تولد عید شما مبارک

دیگه خیلی دلم با این وبلاگ نیست به خصوص اینکه کلا پست گذاشتن هم توی پرشین بلاگ خیلی سخت شده وقتی پست می زاری یا کلا نیست و نابود می شه مثل اون پستی که من راجع به دنیا اومدن پسر عموی پسرم نوشتم و هیچ کس ندیده و یا اینکه باید چهار پنج بار هی پست کنی تا بالاخره نمایش داده بشه که این یکی واقعآ اعصاب من رو له می کنه . به نظرم دیگه دنیای وبلاگ نویسی اون شور و حال سابق رو نداره یا حداقل اون دوستای وبلاگ نویسی که من می خوندمشون دیگه مثل قبل نمی نویسن و واقعا اون چند تایی که کماکان همت دارن و با رویه ی سابق می نویسن جای قددرانی دارن .

توی این مدت که ننوشتم پسر عموی بامزه ی نخودچیِ ما دنیا اومد . واکنش پسری خیلی جالب بود . انگار که اصلا چنین موجودی رو به اضافه ی زن عموش که خیلی دوسش داشت رو کلا نمی بینه و حتی ذره ای علاقه نشون نمی داد که بره طرفش و یا حتی اگه کسی بغلش کرده بود بره اعتراضی بکنه مگر فقط یک بار که من شایان رو بغل کردم که به شدت واکنش نشون داد و گریه کرد گفت : بَگَلِ مامان که یعنی اوشون رو بذار زمین و بنده رو بغل کن . همین و همین . هر چی زن عموش صدا می زدش که بره بغلش و یه ماچ بده اصلا انگار کلا اونو هم نمی بینه . اما جالب تر ماجرا اینکه وقتی توی دوربین عکس شایان رو می بینه سریع می گه : شایانه نی نی ِ بابا بَپَر( جدیدا به بابای حامی میگه بابا بپر )!

امسال بر عکس پارسال که نه جون داشتم و نه حوصله ی خونه تکونی توی فاصله ی زمانی پانزده بیست روزه یک خونه تکونی مشتی و اساسی کردم البته در جون نداشتن فرقی با پارسال نداشتم اما به شدت حوصله و علاقه داشتم که این کار رو انجام بدم به خصوص اینکه مغز خونه دیگه واقعا خیلی کثیف شده بود و هر چی این مدت تمیز کاری کرده بودم فقط سطحی بود و این موضوع به شدت باعث می شد هیچ وقت رضایت قلبی از تمیزی خونه نداشته باشم و هر بار که تمیز می کردم خونه رو به فاصله یکی دو ساعت بعدش احساس می کردم خونه رو گند برداشته و مرتب هم تکرار می کردم که اه حالم بهم می خوره انقدر خونه ام کثیفه و این منو واقعا ناراحت می کرد . اما الان با اینکه ظاهر خونه اصلا و ابدا از دست یک عدد وروجک که همه جا رو لیس می زنه ! ظاهرِ یک خونه ی تکونده شده نیست ولی مغز خونه برق می زنه ! و بنده کیفور می باشم .

برای عید جز برای پسرک خرید چندانی نکردم البته برای اون هم چیز خاصی نگرفتم جز چند دست لباس تو  خونه ای از آشور و بهاوران . اینکه چقدر الکی گرون شده بود همه چی بماند ولی به شدت از برخورد و رفتار بد فروشنده های مغازه ی مزبور توی خیابون بهار بدم اومد که اگه مجبور نبودم واقعا ازشون کوفت هم نمی خریدم از بس که سر شکمی و از سر سیری رفتار می کردن و انگار که خیلی منت به سر ما دارن که داریم ازشون لباس می خریم ! همینه که آدم ترجیح می ده پول تور بده و یه سفری بره بیرون از این مملکت و پولشو اونجا خرج کنه ولی با لذت و احترام . هیچ یادم نمی ره توی آنتالیا توی یکی از شعبه های ال سی وایکیکی بالای چهل دست لباس رو هی باز کردم و هی دادم دست یکی از فروشنده ها و دست آخر هم از توش شاید 10دست تی شرت و شلوارک برداشتم برای پسرک ولی حتی سرسوزنی احساس ناراحتی و اینکه دارم خسته شون می کنم دیده نمی شد توی صورتشون . اینه که من واقعا سختمه و اصلا دلم نمی خواد اینجا برم خرید و شاید بهترین و لدت بخش ترین خرید این چند ساله ام آخرین مسافرتمون که بدون پسرک رفته بودیم به مالزی و سنگاپور بود . باشد که خدا قسمت کند دوباره از اون سفر ها !

