روزمره

می رسم خونه خسته و کلافه از گرما . ناراحتم از این همه استرسی که بهم وارد می شه از دیدن هر زن چادر به سری که دراه از دور می آد و بهم نگاه می کنه .

به حامی گفتم براش قیمه می پزم پس گوشت رو از فریز می گذارم بیرون و یه دونه پیاز درشت از سبد بر می دارم و خورد می کنم و سرخ می کنم و با گوشتی که دیفراست شده کمی تفت می دم و زردچوبه می زنم و بعدم لپه رو اضافه می کنم و کمی لیمو و آب بعد در زودپز رو می گذارم و می زارم به حال خودش بپزه . تایمر گاز رو روی 45 دقیقه تنظیم می کنم . در یخچال رو باز میکنم که یه کم دوغ بخورم که تخم مرغ های محلی رو که مامانم خیلی وقت پیش داده رو می بینم و یادم می افته حامی گفته اینا دارن خراب می شن ها یه فکری به حالشون بکن . پس دست به کار می شم و 4 تاش رو می شکونم تو ظرف و از تو کابینت پودر کیک اماده زعفرونی رو بر می دارم و دستورش رو می خونم و مواد کیک که آماده شد می زارم تو مایکروفر و ساعت رو که نگاه می کنم 6.20 دقیقه است . خیلی بی انرژی ام . می خواستم جاروبرقی هم بکشم و کمی گردگیری هم بکنم ولی بی خیال اصلا حالش رو ندارم . می رم دراز می کشم رو تخت دوست داشتنی ام توی اتاق خواب تاریک محبوبم . کمی فکر می کنم کمی برنامه ریزی می کنم برای پول های نداشته ام ! چقدر دوست دارم این گاهی چند دقیقه خلوت کردن با خودم رو . خواب داره می ره تو چشمام ! اولش می خوام بذارم موفق شه و یه چرتی بزنم بعد یادم می افته شب خوابم نمی بره و بیچاره می شم ، به خودم قول میدم که حتما حتما شب زود می خوابم . با بدبختی خودم رو از تخت می کنم و با یه دو دو تا چهار تا برای زمانی که دارم تا حامی برسه به این نتیجه می رسم بهترین کار ممکن اینه که یه دوش بگیرم که تا موقع خواب هم موهام خشک شه .

از حمام می یام بیرون و می بینم که خونه رو ملغمه ای از بوی قیمه و کیک برداشته و بوش البته اصلا خوشایند هم نیست . خشک که شدم می رم سر کشوی لباس هام و سر اینکه چی بپوشم که هم راحت باشم هم حامی دوست داشته باشه و ذوق کنه مرددم . اولش یه تاب و دامن بر می دارم ولی بعد پشیمون می شم و یه پیراهن نخی قرمز با دایره های رنگی انتخاب می کنم و می پوشم و کلاه حمام می کشم رو کله ام تا کمی آب موهام کشیده بشه . سیاهی زیر چشمام رو با پاک کننده پاک می کنم و کمی عطر و اسپری می زنم و می رم تو آشپزخونه . بیست دقیقه دیگه مونده تا کار پخت کیک تموم شه قیمه هم تقریبا  هفت هشت دقیقه دیگه تمومه . بر میگردم رو تخت و باز کمی فکر می کنم . تایمر گاز که شروع می کنه به بوق بوق کردن از جا بلند می شم و زیر گاز رو خاموش میکنم . دو تا سیب زمینی می شورم و خلال می کنم . دو و نیم پیمونه برنج تمیز می کنم و میشورم . به حامی زنگ می زنم ببینم کجاست . نمک و روغن برنج رو تنظیم می کنم و می زارم بپزه برا خودش . در زود پز رو باز میکنم و خلال های سیب زمینی رو می ریزم توش و زیرش رو باز روشن میکنم و در شیشه ایش رو می گذارم تا بپزه ( حامی عاشق اینه که سیب زمینی های قیمه تو خودش بپزه ) . کیک هم تموم شد پختش . می گذارمش بیرون تا خنک شه . یه تیکه شو ناخنک می زنم و داغ داغ می خورم . خوبه بد نیست . به برنج سر می زنم و زیرشو کم می کنم . دیگه کم کم حامی باید برسه . ولو می شم رو مبل و منتظر حامی می مونم . خودش در رو باز کرده و اومده پشت در خونه و در می زنه . روبوسی می کنیم . چشماش از دیدن من تو اون لباس برق می زنه . ازش می پرسم : شام تا یکربع دیگه آماده است شام می خوری یا الان برات یه تیکه کیک بذارم ؟ می گه : کیک با شربت خنک . یه تیکه کیک براش می زارم تو بشقاب و یه لیوان شربت درست می کنم و تا لباساش رو در بیاره می زارم رو اپن . مشغول خوردن می شه و هی تند تند تشکر می کنه و با دهن پر می یاد منو که دارم سلفون می کشم رو کیک ماچم می کنه .

