تولدانه

 

جیگر گوشه ام یک ساله شد همین یکی دو روز پیش و دیروز هم واکسن یک سالگی اش رو زدیم که الهی شکر بدون کوچکترین مشکلی به خیر گذشت . چقدر زود یکساله شدی مادری الهی همیشه سلامت و شاداب و خندون باشی پسرکم .

روز تولد نخودچی به جرات می تونم شادترین آدم روی زمین بودم . از صبحش هر ثانیه یک بار می بوسیدمش نفسک رو . بابا حامی هم همین طور . اصلا یه حس عجیبی بود که نمی تونم توصیفش کنم . اینکه ببینی برای یه تیکه از وجودت یک سال زحمت شبانه روزی کشیدی و حالا مثل یه نهال تازه پا گرفته جلوی چشمت به هر گوشه خونه سرک می کشه لذتی داره وصف ناشدنی . وقتی بهانه ات رو می گیره و می گه ماما دلت می خواد همون لحظه بمیری از خوشی ! ماما به فدای عطر تنت عمرم نفسم جونم . صبح هایی که بعد از شیرش می یارمش تو تخت خودمون و کنار خودم می خوابونمش اگر چه که از بس لگد می زنه تو سر و کله و صورتمون خوابم خراب می شه دیگه ولی از اینکه صدای نفس هاش توی گوشم می پیچه به بی نهایت لذت می رسم و خنده دار اینکه حسودیم می شه به مادرهایی که  به دلیل دادن شیر خودشون تا دو سالگی بچه شون رو کنار خودشون می خوابونن در حالی که جزء اصول اساسی و اولیه تربیتی من جدا خوابیدن بچه از پدر و مادره !!!

عجیبه این دنیای مادری پر از لذت و در عین حال هر لحظه و هر ثانیه اش همراه با استرسه .

برای تولد پسری کمی استرس داشتم چون به علت حجم بالای کارهای حامی بیشتر کارها رو مجبور بودم تنهایی انجام بدم و از طرفی به خاطر کمبود جا مجبور شدم دو تا تولد تو دو شب پشت سر هم بگیرم یکی برای دوستان و یکی برای خانواده البته اصلا و ابدا از مهمون داری و کارها خسته نشدم و واقعا لذت بردم . برای تولد دوستانه الویه و دلمه برگ مو و ماکارانی و کوکو سبزی نون باگتی درست کردم به همراه ماست اسفناج و زیتون پرورده دست ساز خودم . برای دسر هم دنت موزی و شکلاتی و زعفرانی گرفتم که به تم تولد که زنبور بود بخوره . برای شبی که خانواده هامون بودن هم در کنار این غذا ها  لوبیاپلو درست کردم . کیک شب تولد دوستانه یه زنبور با بالهای شکلاتی بود که انصافا خوشمزه بود و بیشتر مهمون ها ازش لذت بردن . برای شب تولد خانوادگی دیگه سفارش ندادم و یه کیک بزرگ زرد رنگ با تزئین عروسکی گرفتیم که اونم خوب بود . در کل خیلی سعی کردم که بریز و بپاش الکی و هزینه اضافه نکنم و با کمی فکر و برنامه ریزی با هزینه مناسب یه تولد بگیرم که به مهمون هام خوش بگذره و تا الان هم طبق صحبت هایی که کردم باهاشون بیشتر مهمون ها از دو طرف معتقد بودن که خیلی مهمونی خوبی بوده و خیلی بهشون خوش گذشته و همین برام مهمه . نظر گلپر عزیزم هم که دیگه منو تا عرش برد بالا . گلپر جانم می گفت : از بس که خوشحال بودی اون شب به نظرم بسیار زیبا تر شده بودی ( دیگه خودتون تصور کنید حال منو با شنیدن این حرف در حالی که به خاطر کمبود وقت حتی نرسیدم برم ابروهام رو بردارم و خودم تند تند چند لحظه قبل از اومدن مهمون ها یه سر و سامونی بهشون دادم موهامم خیلی ساده پشت سرم جمع کردم ) .

واقعا این روزها لحظه به لحظه شکر خدای خوب را به جا می یارم که منو قابل دونست و مادر کرد و اونم مادر این نخودچی ریزه میزه بامزه . یه کار خیلی بامزه ای که این روزها می کنه اینه که موش می شه . بهش می گیم : یک دو سه پویان موشه مامانشه اونم چشماشو می بنده و دهنشو باز می کنه و چشم بسته می دوئه به طرفمون . وای که انقدر خوردنی می شه وقتی این کار رو می کنه که من فقط خودمو می زنم . یعنی سر و سینه ام کبود می شه از بس که می کوبم روش . حالا دیگه وقت هایی هم که کار بد می کنه و دعواش می کنم می دونه با این کارش نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم و می خندم سریع چشمشو می بنده و موش می شه . منم که از بس با اقتدارم ( خیر سرم ) سریع می زنم زیر خنده و قربون صدقه اش می رم .

