وای که اولین شب بی تو چه گذشت بر من نخودچی جان

دیشب برای اولین بار در این مدت یک سال و دو ماه و چند روز بی نخودچی برگشتیم خانه . بابا و مامان حامی شدیدا خواهش کردند که بماند و دلم نیامد التماسشان را رد کنم ، بماند که از لحظه ای که با مامان حامی روبوسی کردم و در خانه شان را بستم اشک پشت پلکم بود و به محض اینکه نشستم توی ماشین سرازیر شد تا لحظه ای که رسیدیم نزدیک خانه و از جلوی پارکی که همیشه می برمش رد شدیم و اشک های بی صدایم به هق هق تبدیل شد و دیگر نیازی به گفتن نیست که کلید را که به در خانه انداختیم و وارد شدیم حالم چقدر بد بود و حامی با گفتن جمله ی : "بمیرم بچه ام چه جاش خالیه" چه آتشی که به جانم نزد . سعی کردم زود به خودم مسلط شوم بنابراین سریع پریدم توی دستشویی که صورتم را بشویم بلکه آب خنک کمی بغضم را کم کند . آمدم بیرون بهتر بودم اما دوباره وقتی رفتیم توی تخت حامی با تعجب پرسید که : چرا انقدرررررررررر گریه کردم ؟! و باز سیلاب اشک هایم سرازیر شد بدون اینکه بتوانم کلمه ای حرف بزنم . حامی پرسید : به خاطر اینکه نخودچی رو نیاوردیمه ؟ و من با سر تایید کردم . گفت : می خواهی همین الان برگردیم خانه ی بابا این ها و من با همان سر جواب دادم که نه . کمی طول کشید تا در بغلش آرام شوم البته یادآوری یک جمله ی زن عمویم هم خیلی کمک کرد تا آرام شوم . وقتی آرام تر شدم چند باری گفتم : حامی بچه ام بیدار نشود در طول شب و ببیند من نیستم بترسد و بهانه بگیرد . حامی گفت : نه بابا خیالت راحت تخت تا صبح می خوابد .

صبح وقتی چشم باز کردم بی صدای بچه از خواب بیدار شدن انقدر برایم عجیب و غریب بود که باورم نمی شد صبح شده ! زنگ زدیم که بپرسیم نخودچی مان در چه حالی است . دروغ چرا ؟! ته ته های دلم می خواست بگویند بهانه ات را گرفته و اذیت کرده اما خب آب پاکی را ریختند روی دستمان و گفتند اصلا یادش نیست که مادری و پدری دارد !

ساعت 12 زنگ زدم به مامان حامی و باز پرسیدم که چطور است ؟ اذیت نکرده ؟ باز هم خوردم به دیوار . تا الان همچنان منتظر یک زنگی اس ام اسی چیزی مبنی بر اینکه این نخودچی خان دلش هوای ما را کرده باشد دست از پا دراز تر نشسته ایم  .

.

.

( برای مراسم ختم عموی بزرگم یکروزه رفته بودیم تفرش و به دلیل سرمای هوا و ترس از سرماخوردن نخودچی را که آن موقع 9 ماه و نیمه بود گذاشته بودم پیش مامان و بابای حامی و چه خوب شد که نبردمش چون دو تا از نوه های عموی مرحومم آبله مرغان گرفته بودند . القصه همه مادرها رفتند بالای منبر که وای تو چه مادری هستی و چطور دلت می آید بدون بچه ات جایی بری و از این دست خزعبلات ، حالا انگار گذاشته بودمش رفته بودم پیست اسکی نه مراسم ختم !!! اما همین زن عمویم جلوی همه بلند گفت : به حرف هیچ کس اهمیت نده من تحسین ات می کنم که از این دست مادرها نشدی که بچه شان را می چسبانند به سینه شان و یک لحظه از خودشان جدا نمیکنند و نمی گذارند بچه معنی استقلال را بفهمد ، آفرین به تو که انقدر شجاعی کاش دخترها و عروس های من هم از تو بچه داری را یاد می گرفتند )

/ 10 نظر / 23 بازدید
لبخندایرانی

سلام طاعات و عبادات قبول کد آهنگ ماه عسل ۹۲ با صدای فرزاد فرزین در وبلاگ لبخندایرانی به امید بهانه ای برای دوستی و جذب قدوم سبزتان در گروه منتظر شما وبلاگ نویس توانا هستیم التماس دعا

سهيلا

ممول جونم بابا مي دوني چند ساله باهات هستيم و وبت رو ميخونيم يه عكس از نخود چي بذار ديگه از اتاقشم بذار كه براي ماها هم الهام بخش باشه

عسل اشیانه عشق

من حساس نیستم. اگه به کسی که تارا رو نگه میداره مطمئن باشم دیگه نگرانی ندارم و با خیال راحت میرم پی یللی تللی خودم. راستی مرسی بابت دیروز.[چشمک]

باران

سلام عزیزم ا ز طریق وب عسل جان همین امروز افتخار آشنایی باشما عزیز رو داشتم واقع کار درستی کردی آخه مراسم ختم اصلا جایی بچه نیست توی روحیه ی بچه ها اثر منفی میزاره ایشالله سایه ی شما واقای حامی رو سر نخودچی باشه[قلب]

مهتاب

سلام خیلی خوبه که بچه استقلال رو هم تجربه کنه به خصوص جایی هستش که مطمنید حسابی مراقبش هستن . چه مادر بزرگ و پدربزرگ خوبی هم خودشون از بودن با نوه لذت میبرن هم اینجوری شما هم استراحت می کنید بدون بچه و دو نفره میشید . همیشه شاد و سالم باشید .

Serialnews

Serialnews.blogfa.com سلام دوستم.به وب من هم سر بزن.خوشحال ميشم اگه لينكم كني

آوا

داشتن همچین بچه خوب و مستقلی خیلیم خوبه تو این دوره زمونه که بچه هخیلی خیلی وابسته بزرگ میشن... ولی ققبول دارم که ادم دلش بخواد بهونشو بگیره..مخصوصا پیش خانواده همسر..[زبان] راستی سلام..

لیدی جین

آفرین... دست مریزاد بانو[قلب]