خاطرات دوست داشتنی من !

انقدر که دوستان همه شجاع بودن تصمیم گرفتم یه چند تا خاطره بگم دور هم باشیم !

 جونم بگه براتون که دختر خونه که بودم هر بار که می خواستم حمام کنم یا از ساعت 8 شب به بعد دستشویی برم مهربان مادرم موظف بود قبل از من بره تو حمام یا دستشویی رو با دقت بگرده و ببینه اثری از موجود زنده ای نباشه اون تو بعد من برم . گشتنش هم با نظارت دقیق خودم در حالی که پشتش سنگر گرفته بودم انجام می شد . یه بار مامان جان نبودن و بنده از زور عرق داشتم می مردم . هی با خودم کلنجار رفتم که برم نرم واستم مامان بیاد بعد برم و اینا تا اینکه آخرش به خودم نهیب زدم که دختر گنده جمع کن خودتو همیشه که مامانت نیست و دل رو زدم به دریا و رفتم با پاهایی لرزان تمام حمام رو گشتم و دیدم نخیر خبری نیست خدا رو شکر . همین جور که داشتم موهامو می شستم هی چشمامو می گردوندم دور حموم تا اگه سوسکی دیدم د بدو . کف چشمامو کور کرده بود اونم منی که عادت دارم چشمامو می بندم و سرم رو می شورم انقدر که از کف شامپو متنفرم . موهامو آب کشیده نکشیده دیدم هی ددم وای یه دونه از اون سیاه بزرگ گنده لاتاش از کنار هواکش داره با شاخک هاش باهام بای بای بازی می کنه . بشمار سه بدون اینکه تنم رو بشورم و حوله پیچیده نپیچیده زدم از در حموم بیرون . تا شب که مامانم بیاد همون جوری موندم گربه شور . بعد از اونم با اینکه مامانم بازرسی می کرد ولی تمام مدت حمام از لای چشمم هواکش رو می پائیدم . هنوزم برم خونه شون بخوام برم حمام تمام مدت با چشم باز کله م رو می شورم .

یه بارم پای تلویزیون خوابم برده بود . وسط تابستون بود یادمه . مامانم اینا کنار هالشون یه گلخونه بزرگ دارن  که مثل کافی شاپ می مونه برای سوسک و مارمولک . اصلا واسه همین من هیچ رقمه زیر بار نمی رفتم تو هال بخوابم . دیگه مامان جانم زحمت کشیده بودن و منو بیدار نکرده بودن بفرستن تو اتاق خودم . صبحی لای چشممو که باز کردم دیدم مامانم داره با داداشم پچ پچ می کنه . فقط شنیدم که مامان گفت : خدا بهمون رحم کرده این نصفه شبی بیدار نشده . هی من پا پی مامان شدم هی نگفت چی شده بوده . دو سه روز بعدش لو داد که صبح که مامانم پا می شه برا نماز دیده که ملافه سفیدی که روم بوده پر از سوسک بوده . مامانم می گفت نمی دونی با چه هولی از ترس بیدار شدنت و سکته کردنت اون ملافه رو جمع کردم بردم بیرون . مامان می گفت نمی دونم اصلا چرا اون همه سوسک رو تو جمع شدن . بعد همین جور که مامان اینا رو می گفت من احساس می کردم روحم داره از بدنم جدا می شه . حالا تازه سه روز بعدش . بنده تا مدت ها حتی تو هال با خیال راحت نمی نشستم چه برسه به چرت زدن و خواب . الانم تابستون باشه امکان نداره من تو هال بخوابم .

 

