ما اوووووومدیم !

سلام دوستای نازنینم . بالاخره انتظار ما به سر اومد و پسرک شیرینم صبح روز جمعه 29 اردیبهشت ساعت 9.50 دقیقه با وزن 2 کیلو و 600 گرم و قد 47 سانت تو بیمارستان بهمن قدم به این دنیا گذاشت و از بس که ریزه میزه بود من رو تا چند روز مثل دیوونه ها بهم ریخت اما بعد کم کم اوضاعم مرتب شد . ببخشید انقدر تاخیر داشتم اما این گل پسرک اصلا وقت سر خاروندن برای من نمی زاره . حتی خیلی وقت ها از صبح تا شب وقت نمی کنم دستشویی برم باور کنین . یه چند روزی بعد از زایمان رو تهران موندم بعد که حالم کمی بهتر شد رفتیم خونه مامان اینا درست 11 روزگی پسرک . 28 روزه بود که برگشتیم تهران چون دیگه نه دل من طاقت دوری حامی رو داشت نه دل بابا حامی طاقت دوری ما رو . شبی که برگشتیم تهران پسرک انقدر بیقراری کرد که دو روز بعدش بار و بندیلمون رو بستیم و با چمدون نقل مکان کردیم خونه مامان حامی که تا چهلم اینجا بمونیم . علی رغم اینکه مامان بابای حامی و خود حامی تا می تونن کمک می کنن اما پسرک من انقدر بلاست که باز هم گاهی نیروی کمکی کم می یاریم . البته کم کم داره دستم می یاد که باید باهاش چیکار کنم . تنها مشکل اساسی الان اینه که شب ها خیلی طولانی نمی خوابه و این برای منی که کم خوابی دوران بارداری اذیتم کرده بود خیلی سخت تر می کنه اوضاع رو . یه مشکل دیگه هم شیر نخوردنش از سی نه بود که تا 22 روزگیش اصلا نمی گرفت سی نه رو ومن مجبور بودم تمام مدتی که خوابه رو شیر بدوشم که وقتی بیدار شد شیر خودم رو بخوره و همین طور جریان شیرم قطع نشه . البته شیر خشک هم با شیشه بهش دادیم که گرسنه نمونه چون خیلی هم شیر ندارم من .

از دکتر و بیمارستان خیلی راضیم و خدا رو شکر زایمان خوب و راحتی داشتم . سوند نداشتم موقع عمل که این نعمتی بود بس وصف ناشدنی . بعد هم اصلا و ابدا شکمم رو نه فشار دادن نه ماساژ که این هم در جای خودش جای بسی شکر داشت برای من . به قدری راحت به هوش اومدم و راحت از تخت بلند شدم برای راه رفتن که خودمم باورم نمی شد . ساعت 12 که از اتاق عمل اومدم تو اتاق خودم ساعت 6 بعد از ظهر راه رفتم خیلی راحت و بدون مشکل .  همش به خودم می گفتم سزارین سزارین که می گفتن این بود ؟!!! به سرعت شکمم کار کرد و همون شب اول بعد از سوپم شام خوردم . اما چشمتون روز بد نبینه که شب اول برای شیر دادن به پسرک به قدری به خودم و شکمم زور و فشار آوردم که صبح که دکتر اومد برای ترخیص دید که بخیه ها خونریزی خیلی شدیدی کرده و اجازه ترخیص نداد تا ساعت 6 بعد از ظهر و گفت اگه تا عصر خونریزی ادامه پیدا کنه مجبورم ببرمت اتاق عمل و دوباره باز کنم محل عمل رو و دوباره بخیه کنم چون این شدت خونریزی نشون دهنده اینه که رگ باز شده و دکتر می گفت من خونریزی به این شدت رو رو هیچ بخیه ای تا حالا ندیده بودم ! که خب باز هم خدا همراهم بود و تا عصر استراحت کردم و خونریزی قطع شد والبته تلاش و زحمتم هم بی نتیجه بود و پسرک باز هم سی نه رو نگرفت . الان البته می گیره ولی سیر نمی شه و ما مجبوریم بعدش با شیشه بهش شیر خشک بدیم .

وای نمی دونین چه حس عجیبیه مادر شدن . چنان عشق عجیبی به یکباره و در لحظه تو وجودت جاری می شه که اصلا وصف نا شدنیه . من وقتی برای اولین بار دیدمش از شدت عشقی که بهش پیدا کردم گریه ام گرفت . منم دقیقا مثل عسل جونم قبل از پسرک فکر می کردم فقط حامیه که من می تونم انقدر دوستش داشته باشم ولی وقتی پسرک برای اولین بار تو چشمم نگاه کرد و دقیقا زل زد به چشمام فهمیدم که آخر آخر آخر عشق همین جاست . با اینکه تو بغلم بود ولی انقدر بی تاب بودم که بدونم پسرک سالمه که از همه چند بار می پرسیدم اونم با حالت التماس و با اینکه همه می گفتن سالمه باز من روم رو می کردم طرف اولین نفر دیگه ای که چشمم می دید و باز سوال تو رو خدا به من بگین پسرم سالمه رو تکرار می کردم . آخرش حامی سرش رو گذاشت دم گوشم و گفت گل نازم به خدا قسم سالمه آروم باش و بگیر بخواب . چشمم رو می بستم و از هوش می رفتم و باز تو عالم خودم یاد مثلا دستای پسرک می افتادم و باز چشم باز می کردم و داد می زدم تو رو خدا بهم بگین دستاش سالمه ! انگشتاش سالمه ؟! الهی برای خودم بمیرم انقدر که تو دوران بارداری ام هر هفته یه بحران از سر گذروندم به این باور رسیده بودم که حتما روی سلامتی بچه ام اثر گذاشته این استرس ها و هر چی بهم می گفتن که بچه سالمه باور نمی کردم .