بابا ، ماما ، کیه ، چیه ، هیننه ( هندونه ) ، نه ، دده ، آبه رو می گه . بهش می گم پویان بیا به به بدم نمی یاد می گم بیا چایی با سر می دوئه . از وقتی با مزه گوجه سبز آشنا شده لب به هیچ میوه دیگه ای نمی زنه و هر چی میوه دیگه بهش بدم تف می کنه و فقط گوجه سبز می خواد . یاد گرفته مبل و تخت رو هم تنهایی بالا و پایین می ره .

دیروز چکاب یکسالگی هم بردمش و الهی شکر خوب قد و وزن گرفته بود . دکترش بسیار بسیار راضی از روند رشدش . گفت که شیر پاستوریزه رو هم شروع کنم و اگر که واکنش خاصی مثل اسهال یا خارش نشون نداد با شیر خشک جایگزین کنیم . به دکترش گفتم که یه بیست روزی هست که شکمش زیاد کار می کنه بعضی روزها تا 5 بار که گفت یه اسهال داریم به اسم اسهال بچه ی نوپا که حدود یکماه طول می کشه و دلیل خاصی هم براش بیان نمی شه ولی چون نخودچی خوب وزن گرفته هیچ جای نگرانی نداره .

زیاد حرف زدم اما اینم بگم و برم . جمعه عازم شیرازیم . دل زدم به دریا و بالاخره راضی شدم با این وروجک سوار هواپیما شم . از حالا غصه ام شده که اینو چه جوری یکساعت تو هواپیما نگه دارم که نذاره رو سرش اونجا رو و مردم رو کلافه نکنه . به دکترش می گم یه عمر هی تو هواپیما غر زدم که چرا این مادرها بچه شون رو ساکت نمی کنن سرم رفت از بس صدای گریه بچه شنیدم حالا احتمالا بچه خودم یه گلی بزنه که از خجالت کبود شم . کلی خندید و گفت که بچه خودش هم یه بلایی تو همین مایه ها سرش آورده اولین باری که سوار هواپیما شده . حالا برم و بیام تعریف کنم براتون چی شده . برای یه کاری می ریم شیراز که نتیجه اش آینده زندگی مون رو رقم می زنه . امیدوارم که نتیجه اش چیزی بشه که به صلاح زندگی مون باشه چه موفقیت آمیز و چه نه .

خب دیگه من برم که صدای حامی در اومده . شب خوش ورده آ

 

/ 7 نظر / 17 بازدید
گلستانه

عکسهای تولد رو دیدم و بیش از هرچیز اتفاقا منم گفتم که چقدر زیبا شده بودی. موهای بلند خیلی بهت اومده بود. درون آدم که آروم و شاد باشه همیشه به بیرون هم انعکاس میده این حس رو . خوشحالم برات.نخودچی خوردنی تر از همیشه شده بود.ببوسش از قول من. ایشالا سفرتون پر از خبرهای خوب باشه و در کنار نخودچی تون سالم و سرحال دور هم باشین همیشه ایام.

دختر مجرد

ممول عزیز مبارکت باشه ایشالا پویان جان زیر سایه پدر و مادرش بزرگ بشه و همیشه دلتون شاد باشه بیشتر بنویس دخمل جان دلمون رفت از خانم شری و آقای واین یاد بگیر بعد زایمانش سریع نوشت دلمون واست تنگ می شه خوب... قربونت شاد باشی

گلپر

واقعا خوشگل تر شده بودي ، مهموني هم خيلي خوش گذشت ، در مورد سفر وقتي هواپيما ميخواد بلند بشه پستونك يا چيزي كه بتونه بمكه تو دهنش بگذار بيشتر بچه ها به خاطر تغيير فشار گريه مي كنند ،

آسمان

سلام عزیزم از اول وبت همراهت بودم و بعدها خودم وب ساختم. اما خواننده خاموشت بودم. انشاالله سفر خوبی داشته باشی.

آتی

مبارک باشه تولد یک سالگی گل پسرت ..خانمی چقدر زحمت کشیده بودی و غذاهای سختی را درست کردی ..شور و شوقت تو نوشته ات هم مشخص بود دلم غش رفت برای موش شدن نخودچی کاشکی عکس هم گذاشته بودی ..البته این یک عکسی که هست باز نشد[ناراحت]

نیکادل

قششششنگ میتونم تصورت کنم.[قلب]