نخودچیه شیرینه خوش سفرم !

چند روزی شمال بودیم این بار با همراهی خواهرم و دو تا از برادرهام و چقدر تفاوت داره سفر خانوادگی رفتن وقتی بچه داری . دروغ چرا تا قبل از بچه دار شدن همیشه ترجیحم سفر رفتن با دوستانمون بود و این چند سفری که از بعد از دنیا اومدن نخودچی رفتیم هم اکثرشون رو دوستانه رفتیم و این بار که با همراهی خانواده ام بود سفرمون دیدم که چقدر راحت تره انگاری !

خوب پسرک که اصلا خواهر من براش فرقی با من که نداره هیچ بلکه انقدر خواهرم باهاش مهربونه که ترجیحش اونه اصلا بیشتر وقت ها و برادرهام و خانم هاشون هم انقدر که این نخودچی رو از ته دل دوست دارن که به زور از ما می گرفتنش و بهش غذا می دادن و سرگرمش می کردن که ما بیشتر استراحت کنیم و نتیجه این سفر خانوادگی این شد که تونستم چند نوبت عصرها در حد دو سه ساعت بدون دغدغه بخوابم البته که خوش سفری این بچه بیش از پیش به ما ثابت شد چون که از همون اول راه که ساعت 5 صبح بیدارش کردیم و راه افتادیم بی نهایت همکاری کرد تا برگشتنی که تو ترافیک برگشت موندیم . اونجا هم تا ازش غافل می شدیم با مغز پرت می کرد تو دریا خودش رو و چند باری اساسی آب دریا نوش جان کردسبز (من خودم خیلی وقته آب دریا نخوردم ولی تا جایی که یادم می یاد به شدت تلخه و حال به هم زنه ) از دریا هم که می اومد بیرون تا می شستیمش بیهوش می شد و یه خواب اساسی چند ساعته می رفت . بچه ام به خودم رفته بد جوری آب و هوای شمال بهش می سازه .

 

از شیرین کاری های این روزهاش بگم که بد جوری ما رو روانی خودش می کنه با کارهاش . پسرم سلام کردن یاد گرفته و صبح ها که از خواب پا می شه می گه : سیام مامان

فامیلی خودش رو یاد گرفته و وقتی ازش می پرسیم : پویانه ؟می گه فامیلیش رو و جالب تر اینکه فامیلیش خیلی هم راحت نیست گفتنش .

ازش می پرسیم می خوای چی کاره بشی ؟ می گه : دُتُر ( دکتر )

نتُن ( نکن ) می گه وقتی کسی به زور می خواد بغلش کنه یا چیزی رو از دستش بگیره که نخواد بده .

به کتاب هم می گه چتاب و وقتی بابا حامی کتاب می گیره دستش انقدر چتاب چتاب می کنه که منم مجبور می شم همون موقع هر کاری دارم ول کنم و برم یه کتاب از کتابخونه اش بردارم و بشینم کنار حامی و براش بخونم . البته خیلی وقت ها به چتاب خودش قانع نمی شه و چتابه بابا حامی رو می خواد و کاری می کنه که اون بی خیال کتاب خوندن می شه . به لب تاب هم می گه : اَب تاب !

مو و گوش و زبون و دندون و دست و پاش رو می شناسه و وقتی ازش می پرسیم نشونمون می ده .

صدای خروس و ببعی و هاپو و گربه و زنبور رو بلده . به گربه البته میگه مائو .

حلقه هاش رو بلده بندازه و کوبه هوش هم یاد گرفته که جا بده قطعاتش رو .

یه عادت عجیب و غریب و در مواقعی غیر قابل تحمل داره اونم اینه که عاشق شصت پاست و تا ازش غافل شی شصت پات رو دهن می زنه الان دیگه کار به جایی رسیده که پامون رو ازش قایم میکنیم .

دیگه اینکه مدت هاست من منتظر در آوردن دندون های جلوی پایینش هستم ولی کاملا غافلگیرانه دیدم دندون آسیاب در آورده اونم دو تا . الان هشت تا دندون داره . و مهم تر از همه اینکه اسهالش هم خوب شد بچه ام . یعنی شک ندارم که علیرغم اینکه تمام دکترها متفق القول معتقدند که اسهال بچه ربطی به دندون در آوردن نداره اما این بچه اسهال دو ماه و خورده ایش مال همین دندون آسیاب در آوردنش بود چون به محض اینکه دندونش زد بیرون قطع شد .

