پسرک غیر قابل پیش بینیِ ما

نخودچی خونه ی ما به شدت غیر قابل پیش بینی شده کارهاش و رفتارهاش  البته که بود ولی خیلی بیشتر شده این رزوها . کلا با اومدنش به زندگی ما به من یاد داد که می شه بدون برنامه ریزی و پلن کردن مهمونی رفت ، مهمونی گرفت ، مسافرت رفت ، خوابید ! و خلاصه زندگی کرد . برای منی که اصلا حامی یه وقت هایی که می خواست اذیتم کنه بهم می گفت: خانومه پلنر ! و زندگی بدون برنامه ریزی معنی ای نداشت و همیشه خدا تا چشم انداز 10 سال آینده ام هم پلن شده بود این یه نعمت خیلی بزرگ بود که یاد بگیرم و بتونم بدون هیچ برنامه ریزی ای یوهو مثلا مسافرت برم و خوش هم بگذورنم که باید بابتش از این وروجک دوست داشتنیم ممنون باشم .

گقته بودم که این وروجک خیلی سحر خیزیه و فرقی نداره چه ساعتی از شب بخوابه و به هر حال ساعت 7 الی 7.30 بیدار باش می زنه ولی این روزها شد مثلا یه شب ساعت 8.30 خوابیده و فرداش ساعت 9 پا شده و ما رو شگفت زده کرده اگرچه که من و حامی دیگه عادت کردیم از ساعت 7 صبح منتظر صدای مامان مامانش باشیم .

یا مثلا از 7 ماهگی به بعد تا همین پریشب واقعا با حمام کردن این وروجک مشکل داشتیم و برامون مثل کابوس بود اصلا اسم حمام که می اومد از بس که جیغ می زد و گریه می کرد که حموم نه حموم نه ! اونوقت پریشب که حامی می خواست بره حمام تا در حمام رو باز کرد این بچه مثل فشنگ گوله کرد و رفت تو حموم و گفت : آب بازی تُنم . بعد جالب ترش اینکه اصلا بیرون بیا نبود حدود یکساعت و ربعی با حامی اون تو بودن و بعد که دیگه حامی خسته شده بود و گریه اش گرفته بود به زور کشیدیمش بیرون پسرک رو و گریه کنون و جیغ زنان لباس تنش کردیم . یعنی اصلا من و حامی کم مونده بوده بود شاخامون بزنه بیرون . اصن کف و خون قاطی کرده بودیم در این حد یعنی !

 این پسرک ما اصلا و ابدا چیز شیرین دوست نداشت . هر چیز شیرینی منجر به عق زدنش می شد حتی عسل اگه می زدم تو چاییش اون چایی رو دیگه لب نمی زد . چند وقت پیش سر صبحانه یه بار حامی مشغول عسل خوردن بود دید نخودچی زل زده بهش و داره نگاهش می کنه یه قاشق پر از عسل کرد و برد طرف دهنش ، من همین طور که داشتم می گفتم : نده بهش حامی بالا می یاره یوهو دیدم عسلش رو خورده و ملچ ملوچ کنان منتظر قاشق بعدیه ! خب بعد کلی ذوق کردم که الهی شکر اینم عسل خور شد و فرداش دوباره سر صبحانه خواستم بهش عسل بدم که همه محتویات دهانش رو تف کرد رو سر و صورتم !

کل تابستون رو هر بار که خواستیم بهش بستنی بدیم حتی بستی های مخصوص گلپایگان رو ( مصی تو می دونی کدوم ها رو می گم ) لب نمی زد که نمی زد اون وقت الان که هوا سرده و خودش هم هنوز گلوش درد می کنه هر دقیقه یه بار می گه: بَسَنی بیدم بش !!!

یه چیز جالب دیگه اینکه اصلا هیچ علاقه ای به هیچ کدوم از عروسک هاش نشون نمی داد و طرفشون هم نمی رفت تو این یک سال و نیم اون وقت الان چند روزی می شه که این عروسکاش رو بغل می کنه و می چلونه و می بوسه و به زور غذا دهنشون می کنه و به زور لالاشون می ده ( یعنی همچین ادایی در می یاره من انگار خودم رو می بینم که مثلا وقتی می خوام بهش غذا بدم ) در حال بی بی انیشتن دیدن هم همش تو بغلشن . همه شون رو هم با هم می خواد.

