اینم از نینقول

 خب خب خب دیگه بریم سراغ نینقول قلب

یک ماه و اندی پیش یکی دو روز مونده به اومدن خاله پری بد جوری هوس استخر زده بود به سرم واسه همین زنگ زدم به دوستم و گفتم شب بیا خونه ما صبح با هم بریم استخر . از یکی دو روز قبلش هم به شدت بینی ام به بو حساس تر شده بود و همش به حامی غر می زدم می گفتم چرا انقدر این همسایه ها غذاهاشون بد بوئه ! دوستمم که اومد بهش گفتم اه اه چه بویی می دی ؟! چقدر عطرت تنده نزدیک من نشین نمی تونم تحملت کنم ! دوستم مشکوک شد ها ولی خودم اصلا . گیر داد که بیا بی خیال استخر شو و صبح بریم بی بی چک بخریم بزن . گفتم : دیوونه شدی می گم خبری نیست بیا بریم استخر حالشو ببریم بابا . خلاصه ما رفتیم استخر و هر آنچه که ژانگولر شما می تونی تصور کنی در آوردیم . چنان شیرجه هایی می زدیم که غریق کنار استخر صداش در اومد و داد زد سرمون . ما هم ول کردیم رفتیم تو جکوزی بعدش با مغز تالاپی پریدیم تو حوض آب یخ .بعدش باز رفتیم تو استخر شیرجه زدیم بعد باز برگشتیم تو سونا ! ظهرم که اومدیم خونه با غذامون یه کاسه سیر ترشی خوردیم و از بس فشارمون افتاد تا شب بیهوش شدیم . شبم پسر خواهرم و داداش کوچیکه اومدن خونمون و با حامی و دوستم همگی با هم رفتیم بیرون شام گواهینامه مو دادم بهشون . کلی هم تو ماشین دیوونه بازی در آوردیم . صبح فرداش شد و وقت اومدن خاله پری . تا شب صبر کردیم دیدیم خبری نشد . با خودم گفتم حتما به خاطر استخره ! باز شب خوابیدیم صبح پا شدیم دیدیم خبری نشده تا ظهر صبر کردیم دیدیم نخیر انگار قرار نیست اتفاقی بیفته . به حامی گیر دادم که پاشو برو داروخونه برا من یه چند تا بی بی چک بخر بیار ببینم . حامی گفت بی خیال بابا تا شب صبر کن می شه حتما . انقد غر زدم تا رفت و با دو تا بی بی چک برگشت . رفتم دستشویی و اولی رو زدم و در کمال ناباوری دیدم که بعله در جا دو تا خطه شد . انقدر پاهام می لزرید که نمی تونستم از جام بلند شم . با اشک تو چشم اومدم بیرون و حامی که مشغول دیدن تی وی بود با خنده گفت : هان دیدی الکی منو فرستادی بیرون ؟ گفتم : نخیر الکی نبود مثبته و زدم زیر گریه . حامی انقدر شوک شده بود که اصلا تا چند دقیقه نتونست حرف بزنه بعدم که گریه اش گرفت و گفت : داری دروغ می گی می خوای منو اذیت کنی ! گفتم : نه به خدا بیا ببین . وقتی دید دو تا خطه در حالی که اشک تو چشماش بود منو بغل کرده بود و می گفت : اینا الکین فکر کنم بعید می دونم خیلی بشه بشون اطمینان کرد ! بمیرم الهی براش از بس شوک بود باورش نمی شد . خلاصه جفتمون بهت زده و خوشحال بعد ناهار خوابیدیم و عصر که پاشدیم اون یکی دیگه رو هم امتحان کردیم و دیدیم بعله مثل اینکه هیچم الکی نیست و یه نینقول همچین اساسی اومده تو دل ما خونه کرده . حالا من هم قرار بود از یکشنبه برگردم سر کار و همه کارامم کرده بودم حتی برای پست گواهینامه ام آدرس خونه مامان حامی رو دادم چون فکر کردم من که خونه نیستم . واقعا این که می گن آدم از فردای خودش خبر نداره همینه ها .

