یک روز کامل بی پسرک

به خاطر فوت عموی دوست داشتنی حامی مجبور شدم پسرکم رو یک صبح تا شب تنها بذارم و برم تا گلپایگان و برگردم . خیلی سخت بود برام ولی هر چی فکر کردم دیدم نبردنش بهتر از بردنشه . خب مامانم اومده تهران و خونه خواهرمه . با حامی سر بردن نبردنش یه بحث کوچولویی کردیم . حامی معتقد بود چون خیلی بد قلقه مامان اینا نمی تونن بدون من از پسش بر بیان و درست شیر بدن بهش و نگهش دارن و بچه اذیت می شه . من معتقد بودم هر چقدر هم که بد شیر بخوره و هر چقدر هم که به خاطر نبودن من بد اخلاقی و گریه کنه باز هم براش بهتره تا اینکه این همه راه رو تو ماشین باشه تا بریم و اونجا هم هی بغل به بغل بشه و یه وقت خدای نکرده ویروس میروسی چیزی بگیره، از طرفی برای خودم هم خیلی سخت بود بخوام تو جای شلوغ شیرش رو آماده کنم و شیشه اش رو بشورم و عوضش کنم و اینا . انقدر بحث کردیم تا اینکه متقاعدش کردم که بمونه بهتره . خب البته حامی هم از سر نگرانی می گفت ببریمش بهتره .

صبح ساعت 5 از پیشش رفتم و شب ساعت 10 شب برگشتم پیشش نفسم رو . اولش قهر بود و سرش رو ازم بر می گردوند ولی بعد که یه کم براش حرف زدم و شعر هاش رو خوندم منو یادش اومد و شروع کرد به خندیدن برام . مامان اینا رو اذیت کرده بود انقدر که مامان تا منو دید گفت حالا بهت حق می دم که چرا از وقتی پویان دنیا اومده همش رنگ و روت پریده است و تا بهت می گیم یه ذره به خودت برس و تقویت کن می گی به خداااااااااااااااااا وقت نمی کنم ! ما چهار تایی از پس این فنقله بچه بر نمی اومدیم و نفس همه مون رو گرفت تا الان،  تو یه تنه معلومه نمی تونی به چیزی برسی ! ( مامانم و خواهرم و دو تا پسراش با هم )

تازه دلم خوش بود خواهرم و مامانم کاملا به قلق های پویان آشنان و خیلی استرسی بابت اینکه تنهاش گذاشتم نداشتم بیشتر ناراحتی ام از این بود که دلتنگی نکنه یه وقت و البته خب لازم به توضیح نیست که خودم دلم هزار تکه بود تا پیشش برگردم و تمام مدت حالت تهوع داشتم انقدر که نتونستم تو مسجد بشینم و گریه های دختر عموهاش رو تحمل کنم و یه نیم ساعتی که از شروع ختم گذشت مجبور شدم پا شم بیام تو حیاط مسجد بشینم وگرنه بی شک همون وسط بر می گردوندم ( البته خستگی و بی خوابی مفرط هم ممکن بود دلیلش باشه ) .

بی ربط نوشت : تنها نکته خوب این رفتن و برگشتن این بود که از بس اونجا همه ( خانم ها البته ) ازم تعریف کردن و هی گفتن تو اصلا هیچ فرقی با چند سال پیشت که تو رو دیدیم نکردی اعتماد به نفس از دست رفته ام کمی تا قسمتی برگشت ! حالا البته من خیلی خودم رو درگیر اینکه چرا چشم اونا این شکم قلمبه و این 7 کیلو اضافه وزن منو نمی دید ندارم ! ولی به هر حال دستشون درد نکنه شادم کردن !

 

/ 10 نظر / 7 بازدید
گلپر

ما بگیم فرقی نکردی گوش نمیدی و باور نمی کنی فامیل شوهر بگه باور می کنی . بگذار من تو رو ببینم [متفکر]

بهمندخت

خب اينم اولين تجربه ي مستقل شدن پويان! [قلب] فينقولي من خيلي جيگره به نظر من كه خيلي خداروشكر خوش تيپ و خوش هيكل شدي و اصلا قيافه ات هم خيلي بعد زايمان بهتر شده، ميدوني كه تعارف هم نميكنم، بزنم به تخته [لبخند]

دختردریا

آخي , پس فكر كنم تا چند وقت ديگه از سر ُ كول ِ خونه و از ديوار ِ راست بره بالا اين پسر ِ شيطون پويان جوني !!!! :)))) :*

سنی

عشق منی تو[ماچ] حالا ببین تو چقدر ماهی که با اینهمه گرفتاری باز میای و برامون مینویسی.این مااااااااچ گنده رو از طرف من قبول کن تا هر موقع که دیدمت درست و حسابی ماچت کنم[ماچ] بابت عموی حامی هم خیلی متاسفم امیدوارم خدا به همه عزیزانشون صبر بده... ممول من همیشه فکر می کردم بعدها اگه بچه ای داشتم و خواستیم بریم سفر میتونم بزارمش پیش مامانم ولی الان متوجه اشتباهم شدم[خجالت]

آلما

کلا بچه ها همشون یه قلقای خاصی دارن

باران rf

عزیزم خوشحالم که خوبی و با پسرک مشغولی . بیشتر مارو در جریان احوالاتت بگذار دلتنگت می شیم

اركيده

واقعا دستشون درد نكنه.كلي روحيه بوده. ايشالا كه بقيه اش به شادي باشه.همسري هم حق داشتند.ولي خب فكر خوبي كردي.بالاخره راه و ماچ و پاچ.بچه اذيت ميشه.البته ميبرديش كلا همه عزا رو يادشان ميرفت.خاصيت بچه نوزاد خوردني همينه.همه غمهاشون رو فراموش ميكنن.ولي لپهاي بچه آب لمبو ميشه. فكر كگنم مامان و خواهري هم استرس داشتند.وگرنه بالاخره تجربه به آدم كمك ميكنه. مولتي ويتامين بهت كمك نميكنه؟من هر چي ميخوردم روم اثر نداشت.حتي فارماتون و سنروم.شربتها هم كه اصلا.خيلي اتفاقي از داروخانه يك بسته مولتي ويتامين سنتز گياهي گرفتم.يعني پايه تهيه اش گياهي است و نه شيميايي.ببين يعني غوغا كرد برام.اينقدر حالم بهتر شده كه خودم گاهي باورم نميشه.اسمش SONAاست.مال كانادا.قرصهاش كمي بزرگه.ولي از داروخانه بپرس فكر كنم بشه نصفش كرد.به خودت برس.به هر حال بچه كار داره.موفق باشي.

نیکا

اولا خدا رحمتشون کنه دوما در مورد قطع شیر شب پرسیده بودی.الان که زوده وقتی دکترش بهش اجازه داد و از وزن گیریش راضی بود هر وقت نصفه شبا بیدار شد توی همون شیشه شیرش بهش اب بده بخوره بجای شیر.2-3 شب رادوین اینجوری بیدار شد و اب بهش دادم بعد دیگه بیدار نشد واسه شیر

عسل اشیانه عشق

یکم به خودت برس. منم احساس میکنم ضعیف شدم. چند روزه شروع کردم قرصهای مکمل میخورم بلکه یکم جون بگیرم...

گلستانه

ببین پسرکت یه گاز گنده طلب داره از من بابت این عکسهایی که تو فیس بوک گذاشته. مخصوصا اونی که دستش زیر چونه اش خوابش برده. این دفعه ببینمش بهش رحم نمیکنم