5 ماهه شد جیگر گوشه ی من

پسرک نازم 5 ماهش تموم شد . انقدر قند شده که من بعضی وقت ها به زور جلوی خودم رو می گیرم که گازش نگیرم ولی گاهی که خیلی احساساتی می شم محکم می چلونمش که خوب البته جیغش در می یاد لوس لوسک من . کلی کار بامزه و جدید می کنه . دیگه رو دستاش بلند می شه وقتی دمر می خوابه و همش داره مثل پنکه کلش رو می چرخونه این ور و اون ور . دالی موشه رو خیلی دوست داره و کلی قهقه می زنه . خیلی نشستن رو دوست نداره و ترجیح می ده بیشتر رو پاهاش وایسته . برای خوابیدن حتما یا باید شیر بخوره یا باید یه آهنگ پیانو گوش کنه . وقتایی که با این آهنگه میخوابه خیلی خواب خوب و عمیقی می ره و با کمتر صدایی می پره از خواب . پستونک رو که کلا خیلی بد می گرفت ولی دیگه همونم نمی گیره خیلی . حمام و شسته شدن رو خیلی دوست داشت ولی جدیدا وقتی می خوایم سرش رو بشوریم خیلی می ترسه و جیغ می زنه و انقدر شدید دست و پا و سرش رو تکون می ده که من همش موقع شستن سرش نگرانم که آب توی گوشش نره . همچنان عاشق توی بغل بودنه و اصلا رو زمین موندن رو دوست نداره . شروع کرده به مولتی ویتامین خوردن و خب به طبعش بوی تنش عوض شده و بیشتر وقت ها بوی مولتی ویتامین می ده ولی باز هم من عاشق و روانی عطر تنشم . الهی شکر رفلاکسش خیلی خیلی بهتر شده در حدی که دکترش گفت که دیگه لازم نیست سرلاک بریزیم تو شیرش . همچنان اجازه نداد که غذا دادن رو بهش شروع کنم چون معتقد بود که خیلی رشد خوب و مطلوبی داره ولی همچنان بزرگترین دغدغه من این روزها وزن و قدشه و همچنان به شدت احساس می کنم ریزه میزه است .

 هفته ای دو سه روز رو خونه بابا بزرگش می گذروند تا الان ولی خب جدیدا بعد از یک هفته هم بهمون اجازه برگشتن به خونه نمی دن چون نمی تونن ازش دل بکنن و خب تقریبا هر روز با بابا بزرگش می ره بیرون یعنی تا یه اه کوچیک می گه بابای حامی شال و کلاه کرده و زده زیر بغلش پسری رو و برده تا پارک نزدیک خونه شون بعضی وقت ها هم که هوا سرده می ره ماشین سواری . امروز که دیگه فتح الفتوح کرده و من که خواب بودم بردنش پارک و تاب سوار شده !!!! وقتی از پارک بر می گرده خونه به ثانیه نمی رسه که می خوابه . خیلی خیلی اینجا بهش خوش می گذره و کمتر گریه و نا آرومی می کنه .

همچنان و در هر شرایطی شب ها زود میخوابه و صبح ها کله سحر بیدار باش می زنه . یه عروسی آخر هفته دعوتیم اون هم کرج که من ناچارم ببرمش و از الان به هیچی فکر نمی کنم جز اینکه با خواب شبش چه کنم ؟!

 

/ 17 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سهيلا

ما عكسسسسسسسسسسسسسسسسسس ميخوايم ميگم ممول جونم نكنه تو هم مثل عسل آشيانه عشق نمي خواي عكس ني ني ات رو بذاري [چشمک] [چشمک] [چشمک] آخه ديگه بقول خودت 5 ماه شد هيچ بهانه اي قابل قبول نيس[تلفن]