می شینه پای برگه هاش تا شام آماده شه . کمی کتاب می خونم منم . بساط شام رو رو به راه می کنم و صداش می کنم . خوشمزه شده . در حد انفجار می خوریم دو تایی  . بلافاصله بعد از غذا حامی می شینه سراغ برگه ها و می گه " گلم ببخشید من نمی تونم کمک کنم تو جمع کردن ها اینا خیلی وقت می بره . می خندم و می گم اشکالی نداره . ظرفا رو که شستم سینک رو هم خشک می کنم و می رم بالشم رو از رو تخت بر می دارم و می اندازم جلوی تی وی و دراز می کشم . دیگه ذره ای انرژی ندارم . دلمم از پرخوری درد گرفته پا می شم یه کم عرق نعنا می خورم . یه کم بعد چای می آرم و وقتی می خوام باز کمی عرق نعنا بریزم تو لیوان خودم بطری از دستم در می ره و یه عالمه ازش می ریزه رو زمین از بس که دیگه دستم جون نداره . حرصم در می یاد از اینکه اون همه اش حروم شد . چای خوشمزه ام رو با لذت می خورم . نزدیک 10 شده . من دراز کشیدم و اون مشغول برگه هاشه . یکی دو تا از شاهکار های دیگه رو برام می خونه و می خندیم . من کم کم خوابم می گیره . می گم حامی خیلی خوابم می یاد . می گه تو برو بخواب من حالا کار دارم تا یکساعت دیگه . می دونم دوست نداره تنها بمونه و من برم بخوابم . می مونم همون جوری پای تی وی . کمی که می گذره دیگه واقعا نمی تونم تحمل کنم و منگ منگم . می گم حامی من تی وی رو خاموش می کنم و می رم بخوابم . می گه : نه تو برو اما این روشن باشه ! می گم : آخه این طوری خوابم نمی بره که ! می گه : نبره !!!! می گم : خب پس چرا می گی برو بخواب یه دفعه بگو نرو بمون همین جا تا من کارم تموم شه دیگه . می گه : نه برو بخواب چرا اذیت می کنی خودتو ؟!! با لب و لوچ آویزون می رم بخوابم . خوابم نمی بره . بر میگردم تو هال . می خنده بهم . می پرسم : خربزه می خوری ؟ چشماش برف می زنه ! می رم خربزه رو می زارم تو سینی و می شینم کنارش و یه تیکه می برم می دم دستش و خودمم  می خورم . جمع می کنم می برم تو آشپزخونه و بر می گردم تو تخت . اونم دیگه کم کم کاراش تموم شده و می خواد بره دوش بگیره . تلویزیون رو خاموش میکنه و می گه : برام یه تی شرت می زاری دم دست که اومدم بپوشم ؟ می گم : حال ندارم خودت زحمتشو بکش ! می گه : خود دانی من خواستم اومدم بیرون دیگه سر و صدا نکنم که تو از خواب نپری ! می گم : نترس همون تو حموم انقدر سر و صدا داری که من خوابم نبره . می ره حموم و شروع می کنه آواز خوندن . من کم کم چشمام داره گرم می شه که موبایلش زنگ می خوره . من که حال ندارم برم ببینم کیه . دوبار زنگ می خوره و قطع می شه . خوابم برده که داد می زنه : گلم من اومدم تی شرتم کو ؟!!!!!!!!

لای چشمامو باز میکنم و میگم : من که گفتم خودت بیا بردار . می گه : من می خواستم از خواب نپری ! پس مجبورم برق روشن کنم . همون جوری که ملافه رو کشیدم رو سرم می گم : موبایلت دو بار زنگ خورد . می گه : کی بود ؟ می گم : نمی دونم ندیدم . نگاه می کنه و می گه :آقای م بوده ببینم چی کار داشته . زنگ می زنه به اقای م و شروع می کنن به خنده و شوخی . همون طور که داره حرف می زنه افتر شیوش رو می زنه و گوشش رو هم خشک میکنه و لباس می پوشه ( این یعنی اینکه هی تق توق صدای در کشو می آد ) آقای م می خواسته راجع به مسافرت حرف بزنه ، نظرشون اینه که مقصد مسافرت رو عوض کنیم . چیزی که من از قبل گفته بودم و حامی گفته بود نه بچه ها قبول نمیکنن حالا همون بچه ها خودشون نظرشون عوض شده . کمی حرف می زنن و می خندن و قطع می کنه . وقتی می یاد تو تخت من دیگه خوابم پریده و دلم می خواد حرف بزنم ولی اون با گفتن یه شب بخیر بیهوش می شه .

خلاصه که اینجوریا قرار بود من زود بخوابم !!!   

/ 48 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ریما

سلام عزیزم ممول جون من از بلاگ سنی اومدم و تازه باهات آشنا شدم خیلیییییییییییییییی بامزه مینویسی دلم میخواد همه پستاتو بشینم بخونم الانم تا خرداد رفتم. با اجازه لینکت میکنم و مدام بهت سر میزنم اگه دوست داشتی تو هم بیا پیشم. مرسی.

نیکادل

مهر ماهی ام..[ماچ]

ریما

حالا که من باهات دوشت شدم دیگه نمیای اپ کنی!!! هرروز اینجا رو وا میکنم نیستی![سوال]

پیشی

عجب صبری ممول دارد ... اگر من جای او بودم ...[زبان][نیشخند]

بهداد

چه زندگی آروم و قشنگی. قدر این زندگی خشکل رو بدون ممول خانم.

بهاره

خوب شد تو اونهمه کار کردی و خسته شدی و از کی می خواستی بخوابی ولی عوضش آقا حامی یه خواب راحت کرد[خنده][چشمک]

مهلا

اون عکس کنار صفحه تو هستی ممول جونم؟ خیلی قشنگه

سحرگاهي

[قلب]

لیدی جین

[نیشخند]

مستانه

کیف میکنم از خوندن دنیای اروم تو حتی طرز تهیه قیمه ! خدارو شکر حس خوبیه که هنوز زندگیهای خوب و میبینم بدون دوری و جدایی و ... بازم ارزو میکنم خوشبختی ات تا ابد پایدار باشه