.

.

پسرک قند عسل شده این روزها . انقدر زبون میریزه که بعضی وقت ها واقعا باید جلوی خودم رو بگیرم که گازش نگیرم . راه می ره و به من می گه : مامان .. ی مِهیَبون ( مهربون ) مامان ...ی خوش زبون !

آهنگ مورد علاقه اش دوست دارم ِ محسن یگانه است و ما وقتی ایشون بیدارن توی ماشین فقط و فقط اجازه داریم این آهنگ رو گوش کنیم و دیگه واقعا من به عق زدن می افتم مسیرهایی که طولانیه . حالا دیگه شعرش رو هم حفظ شده و توی خونه وسط بازی یوهو می زنه زیر آواز و می خونه : دوسیت دایم منه بیچاله ، آخه مگه دیلم جز تو کسی رو دایه !

یه شعر دیگه هم که خیلی براش خوندیم حفظ شده این آهنگ عشقمی عاشقتم گل منه که اونم حفظ شده و همین جور با صدای بلند می خونه و من کیف  می کنم .

رنگ ها رو کامل می شناسه و تمام 12 رنگ مداد رنگی رو به اضافه ی سفید بلده . البته به رنگ کرم مداد رنگی می گه : کمرنگ !

ABCD رو تا آخر بلده البته من یادش ندادم خودش از روی سی دی های بی بی انیشتین یاد گرفته و هی برای خودش می خونه .

توی اعداد هم از یک تا ده رو می شمره البته هشت رو کلا حال نمی کنه باهاش و بی خیال شده و نمی گه .  

توی شکل ها دایره ، مثلث ، لوزی ، مربع ، مستطیل و ذوزنقه رو بلد شده البته خودش فقط می تونه اشکال دایره وار بکشه و خط خطی کنه ولی مرتب موقع نقاشی کشیدن دستور کشیدن بقیه ی شکل ها رو می ده . بعد که می کشیم براش می گه :حالا یَنگِش کنم .

 شب تولد باباش بهترین کادوی تولد رو پسرک داد به حامی . وقتی شمع ها رو چیدیم روی کیک و روشن کردیم یک دفعه ای بلند بلند شروع کرد برای حامی تولد تولد تولدت مبارک خوندن و حامی که کم مونده بود اشک بریزه از خوشحالی از بس ذوق مرگ شد .

یه روز هم خونه ی خواهرم بودیم و هی داشت دور خودش می چرخید و بلند بلند عشگمی عاشگتم گل من می خوند . مهدی (پسر خواهرم ) می خواست کارتون ببینه و سر و صدای پسرک اذیتش می کرد و یکدفعه ای برگشت به پسرک گفت : هیس یواش تر می خوام تلویزیون ببینم ، پسرک هم نه گذاشت و نه برداشت اخماش رو انداخت تو هم و به مهدی گفت : آآ مهتی هیس نکن پویان دیخوی می شه نایاخت می شه !!! ( آقا مهدی هیس نکن پویان دلخور میشه ناراحت می شه ) یعنی همین طور شاخ بود که روی کله ی بنده سبز می شد که آخه وروجک تو کی یاد گرفتی انقدر خوب از کلمات برای بیان احساساتت استفاده کنی  !

هنوز 4 تا دندون آسیاب در نیاورده مونده که خیلی این شب ها اذیتش می کنن بچه ام رو و این چند وقته مرتب شب بی قراری داشته و حسرت یک خواب خوب مدتیه به دل بنده مونده که مونده .

