امان از این پدربزگِ عاشق پیشه !

بابای حامی ساعت 3 بعد از ظهر دیروز با اون کمرِ عمل شده نشسته تو اتوبوس ( حوصله نداشته تنهایی تو ماشین خودش بشینه و برونه تا تهران )  و ساعت نه شب رسیده خونه ی ما فقط و فقط به عشقِ دیدنِ پسرک . شب تا صبح که پسرک توی دل ِ بابا بزرگش خوابیده بماند ، اینکه اصلا از وقتی که بابا بزرگش رو دیده دیگه به هیچ احدی توجه نمی کنه و هیچ باید و نبایدی روش تاثیر نداره و هر کاری خواسته تو فاصله ی 9 شب تا 12 شب کرده بماند ، اینکه حامی صبح سر صبحانه خطاب به پسرک ِ حرف گوش نکن که می خواست به زور لیوان چایی ِ بابا بزرگش رو بگیره دستش و دور خونه بدوئه برگشت گفت : بابا جون اگه پسر خوب و با ادبی نباشی بابا اکبر شایان ( پسر عموی دنیا نیامده ی این وروجک ) رو بیشتر دوست می داره ها !!! و نگاه عاقل اندر سفیه ِ بابا اکبر که معنیش رو قبل از اینکه خودش نگاهش رو توضیح بده می شد به خوبی فهمید رو کجای دلمون بذاریم آخه ؟!!!

.

.

.

بابا اکبر توضیح داد که : اگه صد هزار تا نوه ی دیگه هم بیاد تو خونه ی ما هیچ کدومشون پویان نمی شه و اصلا نمی تونن جای اینو تو دل من بگیرن . این بچه هر کاری بکنه و هر جوری باشه برای من عزیز ترین ِ توی همه دنیا .

و خب همچنان امیدهای ما بابت اینکه نوه ی جدید که اومد کمی از عشق و توجه ِ افراطی بابای حامی کم بشه نقش بر آب می شه !

.

.

دیشب گویا بر اثر خستگی و کمر درد و تاثیر هوای آلوده کمی حالش بد شده وقتی ما خواب بودیم و صبح داشت برام تعریف می کرد . بهش می گم : بابا جون فکر کنم بهتر باشه کم کم کلا نقل مکان کنین و از تهران برین حیفه هوای تمیز و پاک اونجا نیست ؟ زندگی توی این شهر و با این هوا واقعا برای شما سمه .

می گه : نه بابا جون من اصلا نمی تونم پیش این بچه نباشم همون یکی دو هفته رو هم به زور طاقت می یارم نبینمش چطور برم یه جایی که یوهو مجبور شم یک ماه نبینمش ؟ اینجا که هستیم لا اقل هفته ای یکی دو سه !!! شب شما اونجا هستین یه دو روز بعدش من می یام اینجا . من اصلا قلبم طاقت نداره از این بچه دور باشه .

من :نیشخند

/ 16 نظر / 57 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتاب

چه با مزه . نگران نباشین خوبه [چشمک]

صحرا

اون وقت تو این همه طولش دادی تا اون طفلکی ها نوه دار شدن![عصبانی]

مرمر(مریم)

چه رابطه قشنگ و خوبی. راستش من با هیچ کدوم از پدر بزرگ و مادربزرگهام یه همچین رابطه ای رو نداشتم و همیشه حسرتش رو میخوردم. پسرک هر چیبزرگتر بشه لذت بیشتری از این رابطه میره.

سنا

انگشت فقط جای یک حلقه دارد... دلت را دست به دست میکنی برای چه؟!؟

روناک

آخی نازی...منم دیشب یه هو دلم خواست کاش بابای سهند زنده بود پوپیو میدید مخصوصا اینکه پوپی خیلی شبیه بابای سهنده! ایشالا سایه ببا بزرگ همیشه رو سرشون باشه میگم این دیار حامی خان اینا عین دیار ماست بستنی و کباب و هوای خوب داره[خوشمزه]

نیکادل

اینجا هم مائیم و 2 جفت پدربزرگ مادربزرگ عاشق..دیشب به روح الله میگفتم خب منطقیه که مامان بابای من عاشق نوه شون باشند چون کلا دوتا نوه دارند. اما حسین نوه ی هفدهمی مامان بابای توئه..پس چرا؟ اون روز بی خبر رفتیم خونه شون هر دوپیرزن و پیرمرد گریه میکردند طفلی ها...تازه مدام هم اون 16 تا نوه تو دست و بالشون وول میخورن

فروغ

سلام من همیشه اینجا رو میخوندم و کلی انرژی میگرفتم؛یعنی دیدم به ازدواج رو + کرد.بعدش 1 اتفاق عجیب افتاد این روزا 1 وبلاگی رو اتفاقی دیدم,روز نوشت.اسم خانوم یادم نیست اما همسر(یاشایدم دوس پسرش)عماد بود.بعد اونجا 1 پستهایی رو دقیقا از این وبلاگ کپی کرده.مثلا ماجرای سفرتون به آفریقا رو کلا کپی پیست کرده.اولش فک کردم خودتون 2 تا وبلاگ دارین,اما خوب فضای بقیه نوشته هاش 1 مدل دیگه بود.خلاصه که کلی تعجب کردم و فک کردم بد نیست خودتون هم بدونید.

Fateme

سلام عزیزم خسته نباشی وب باحالی داری حال کردم باهاش عزیز ممنون میشم به هم دیار یا همون فیسبوک بدون فیلتر هم سری بزنی و عضو شی بیا اونجا تا بتونیم با هم چت کنیم فهلا عزیزم بای

ارزو

خخخ ب ما هم سر بزن عزیزم

سنی

سلام ممول جونم.پویان گلی بهتر شد؟[قلب]