این روزها

این روزها روزی بالای صد هزار بار خدا رو شکر می کنم که دمباغم ! ( همون دماغ خودمون ) عملی نیست حالا چرا ؟! عرض می کنم خدمتتون .

آخه این روزها دوست داشتنی ترین بازیِ پسرکِ بی نهایت دوست داشتنی خونه ی ما این شده که بدو بدو از اون سرِ خونه می یاد و دماغ منِ بخت برگشته رو محکم می گیره تو دستش و با تمام توانش می چلونتش و بعد از تغییر قیافه ی من که به احتمال زیاد مضحک ترین چیزیه که تا حالا دیده قهقهه می زنه و خودش به جای من می گه : دمباغم بِل تُن ( دماغم رو ول کن ) بعدم خب من پشت سرش در حالی که هنوز دمباغم لای انگشتای کوچولوش در حال چلیده شدنه تو دماغی می گم : اِ اِ اِ مامانی دماغم رو ول کن و اون شدت خنده اش بیشتر و بیشتر می شه و البته بنده توی دلم غیر از این که قربون صدقه ی کاراش می رم تو مغزم به این فکر می کنم که آیا این دمباغ ِ بیچاره تا کی تحمل می کنه این همه چلیده شدن رو و آیا ممکنه خدای نکرده تغییر شکل بده ؟!

.

.

.

چند روزی رفته بودیم دیار حامی اینا . بابای حامی خونه اش رو از مستاجر گرفته و تمیز و مرتب کرده و کمی هم وسایل بردن که دیگه دست خودشون باشه بعدش ما بهشون ملحق شدیم و با هم از آب و هوای خوب و البته کباب و بستنی بی نطیرش لذت بردیم. پسرک یه دو هفته ای بود بابای حامی رو ندیده بود وقتی رسیدیم سر کوچه شون و بابای حامی رو دید چنان واکنش احساسیِ عجیب و غریبی از خودش نشون داد که باورکردنش برای ما سخت بود که این بچه واقعا انقدر دلش برای بابا بزرگش تنگ شده بود ؟!

از واکنش اونا نگم بهتره چون به احتمال خیلی زیاد گریه تون می گیره اما به جرات و بی اغراق می تونم بگم عشقِ بابای حامی به پسرک در حد و اندازه های عشق یه مادر به بچه اش و شاید هم حتی بیشتر ِ . کم دیدم این حد از عشق و علاقه رو از سمت پدربزرگ به نوه . و خب البته من و حامی روز به روز بر شدت نگرانی مون از این بابت اضافه می شه که نکنه این همه علاقه ی افراطی و کنترل نشده یه روزی باعث اثرات تربیتی ِ نامطلوب روی پسرک شه .

تنها امید من و حامی این بود که جاری جان براشون یه دختر بیاره و میزان توجه شون به پسرک به واسطه ی داشتن نوه ی دختر که خب آرزوی دیرینه ی مامان و بابای حامیه کم بشه و بیشتر توجه شون معطوف بشه به سمت اون و کمی از این علاقه ی افراطی شون کم بشه که خب این امید ما مدت زمان زیادی طول نکشید و نقش بر آب شد و هفته ی پیش جنسیت نی نی اونا هم معلوم شد و پسرکِ ما تا بهمن ماه پسر عمو دار می شه به امید خدا .

 

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آفرین

بچه بادومه، نوه مغز بادومه![قلب]

دختر مجرد

خیلی پسمل باحالیه ممول جون من خیلی خیلی دوستش دارم وای خیلی با ذوقه خوب دوست داره دیگه دوست داره خودش دماغتو عمل کنه الهی همیشه خندان باشید

عسل اشیانه عشق

امان از دست این وروجک... ماشالله اینجور که معلومه تو حرف زدن هم رشدش خوبه. برعکس تارا که تو این زمینه تنبله...

سهيلا

بابا جون ممول عكس بذار ديگه ما دوسش داريم ببينيمش عكس بچه اونم كوچيك كه مشكلي نداره ببين گلپر جونو......

parmis

kheili khobe ke pedar bozorg va madar bozrg enghad mohabat dashte bashan vali moteasefane aslan ro tarbiyate bache taesire khobi nadare va bachehaee ke ta hala didam kheili los bodan va har chi ham ke bache bozorgatr beshe badtar mishe.be nazare man bayad to har chizi taadol vojod dashte bashe hata eshgho alaghe be nave.albate shoma va hami enghad ba tadbir amal mikonid ke jaye negarani vojod nadare.

نسیم

نازیییییییییی ... چه بازی اختراع کرده گلپسر:) خیلی خوبه ممول که جاریت بچه دار بشه...بالاخره یکم حواس پدربزرگ پرت اون نوه میشه ...و هم اینکه پویان جان همبازی پیدا می کنه... بردیای طفلی من تنها بچه ی کللللل فامیلمون هست:(

سنی

سلاام بر ممول بانوی مهربون خودم میبین یکه بالاخره پرشن بلاگ هم ما رو از تحریم دراورد مچکریم روحانییییی[قلب][نیشخند] وای ممول باورم نمیشه مثلا می گی پویان اینو گفت فلان جمله رو گفت...یعنی به این سرعت بچه ها بزرگ میییشن عزییییزم...این عشقی که می گی رو من با همه وجودم لمس می کنم...غیر مامان و بابا که دلشون غش میره برای رادوین و چیزهایی میبینم که تا حالا از بابا ندیده بودم خودم هم هلاکم دیگه ماه پیش با وجودیکه مرخصی گرفته بودم برای تایلند دیدم دیگه طاقت ندارم پا شدم چهار روزه رفتم دیدمش و برگشتم[لبخند] خدا حفظ کنه پویان نخودچی رو..اگه تونستی حتما تو فیس برامون ازش عکس بزار ببینیم چقدر بزرگ شده[ماچ]

فرزانه

دختر من نوه عزیز شده بین 17 تا نوه است .....وتنها دختر 5 برادر....وهمین حس پدرشوهرشما وپسر گلتان بین دختر منو پدرشوهرم هست.....وحالا با 6 ساله شدنش از حالت افراط دراومده وکمی معمولیترشده ... واین به لطف جاریم بود که بااوردن هرروزه پسرش به منزل پدرشوهر واحساس رقابت با دخترمن....این کاروکرد ونفهمید ازرفتن هرروزه وماندن بیش از 5 ساعت من درمنزل پدرشوهر من ونجات داد وبه هفته ای سه بار رضایت دادند....چه شعفی دردل من پیداشده....