یه مشکل اساسی ای هم که باهاش داریم این روزها علاقه ی افراطیش به تلویزیون دیدنه . یعنی چشم باز می کنه می گه : تیلیژون بذایم ! یا نی نی بیبینم ! فرقی هم نمی کنه چه مدت براش کارتون بذارم هر وقت بخوایم خاموش کنیم گریه می کنه و های های اشک می ریزه . البته من خودم با روزی 2 ساعت کارتون دیدنش مشکلی ندارم اصلا یه یکساعتی صبح ها که بابا حامی می ره سر کار براش می زارم که خودم به شستن شیشه هاش و ظرف های صبحانه و آماده کردن ناهارش برسم و بعد از ظهر ها هم که از خواب بیدار می شه همین طور یه نیم ساعت چهل دقیقه ای می گذارم ببینه بی بی انیشتین رو ولی دیگه اصلا با این که همش بخواد کارتون ببینه نمی تونم کنار بیام . هر چی هم می خوام ببرمش تو اتاقش و با اسباب بازی ها و تاب و اینا سرگرمش کنم باز جیغ می زنه و گریه می کنه که تیلیژون بذایم ! نمی دونم چه کنم با این ولع عجیبش برای دیدن تلویزیون . کسی با همچین مشکلی رو به رو بوده تا حالا که بتونه راهنمایی کنه منو ؟ اصلا نمی دونم که این که محدودش می کنم درسته یا نه ؟

/ 16 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتاب

چه قدر کیف داره آدم مامان بشه منم میخوام

نیکادل

ممول جون من واقعا صلاحیت اظهار نظر ندارم و اصلا نمی دونم با این همه غیرقابل پش بینی بودن باید چکار کرد ولی جیگر حرف زدنشو[بغل]

ازی

سلام دوروز با وبت اشنا شدم کل ارشیوتو خوندم خیلی وب قشنگی داری. انشاالله همیشه در کنار حامی عزیزت و نخودچیت سلامت و شادو خوشبخت باشید

عسل اشیانه عشق

تارا به سی دیهای خاصی معتاد شده بود و ما کلا همه سیستم رو جمع کردیم گفتیم رفته واسه تعمیر! الان فقط صبحها بارنی و تله توبیز و دورا میبینه.

parmis

ey jonam fadash besham elahiiiiiiiiiii az tarafe man ye mache abdar azash bokon

stareh

سلام من ستاره ام. وبلاگ باحالی دارید با مطالب باحال. فکر کنم زندگی مشترک دغه دغه های زیادی داره مخصوصا با وجود یه بچه ی کوچیک. اما خوبه. من یه وبلاگ دارم که خوش حال میشم بهم سر بزنید. بایی بوسس

مرمر(مریم)

واقعا وقتی بچه دار میشی دیگه اصلا هیچ چیز رو نمیتونی پلن کنی همه چیز بستگی به اون کوچولو داره. همین کاراشون هست که خیلی بامزه میکندشون. حالا برعکس پسرک تو این دخترک من از اول حموم رو دوست داشت. الان 8 ماهشه وقتی میخواد بره حموم ذوق میکنه از حموم میخواییم بیاریمش بیرون جیغ و داد میکنه. پسرگلت رو ببوس

گلپر

دارم وبلاک استاد سلطانی رو میخونم ، توش نوشته که بچه ها می تونند معلم ما باشند ، پاراگراف اول رو که خوندم یاد حرفش افتادم . وای یاد اون روزی افتادم که جلوی تی وی بودم ، چقدر عصبانی شده بود که جلوی تی وی دیدنش رو گرفتم . هر بار یادم میاد دلم میخواد همون لحظه بغلش کنم و بچلونمش . [ماچ]

نرگس

ممول جونم چرا کم پیدایی دوباره درگیر خونه و کوچولو هستی؟ هر جا هستی خوب باشید و سلامت.

دختردریا

[نیشخند] واقعا غیر قابل پیش بینیه این گوگولی عسل !!! :)))