روان پریشی های یک عدد ممولی !

پنج شنبه عصر بعد از گذروندن چند ساعت خوب رو تو یه جای خوب رفتم به سمت خونه . حامی خونه مونده بود و اومد به استقالبم . کلی با هم حرف زدیم و خندیدیم . بعد اون مشغول کاراش شد و منم رفتم تو اتاق خواب مشغول کتاب خوندن شدم . یه مقداری اعصابم خراب بود و نمی تونستم تمرکز کنم . موقع شام که شد یادم نیست سر چی حرف می زدیم که یوهو من خواستم خودمو لوس کنم براش اومدم خودمو انداختم تو بغلش و سرمو گذاشتم رو سی نه اش و گفتم از زندگی خسته شدم اصلا ! از همه چی از دنیا متنفرم !!! بعد شروع کردم عین بچه ها الکی الکی ادای گریه کردن در آوردن . یوهو اصلا نمی دونم چم شد که تمام بغضم از بعضی مسائل و درگیری های کاری این چند وقت اخیرم اومد جلوی چشمم و زدم زیر گریه واقعی . اشک می ریختم ها به پهنای صورتم گریه می کردم . بعد حامی که اصلا شوکه شده بود طفلک همین جور هاج و واج منو نگاه می کرد و هیچی نمی گفت . بعد من همون طور اشک ریزان رفتم به سمت گاز که غذا رو بکشم تو ظرف و بیارم بخوریم . همون طور که اشکامو با دست پاک میکردم از تو یخچال ظرف سالاد و آب و سس رو هم بردم گذاشتم سر سفره و حامی رو صدا کردم که بیا بخور . حالا اونم داشت همین جور مات منو نگاه می کرد که یعنی این چشه آخه این که تا ده دقیقه پیش داشت هر هر میکرد با من !

نشستیم سر سفره و من اشک می ریختم همچنان . حامی ازم پرسید :چیزی شده گلم ؟ با سر جواب دادم که یعنی نه ! بعد باز پرسید : کسی اذیتت کرده ؟ باز همون جوری گفتم نه ! گفت : آخه چته ؟ من کاری کردم از دستم ناراحتی ؟ همون جور با سر گفتم نه. کلافه شده بود طفلک . بعد یوهو من اشکم تبدیل به هق هق شد . دستمال گرفته بودم جلوی صورتم و چنان گریه می کردم که سر خاک دائیم اون جوری اشک نریخته بودم ! حامی دستمو به زور از جلوی صورتم برداشت و هاج و واج و بغض کرده گفت : آخه گل من چته ؟ چیه نکنه عاشق شدی ؟ منو می گی همون طور که از چشمام گوله گوله اشک می اومد چنان زدم زیر خنده که قشنگ قهقه می زدم . یعنی شما تصور کن کسی رو که از چشماش اشک بیاد همزمان با دهنش قهقهه بزنه ! حامی می گفت : باید قیافه ات رو ببینی آخر خنده شدی ! منم بهش می گفتم : خودت قیافه ات رو اگه می دیدی وقتی داشتی با چشمای از حدقه در اومده و با اون حالت بغض و تعجب بهم می گفتی نکنه عاشق شدی الان مثل من داشتی می خندیدی . بعد کم کم اشکم تبدیل شد به خنده و مشغول غذا خوردن شدیم کلی ازش تشکر کردم که با گفتن اون جمله قصار اون طور منو به خنده انداخت . بعد دیگه کمی حرف زدیم و باهاش راجع به مشکلات این چند وقتم حرف زدم و کلی منو دلداری داد و فیلم س ک س اند د سیتی رو برام گذاشت و با اینکه اصلا خودش دوست نداشت ولی برای اینکه من لذت ببرم تا آخر فیلم کنار من دراز کشیده بود و می دید فیلمو . خیلی حالم بهتر شد . احتیاج داشتم به اون ترکیدن گویا خجالت 

/ 36 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
masi

گاهی اوقات فشار کاری و برخی مشکلات سطح تحمل آدمو پایین می یاره. به نظرم این یه نقطه مثبته که آدم هم خودشو تخلیه کنه هم بتونه کنترلش کنه. خوشحالم که از انرژی منفی کمی تخلیه شدی. داشتن همسر خوب یه نعمته عزیزم[گل]

من:مجی

این که آدم نمی دونه چشه سخت تر از اینه که بدونه از چی شکسته است. ولی حتما روزهای زیبا ولی هرچند کوتاه در راهه روزهایی غرق دوست داشتنیم نسبت بهم . روزهایی که حتی با وزش یه نسیم لبخند میزنیم

دختردریا

پس عجب هوای ابری و آفتابی ای داشته این صورتت ممولی ! ولی واقعا گاهی این جور تخلیه های ناگهانی طبیعی و البته لازمه عزیزم. شاد باشی :) *

kiana

کلی دلم برات تنگ شده بود.خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا.خوبی؟ حامله نیستیی؟؟؟؟؟؟ میدونم الان با پرسیدن این سوال داری میگی همون بهتر که نبودی!!!!!!

فافا

برای همه خانمها گاهی این حالتا پیش میاد, طبیعیه[چشمک]امیدوارم سالهای سال در کنار هم عاشق و مهربون زندگی کنید و پر از آرامش باشین برای هم ممول عزیزم[لبخند]

ساناز

من کامنت گذشته بودم ولی الان نمیبینم تو خوندی عزیزم کامنت رو یا اصلآ نرسید ،عاشقیت خوب شد ؟

سیمین

سلام دوستم مهم اینه که وقتی که تو نمیدونی چته و هق هق می کنی کسی باشه که اهمیت بده و لوست کنه افرین آقا حامی

سنی

ممولی عاشق این حرکتهام که تو اوج ناراحتی یکی یه چیزی بگه که من بزنم زیر خنده [خنده] و عاشق اونایی که اونقدر قدرت دارن که هق هق گریه هامون رو به قهقه خنده تبدیل کنند[لبخند]

هادی

خیلی باحالی [لبخند][لبخند] درستش همینه آدم این چند روزه دنیارو باید خوش باشه .[بغل]