دیگه اینکه برای عیدمون هم یک برنامه ی چند روزه مسافرت به شیراز داریم و بعد هم از وسطای تعطیلات تا آخر رو دیار حامی اینا به سر می بریم . از حالا دلم رو برای بابا بستنی شیراز و کباب های دیار حامی صابون زدم و کلا بی خیال رژیم مژیم شدم که دیگه اون موقع بی عذاب وجدان بخورم و حالشو ببرم . باشد که رستگار شویم !!!

یکی دو شب پیش دوستم زنگ زده بیاد خونمون ، دلش برای پویان تنگ شده بود . اصرار اصرار که می خوام براش بستنی بخرم بگو چه بستنی ای دوست داره ؟ هر چی گفتم تو خونه بستنی داریم نمی خواد گفت : نه باید بگی ! آخرش گفتم وانیلی ساده بخر . با یه پاکت پر از بستنی اومده محض رضای خدا یه دونه وانیلی ساده توش نبود اون وقت از سالار توت فرنگی بگیر تا دبل چاکت تا نسکاله همه رو دو تا سه تا گرفته . به نام پسرک به کام مامان چاقالوی گامبالو شده اش که ساعت 11 شب هوس می کنه بستنی بخوره و از دیدن دبل چاکت ذوق می کنه !

الهی شکر سال 92 سال خوب و پرباری بود و از حالا نشستیم با حامی برنامه ریزی می کنیم که سال 93 رو هم بتونیم همین طور خوب پیش ببریم و ایشالله که اتفاقات خوب توش زیاد بیفته برای ما و همه . پیشاپیش برای همه سال خوب و پر از شادی ای آرزو می کنم . عیدتون مبارک دوستای خوبم . 

 

/ 8 نظر / 36 بازدید
نرگس

ممول جونم دوستت دارم برات پیشاپیش سال خوبی رو ارزو میکنم امیدوارم با پویان و همسر خوبتون سالیان سال خوب وخوش باشید. منم مامان شدم ممول جونم.یادته برام ی پست مفصل گذاشتی ؟ واقعا از خوندنت لذت میبرم مهربون. حال و روز جسمیم بد نیست ولی چند روز بعد از فهمیدن مامان شدنم ی سرما خوردم تا به حال تجربه اش نکرده بودم نمیدونم حضور نی نی باعث این همه ضعف شده؟ کارای پایان سال هم که شد مزید بر علت. دوستت دارم و منتظر پستهای زیباتون هستم ممول از نظر من ی ادم مهربون و ی مادر فداکار .

خاتون

من فداي اين گل پسر بشم [قلب] ان شا الله كه سال خوبي براي خودت و خانواده ات باشه دوستم گل پسر رو ببوس از طرف من [قلب]

دکترانوشت

برایت بهترین ها را آرزومندم. سال خوبی باشه براتون انشالا

الیس

سلام. سال نو مبارک . ماشالا ماشالله برای پسرک اسفند دود کن. من فکر میکردم دخترمتوی 2 سالگی 3 تا رنگ اصلی رو یاد گرفته من شق القمر کردم !!! اما الان میبینم پسرک شما اینهمه چیز بلده. افرین به اینهمه هوش و استعداد و تلاش مامانش

خانومه خونه

تمام وبلاگ هایی ک دوس دارم بخونمشون .ماهنامه نویس شدن که...بیا واز اون نخودچی بیشتر بنویس صواب داره خواهرررررر

زهرا

سلام، به خاطر تجربتون ميخواستم بپرسم سفر با يه پسر چهار ماهه راحت تره يا نه ماهه؟

نرگس

ممول جونم سلام سال نو مبارک عید خوش گذشت.چه خبرا خانم کم پیدایی حد اقل ماهی یک بار بیا دلمون تنگ میشه گلم. مواظب خودت و کوچولوی نازنینت باش.

نیکادل

تو کجات چاقه آخه؟ ممول گاهی اینقدر دلم برای نوشته هات تنگ میشه که آرشیوتو برای چندمین بار میخونم.دیگه هیچکس مثل تو نشد گرچه خیلی ها خواستند شبیهت بنویسند