صبح یکشنبه زنگ زدم محل کارم و گفتم دوشنبه می یام . خواستم برم آزمایشمم بدم که مطمئن باشم . تیتر آزمایشمم 200 بود . دیگه بعد از اون بنده به عنوان یه جوجه مادر مصائبم شروع شد . همش با خودم می گفتم : اوا خاک بر سرم من اون همه تو استخر مسخره بازی در آوردم نکنه بلایی سرش اومده باشه ! هی یک ماه گذشته رو مرور می کردم ببینم دیگه چه کارایی ممکنه کرده باشم که نینقول رو اذیت کرده باشه !

خلاصه بی خیال بر گشتن سر کار شدم ولی بعد از یه هفته پشیمون شدم چون خیلی تو خونه حوصله ام سر می رفت همشم بی حال یه گوشه افتاده بودم . می خواستم زنگ بزنم بگم من غلط کردم که گفتم نمی یام سر کار می خوام برگردم که چنان سرمایی خوردم که نینقول حالیم کرد باید بشینم سر جام و غر مفت نزنم ! خدا رو صد هزار مرتبه شکر از اون ویارهای وحشتناک خانم های باردار خبری نبوده تا الان تنها مشکلم اینه که غذایی که خودم بپزم یا گرم کنم رو نمی تونم بخورم . تا خونه خودمم خیلی نمی تونم چیزی بخورم و به شدت بی اشتهام ولی وقتی می رم خونه مادرشوهرم یا مامانم اندازه یه اسب گشنه می خورم . کلا هم تا الان دو بار بیشتر گلاب به روتون نشدم . البته خب کلا که صبح ها تا ظهر خوابم بیدار نیستم که ببینم ویار صبح گاهی دارم یا نه ! از بس این فنقل شبا اذیتم می کنه و دم به دقیقه منو می کشونه دستشویی تا صبح نمی خوابم و روزها تلافیش رو در می آرم .

بعضی روزها از وقتی چشمم رو باز می کنم یه شیشه قره قوروت دستمه و انقدر می خورم تا جونم در بیاد . دوغ ترش و ماست ترش هم از چیزهای مورد علاقه نینیقوله . از شیرینی هم متنفر شدم .

بابا حامی هم کشته منو از بس هی به بهانه های مختلف می پره رو شکم من که نینقول رو ماچ مالی کنه . براش شعر میخونه . هی هر روز از بیرون زنگ می زنه چی هوس کردی بخرم هی من میگم هیچی ! اونم می گه : اه شورش رو در آوردی تو !!! بابا یه چیزی هوس کن دیگه ! شبایی هم که می خواد صبحش از تهران بره می شینه با نینقول حرف می زنه و بهش می گه : مامانت رو اذیت نکنی تا من برگردم ها نیشخند

خلاصه که این نینقول هشت هفته و نیمه بد جوری زندگی ما رو از این رو به اون رو کرده و همه رو خوشحال . بابا مامان حامی رو بعدا می گم الان دیگه خسته شدم برم ببینم چیزی می تونم بخورم بعدم بخوابم . 

/ 26 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیکادل

[ماچ]

سهیلا

می گما ممولی ناقلا چرا اینقدر دیر گفتی [چشمک]

آلما

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآخی مبارکه...من خیلی وقته انگار عقب موندم...به سلامتی...خیلی خوشحال شدم...مبارررررررررررررررررررررککککککککککککککککهههه

سین.جیم

سلام ممول جان. من از خواننده های خاموشتم. کلی خوشحال شدم برات و بهت تبریک می گم فراوون.[لبخند] نینقول منم دیروز یک ماهه شد(سینا کوچولو) پستت رو که خوندم دلم برای دوران بارداریم تنگ شد. این 9 ماه رو لذتشو ببر و سعی کن آرامش داشته باشی . اگه سوالی داشتی رو میلم بپرس. [پلک]

سنی

با اون ورجه وورجه ها مطمئنم نی نی یه شیطونی بشههههههه[نیشخند]

دختر مجرد

خدا رو شکر

ویدا

مبارک باشه خانم خوشگل . پس این مدت که خبری ازت نبود مشغول بودی ناقلا ؟! [خنده]

شهرزاد

2تاخط یعنی 2قلو هستش دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ققنوس

حسابي مراقب خودت باش[ماچ]

اتنا

وای تبریک میگم مامان خانمی