از همه جالب تر هم خاطره مربوط به شب عروسیمه . یعنی اصلا سوسک با من پیوند داره یه جورایی . من سرویس خوابم رو یه چند ماهی زودتر از عروسی خریدم بعد چون اون موقع هنوز خونه نگرفته بودیم و خونه مامانم هم پر بود گذاشتیمش خونه داداشم زیر پله شون که جا داشتن . روز جهاز برون کامیون رفت در خونه داداشم و سرویس خوابم رو بار زدن بعد اومدن خونه خودم . وقتی رسید به چیدن اتاق خواب من دیدم پا تختی هام نیست . همه جا رو گشتیم دیدیم نخیر خبری نیست . حالا من اعصابم خورد بقیه می خوان منو دلداری بدن می گن اصلا تختت از اول پا تختی نداشت ! منم جیغ که مگه می شه خودم دیدم داشت . هیچ کس هم اون وسط به عقلش نمی رسید که ممکنه خونه زیر پله جا مونده باشه . خلاصه مهمونی جهاز رو بدون پاتختی برگزار کردیم و داداشم اینا که برگشتن خونه شون دیده بودن بعله اون همه زجه که من می زدم بی دلیل نبوده . خلاصه قرار شد که در اولین فرصت بیارن خونه مون . این قضیه موند تا روز پاتختی مون . اولین صبح بعد از عروسی که برام صبحانه آوردن پاتختی ها رو هم آوردن منتهی چون من دیرم شده بود باید می رفتم آرایشگاه همون جوری گذاشتیمشون یه گوشه ای تو راهروی خونه تا شب که برگشتیم بذاریم سر جاشون . در خونه رو بستیم و منو گذاشتن آرایشگاه و بعد از اونم رفتیم خونه مادر شوهر برای مراسم پاتختی . آخر شب بعد از شام که بابای حامی ما دو تا رو رسوند خونه مون . در رو که باز کردیم دیدیم لشگر سوسکه که داره تو خونه رژه می ره نگو تو اون مدتی که پا تختی ها زیر پله مونده بوده برای سوسک ها شده بوده مکان !!! من با همون لباس و اون کله جیغ می کشیدم و چون نمی تونستم از در خونه فرار کنم بیرون با همه شجاعتم رفتم بالای مبل واستادم و یک بند جیغ می کشیدم . حامی طفلک هر چی چشمش دید کشت ولی من زیر بار پایین اومدن از مبل نمی رفتم . آخرش گفتم من این طوری تو این خونه نمی خوابم اینا رو بذار بیرون یه دونه جارو برقی هم بردار بیفت به جون همه سوراخ سمبه های خونه تا من خیالم راحت شه . دردسرتون ندم که سکته ناقصی زدیم شب پاتختی مون خواهر / برادر . دو سه شب بعدش هم یک شب با چنان جیغی از خواب پریدم و داد می زدم مار مار تخت پر از ماره ! حامی کله اش خورد به سقف طفلک با چنان شدتی پرید . هی می گفت : خانومم چیزی نیست خواب بد دیدی . هی من می گفتم : نه ماره تو تخت یه عالمه ماره به خدا . آخرش پا شد برق رو روشن کرد و گفت چشماتو باز کن ببین هیچ چی نیست . همه جای اتاق خواب رو که دیدم خیالم راحت شد و خوابم برد .

اوووووووووف انقدر داستان این جور دارم از این جک و جونورای عزیز دل که اگه بخوام بگم مثنوی هفتاد من می شه .

/ 37 نظر / 402 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پیشی

ای خدا اااااااااااااااااا !! این دفه سوسک دیدی خبرم کن با هم جیغ بزنیم خواهر !!!!![نیشخند]

ساناز

وای از تصور اینکه خوابیده بودی و روت پر از سوسک بود تمام تنم لرزید ،چه خوب که بیدار نشدی وگرنه سکته میکردی از ترس [وحشتناک]

سنی

واااای این چند مدت اخیر تو وبلاگها همش حرف سوسکه خداااااااا.کمکککککک[خنده]

ارشام

خانم ممول خوب شما با جک و جونور جات خاطره داشتین.این ماره چیه؟مار که جک و جونور که چه عرض کنم.حیوونم براش کمه.من شخصا اگه جایی خیال کنم مار هست سکته ی کامل می زنم.

آقایی

اولین باره میام اینجا و کلی جالب بود برام!‏ دوست عزیزمون راست میگه قضیه قانون جذبه زیاد بش فک میکنی دور و برت جمع میشن متاسفانه قانون جذب واسه چیزای بد زودتر جواب میده تا پول!‏ آخه انساس احساس تنفر و نخواستنش قوی تر از خواستنشه چون باورش نسبت به چیزای بد پررنگ تره موفق باشی

سنی

ممول اصلا این وبلاگت سر ناسازگاری با ما داره یا باز نمی شه یا کامنت میذاریم قورتش میده فکر کنم سوسک داره[قهقهه]

صبا

ای وایییییییییییی....روی ملافه پر از سوسک؟[سبز] من فکر کنم یه جورایی دارین انر}ی می فرستین به سوسکا جذبشون می کنین...واللا...وگرنه آخه این همه سوسک چرا واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[اضطراب]

یسنا

ما هم از این خاطرات قشنگ دوست داشتنی زیاد داریم خیلی. ولی جون اون نازنین مادرت از این موضوع بکش بیرون[اوه]

عسل اشیانه عشق

[خنده]

لیدیا

ببینم حامی حالش خوبه؟تا حالا از جیغای تو سکته نکرده؟عزیزم یکم فکر قلب شوهرتو هم بکن آرومتر جیغ بزن [خنده]