سپیده

delemon ab shod , kei mitonim ax in ghande asalo bebinim ma ?:D:X

الیس در برره

خانومی سلام. دخملک منم ساعت 9 میخوابه اما هفته پیش که رفتیم عروسی تحت تاثیر جو بیدار بود. البته من کالسکه ش رو بردم که اگه خواست بخوابه توی اون باشه. میتونی کریرشو ببری. تو هرکدوم که راحت تره. نگران خوابش نباش. اگه با صدا مشکلی نداشته باشه ایشالا راحت میخوابه

ملیکا

وای خوش بحالت با این عروسک کوچولو خدا نگهش داره اولین باره میام اینجا

اركيده

خدا حفظش كنه.چقدر خوبه. از اون قسمت بابابزرگش خيلي خوشم اومد.يعني كارهايي كه حاضر نبودن براي بچه خودشون بكنن الان كافيه نوه نيتش رو بكنه و حتي به زبان نياره.خدا به همتون سلامتي و دل شاد بده.

عسل اشیانه عشق

نترس! یا میخوابه و میذاره تو کالسکه اش. یا بیداره و فضولی میکنه دیگه...

فائزه

خیلی خیلی مبارک باشه :) حالا شیرین تر هم می شه وقتی مامان بگه با اون صدای عزیزش :) دو هفته ای از شروع کار وبلاگ گذشته و من وقت نکردم درست نظرسنجی بکنم. حالا که مامان حالش خوبه و در حال استراحت، من شبا وقت دارم که برای تکمیل و اصلاح کار وقت بذارم. خیلی ممنون می شم اگر وقت بذارید و به این سوالات من جواب بدین: اینکه وبلاگ برای این کار خوبه یا بریم سراغ وب سایت، اینکه محصولات ما برای شما جالبن، به دردتون می خورن یا نه؟ مثلا دوست دارین یه تقویم اختصاصی داشته باشین یا به نظرتون بیمزه اس؟ شما چی دوست دارین؟ چه چیزی می تونه برای شما جذاب باشه؟ خلاصه خوشحال می شم نظر شما رو بدونم. می دونم که وقت تونو می گیرم. اما نظر شما می تونه کمک خیلی بزرگی برای ما باشه. بازم ممنون

parmis

نه ماه انتظار... و یک عمر نگرانی ! ... حس آزاد دخترانه را به مهر مادری دادن بزرگترین ایثار یک زن است!

سهيلا

من احساس مي كنم نمي خواي عكس ني ني رو بذاري

soheila

سلام ممول جان. من از خوانندگان خاموش هستم. راستش این ماجرا باعث شد که چند سطری برایت بنویسم. منم یک پسر 8 ساله دارم. باور کن وقتی خوندم نفس تو سینه م حبس شد. می دونم چی کشیدی . یکبار پزشکی به مهدکودک پسرم آمده بود برای معاینه بچه ها. دربرگه پزشکی پسرم بعدازمعاینه نوشت ضربان قلب نامنظم . بردمش پیش دکتر خودش . زیر و روکرد بچه رو گفت همچین چیزی نیست. باورکن طی یکسال سه بار این دکتر این برگه کذایی رو داد دستمون وماهم دست به دامان د کترش شدیم .تا اینکه دکترش وقتی نگرانی وحال خراب ما رو دید معرفی کرد به یک متخصص قلب کودکان. ممول جان باورت نمیشه نزدیک یکساعت داخل مطب دکتر بودیم تا معاینه کنه ونوار قلب بگیره وبعدش هم گقت برای اطمینان بیشتر اکو می کنم . باورکن و فقط خدا خودش می دونه به من وهمسرم چه گذشت تا اینکارها انجام بشه . وقتی اکو میکر دو به صدای قلب پسرم گوش میکرد اشکهایی من بود که همینطور سرازیر می شد وخدا رو صدا میزدم و.... فقط می تونم بگم نصف عمر من تو همون یکساعت تموم شد. برای همین وقتی این ماجرا رو تعریف کردی کاملا درکت می کنم. خدا رو صد هزار مرتبه شکر که پسر گلت صحیح وسلامت هستش . امیدوارم خدا خودش نگه دار