و از همه مهم تر و دوست داشتنی تر اینکه بچه ام بلد شده ماچ کنه . بهش می گم مامان رو ماچ کن هر جایی که باشه می دوئه می یاد دستاش رو حلقه می کنه دور گردنم و لباش رو می چسبونه به لپم و منو از عرش هم بالا تر می بره باور کنین الهی مادر به فدات جگر گوشه ی کوشولوی مهربونم . دست بابا حامی سوخته و تاول زده هی می ره دست باباش رو می گیره تو دستش و می پرسه: داغ ؟ یعنی که با چیز داغ سوختی و تند تند ماچ می کنه دستش رو .

خلاصه که علیرغم تمام خسته گی هایی که مادری داره همین یه ماچ کردنش کافیه تمام خستگی های یک روز که هیچی یک ماه که هیچی یک سال که هیچی بلکه خستگی های تمام عمرت از تنت بره . خداااااااایا شکرت که نخودچی به این خوشمزه گی و شیرینی !!! به ما دادی .

 

/ 13 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رویا

ممول جونم سلام نمیدونی چه کیفی میده خوندن نوشته هات. مخصوصا الان که شدی یه مامان گولی تمام عیار فقط کاش اسمت رو میگفتی بابا مردم انقدر اسم های مختلف رو باهات ست کردم

بهداد

خداحفظش کنه.

مهتاب

سلام . وای این عروسک شما چقدر خوردنیه . خدا براتون حفظش کنه و همیشه به شادی و خوشی و سلامتی باشین . دست خدا به همراه تمام بجه ها باشه

نگین

همینه تا وقتی بچه نداری میخوای بری عشق و حال با دوستان و وقتی بچه می یاد خوانواده ارجح می شه. بخاطر لطفی که دارند و کمکهاشون. همهمون اینجوری هستیم........ آپم

عسل اشیانه عشق

خب لازم شد منم یه اعترافی اینجا بکنم.. تا وقتی که بچه نداشتم ترجیه میدادم همه سفرها رو دونفری بریم! ولی الان همش دوست دارم با برادرشوهرام خانوادگی بریم به همون دلایلی که گفتی...[زبان] دیگه اینکه افرین به این ÷سر که اینقدر حرف زدنش پیشرفت کرده. تارا که اصلا تلاشی نمیکنه و خیلیی کلمات محدودی رو میگه. حتی اسم خودش که به این راحتی هست رو هم نمیگه که نمیگه..

نرگس

امیدوارم در پناه خداوند یزدان و زیر سایه شما و پدر مهربانشون شاد و سالم باشه. بهترینها رو براتون اروز میکنم.

لادن

قربون نخودجي دوست داشتنيم برم من ؛بوسش كن از طرف من.راستي جقدر خوبه كه زود به زود داري مي نويسي عزيزم

پارمیس

خاله قربونش بره که انقدر شیرین شده این نخودچیتون.خوشحالم که بهتون خوش گذشته.در مورد سفر با مامان و خواهر و کلا خانواده وضعیت همه همینجوریه .بازم خوبه که شما باز هم با دوستان معاشرت میکنید.دلم براتون خیلی تنگ شده.ایشالله بزودی همدان ببینمتون

دختر مجرد

شکر خدا کلی تو دل بورو شده این پویان خان ن الهی همیشه شاد باشید اصلنشم اینا مهم نیس ببین می تونه بگه قسطنطنیه[چشمک][چشمک] شاد باشید

الهه

سلام عزیزم.ببوسش این پسر نازو.میخواستم بپرسم تو سفر برای غذای نخودچی چی کار می کردی؟و اینکه الان شمال گرمه،بچه اذیت نشد؟اخه میدونی منم یه دختر یکساله دارم ولی تواین یکسال زمینی با ماشین خودمون سفر نرفتیم.الان خیلی دلم میخواد برم شمال ولی نمیدونم میشه؟