دیکشنری نخودچی ما

جیگر گوشه ی خونه ما هجده ماهگی رو هم پشت سر گذاشت و وارد نوزدهمین ماه زندگیش شد . هنوز البته واکسنش رو نزدیم و این دوشنبه ای که می یاد می ریم برای واکسن که البته گفتن قطره فلج اطفال ندارن ! از الان دارم از استرس روز دوشنبه می میرم خدایا خودت کمکم کن تا دوشنبه غالب تهی نکنم !

باورم نمی شه که انقدر زود داره با دنیای نوزادی و نوپایی و کوشولویی خداحافظی می کنه . الان دیگه اگه خودش نخواد محاله بتونی 30 ثانیه توی بغل نگرش داری می دونم که به همین زودی ها یه روز می رسه که باید زورکی ازش ماچ بگیریم یا التماسش کنیم تو رو خدا بیا یه بغل به ما بده ! واسه همین بعضی شب ها که از سر اجبار کنار خودم می خوابه ( مثل شب هایی که می ریم خونه ی بابای حامی یا خونه ی خاله الی ) با اینکه تا صبح نمی تونم بخوابم و همش باید از این سر تشک تا اون سر تشک دنبالش بدوئم که پتو بکشم روش ولی با این حال وقتایی که می یاد خودشو می چسبونه بهم فقط و فقط مشغول بو کشیدن عطر تنش می شم و دلم می خواد این بو رو تا ابد توی تمام سلول های مغزم نگه دارم .

نخودچیِ خونه ی ما انقدر خوب و واضخ حرف می زنه که می تونم بگم تقریبا هیچ مشکلی با فهمیدن منظورش نداریم و به راحتی متوجه خواسته هاش میشیم . امشب هم که دیگه شاهکار زد . وقتی بابا حامی بعد از یک ساعت تقلا برای خوابوندنش به خواست آقا پسر برای بار چندم قصه ی gelgel ( کدوی قلقله زن ) رو براش تعریف کرد و به آخر قصه رسید و گفت : خوب دیگه بابا جون قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید ! خودش بلافاصله گفت : چشاشو بیبنده ! ( یعنی بله می دونم الان که قصه تموم شده باید چشمام رو ببندم و بخوابم  نمی خواد شما زحمت بکشی و بگی ) یعنی زورکی جلوی خودم رو نگه داشتم که نگیرمش تو بغلم و بچلونمش ، چون مثلا خودم رو به خواب زده بودم و نمی خواستم بفهمه هنوز بیدارم . روزی هزار بار می کوبیم تو تخت سینه خودمون از بس ذوق می زنیم برای حرفاش و جمله هاش . همین پریروز که خونه ی بابای حامی بودیم دیدم راه می ره و خنده کنون می گه : داشااخ داارم پشانی !!! هی فکر کردم خدایا این داره چی می گه من نمی فهمم ، یه چند بار که تکرار کرد و من یه کم که فکر کردم دوزاریم افتاد که مامان حامی که براش قصه ی بزبز قندی رو می گه ( که البته ورژنش با اونی که ما خودمون براش می گیم خیلی متفاوته )  یه جاییش می گه : منم منم بز کاشانی  دو شاخ دارم به پیشانی . بعد خوب اینم اینجوری شنیده و یادش مونده .

یا مثلا به زن عموش می گفت : شَنَنبوو !!! اما الان یک هفته ای می شه که می گه : ژنمو .

به تلویزیون می گه :تیلیژون

به تبلت میگه : تَبِل

وقتی می خوام عوضش کنم بدو بدو می ره روی تخت می خوابه و می گه : توشک عَبَز شیم

ماکارانی هم که عشق دیرینه اش شده رو می گه : مارنی

چند وقت پیشا یه شب خونه خاله کتی مهربون بودیم . از دیدن اوستا کوچولو کلی ذوق کرده بود . از یه دو سه روز بعد از مهمونی هی دیدم می گه :اَبِستا کوشولو

عمو عادلش رو هم هر وقت اسمش بیاد یه مهربون می چسبونه بهش و می گه : عمو عادلِ مِیامون ( مهربون )

فقط یک مشکل کوچولو داره حرف زدنش که به احتمال زیاد دلیلش باید زود به حرف افتادنش باشه اون مشکل هم اینه که فعل ها رو خوب و درست استفاده نمی کنه تو جمله هاش مثلا وقتی چیزی می خواد می گه : آب بیدم بهش ! شیر بیدم بهش ! نائگی ( نارنگی ) بیدم بش ! یا مثلا وقتی می خواد براش کارتون بذارم می گه : کارتون بِذایَمِش ! یا وقتی می خواد بگه منو ببر بیرون می گه : بیریمش !!! هر چی هم سعی می کنم درستش رو یادش بدم علاقه ای به یادگیری فعل درست نشون نمی ده . اگه راهکاری در این مورد دارین گیو می پلیز !

 

/ 11 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاتون

خوب شما ياسمن رو ببيني كه اصلا از فعل استفاده نمي كنه بي خيال اصلاح كردن زمان افعال پويان ميشي[نیشخند] اين ياد دادني نيست خودش ياد مي گيره

پري

سلام خانمي.ماشالا به گل پسرت.ايشالا هميشه سالم و شاد باشه.پسر منم 15 ماهشه.عزيزم اگه در مورد برنامه غذاييش و ميان وعده هايي هم كه بهش ميدي بگي ممنون ميشم.

ساناز

ای جانم چقدر شیرین زبونه از طرف من حسابی ماچش کن[ماچ]

عسل اشیانه عشق

بابا چه انتظاری از بچه داری اخه؟ همینه دیگه.. تارا به نارنگی میگه گینگه!!!!

روناک

خی نازی...میگم ممول من تا اون جمله رو خوندم فهمیدم منظورش دو شاخ دارم بر پیشانی بود...آخه قبلش مبحث کدو فلفله زن بود[نیشخند] من یه هو پرت شدم تو قصه های بچگی( برا منم همین جوری می گفتن)

مامان آرین

ای جیگر طلاییی با این حرف زدنت میااام میخورمتاااااااا....ول کن تو هم ممولی چیگار داری عسلکم رو حالا بذار اشتباه بگه...همینطوری اشتباه میگه قشنگ و خوردنیه دیگه...به موقعش همه چی رو درست میگه...واکسن 18 ماهگی یه کم سخته ولی عوض تا 6 سالگی راحت میشه

گلستانه

واي مگه اين شيرين زبون به دست من نيوفته

صنم

سلام ممول خوبی ؟ خداروشکر که نخودچی هم سرحاله [ماچ] وااااااای تو هم روکین میخوری؟ پدری از اعصاب و روان من درآورد مسلمون نشنوه......[گریه] بد کوفتیه البته نه برای همه من دوماه خوردم و به غلط کردن افتادم یاسمین رو هرجور شده گیر بیاد من شنیدم گیر میاد خیییییییلی چیز خوبیه!! یادش بخیر من زیادم نخوردم ولی خیلی حتی روی کوچیک شدن شکم هم اثر داشت

سمانه

یعنی الان که من 30 سالمه فعل هار وهمینطوری میگم زیاد گیر نده [نیشخند]