب کله شو این ور اون ور میکنه .

خیلی جالبه که این روزها که اینقدر شیرین اند به این سرعت دارن میگذرن . من واقعا از صبح تا شب و از اول هفته تا آخر هفته ام رو اصلا نمی فهمم چه جوری می گذره ، صبح تا شب مشغول چهار دست و پا رفتن دنبال پسرک به هر گوشه خونه ام . کمی هم ترسو شدم از بعد از اون اتفاق و راستش کمی محتاط برخورد می کنم و نمی گذارم خیلی بی کله خودشو به هر وری بکوبه ! تقریبا تمام گوشه های خونه که ممکن بود بلایی سرش بیاد رو با پشتی و بالش پوشوندیم ، میز وسط مبل رو جمع کردیم ، زیر تختش تشک انداختم که اگه یه وقت از تو تختش خواست بلند شه و پرت شد رو سرامیک نخوره .البته باز هم روزی سه چهار بار حداقل موقع بازی از پشت بر می گرده رو زمین و کله اش دامبی صدا می ده و خودش یه چند ثانیه ای جیغ می زنه و بعد به سرعت حواسش رو به یه چیزی پرت میکنیم و وسط اشک ریختن هاش یوهو می خنده .

خلاصه که عشقی می کنیم من و حامی با این وروجک ریزه میزه .

/ 1 نظر / 15 بازدید
گلستانه

معلوم هست کجایی ؟ حتما من باید عصبانی شم [منتظر]