در کل مادر شدن خیلی عجیبه . ظرف یه پروسه چند ساعته از هوش می ری و از یه آدم که فقط مسئولیت خودش رو داره تبدیل می شی به یه مادر که تا اخر عمرش برای لحظه لحظه بچه اش زیر بار استرس و مسئولیته . یوهو چشم باز می کنی و می بینی یه کوچولوی بامزه دادن دستت که نمی دونی باید باهاش چی کار کنی ؟! اولش البته بعد کم کم دستت  می یاد  و ظرف چند روز تبدیل می شی به یه مادر حرفه ای انگار صد ساله مادری !

این پست رو یه پنج شش روزی هست دارم تلاش می کنم بنویسم اما هر بار تا لب تابم رو روشن می کنم بیدار شده و وقت شیر خوردنش رسیده . 24 ساعت شبانه روزم تقسیم شده به 12 تا 2 ساعتی که  نیم ساعتش برای شیر خوردنش صرف می شه بعد هم نیم ساعتی که برای آروغ زدن و ایستاده نگه داشتنش صرف می شه که رفلاکس نکنه معده اش و بقیه اش هم خوابوندن و شستن شیشه و عوض کردن و لباس عوض کردن و ماساژ دادن و بازی کردن . اینه که به خودم می یام می بینم از صبح تا بعد از ظهر دستشویی نرفتم تازه همه اینا در حالی هست که همیشه یکی دو نفر نیروی کمکی دور و برم بوده این چند وقت . البته همه می گن بچه بعد از چهل روز دیگه همه چیش مرتب می شه و ساعت دار می شه منم امیدوارم که درست گفته باشن . دروغه اگه بگم خسته شدن نداره و سخت نیست بله سخته خیلی هم سخت اما اون عشقی که گفتم کار خودش رو می کنه و باعث می شه که حتی برای لحظه ای پشیمون نشی از کاری که کردی . من که به معنای واقعی عشق می کنم باهاش و اصلا نمی تونم فکر کنم ما چطور بدون این شیرینک زندگی می کردیم قبلا .

از بابا حامی بگم که انقدر علاقه اش به پسرک باور نکردنیه برای من که بهش می گم تو این همه سال بچه می خواستی و انقدر بچه دوست بودی چطور کنار اومدی با نه گفتن های من ؟! هر روز از سر کار که می یاد اول منو می بوسه سیم ثانیه بعد کنار پسرکه و مشغول بازی باهاس اگه بیدار باشه و اگه خواب باشه نگاش می کنه و قربون صدقه اش می ره . بیشتر شب ها شیفت اول 12 تا 2 رو حامی بهش شیشه می ده و کارهاش رومی کنه که من بتونم تا 4 بخوابم البته که وقتی گریه می کنه من بیدار میشم و نمی تونم چشم رو هم بذارم ولی خب از تخت بلند نمی شم و سعی می کنم استراحت کنم .

 وقتی گریه می کنه خب معمولا گرسنه است یا جاش خیسه که سریع برطرف می شه و آروم می شه اما امان از وقتی که دلش درد می کنه و گریه می کنه و هر کار می کنیم آروم نمی شه اون موقع دلم می خواد بمیرم از بس دلم براش کباب می شه انقدرم بامزه و سوزناک گریه می کنه که دل هر کس می شنوه ریش می شه .

خب دیگه برم که یه کم استراحت کنم تا پسرک بیدار شه و شیر بخوره . بقیه اش رو بعدا می گم .

پی نوشت : منیر جان عزیزم شماره ات رو لای کامنت ها گم کردم می شه دوباره برام کامنت بذاری ؟دلم می خواد باهات حرف بزنم . 

 

 

/ 47 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آنی

تبریک میگم ممول جون[قلب] عزیزم میشه لطفا اسم دکترت و بگی؟ مرسی[ماچ]

فرناز

اسمش چیه اسمش چیه اسمش چیه اسمش چیه عکسم میخام [نیشخند]

فلفل خانم

عزیییزم قدم نو رسیده مباااارک عکس فنچووولتو تو فیس بوک دیدم و کلی اشک شوق ریختم الانم کلی گریمو در اوردیااا .ایشالله خدا نگش داره واستون و از امشب هم خوابش مرتب بشه که شماها هم استراحت کنین[ماچ]

واتو

مگه شیر خشکی شده گل پسرت ممول خانم

سنی

من که عکساشو دیدم عاشقش شدم ممول.خیلی خوشحالم که داری این حسو تجربه می کنی.میدونی همش هم دارم حسهاتو با خودم تطبیق میدم که منم ممکنه همۀ این چیزایی رو که ممول میگه تجربه کنم؟خیلی مواظب خودت باش اینقدر زود پسرک بزرگ میشه که خودت هم متوجه نمیشه.میبوسم هردوتون رو [ماچ][بغل]

نگین

سلام من از خواننده های خاموش وبلاگت هستم و از طریق وبلاگ مصی با شما آشنا شدم.خودم تقریبا 36 هفته باردار هستم و هر چی به زایمانم نزدیکتر میشم دلهرهی عجیب نه برای خودم بلکه برای دخترکم دارم و نوشته هاتو که می خوندم اشکام مثل سیل رو صورتم بود ، بعد با خودم فکر کردم پس این حس تقریبا تو همه مشترک و فقط من نیستم که می خوام زمانی که هوش اومدم دنبال این بگردم که ببینم بچم مثلا دستش و پاش....... تبریک میگم بهت .امیدوارم پسر خیلی خوبی باشه و مامانشو اذیت نکنهوحتما عکسشو هم بزار.

آرزو

خیلی تبریک میگم

نسیم

تبریک ممول عزیز.[ماچ]