ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

بعضی وقت ها از بعضی رفتارهای خودم بهت زده می شم . الان دقیقا دو شبه که یه رفتار عجیبی ازم سر می زنه و من هیچ کنترلی روش نمی تونم داشته باشم . فکر کنم اگه امشبم تکرار بشه یا حامی منو از طبقه سوم پرت می کنه پایین یا ... !

اون رفتار اینه که به محض اینکه حامی خوابش می بره و صدای نفس هاش در می یاد یعنی دقیقا وقتی مست خواب شده و داره خواب های خوف خوف می بینه دلم یوهو براش تنگ می شه ! به خدا راست می گم دقیقا دلم تنگ می شه .

شب اول حامی خیلی خسته بود و به من گفت که: می خواد زود بخوابه ، ولی من خوابم نمی اومد و می خواستم همشهری جوان بخونم ، بنابر این بهش گفتم که : تو بخواب من یه کم دیگه می یام پیشت و همدیگه رو بوسیدیم و اون رفت که بخوابه ، بعد به محض اینکه چراغ اتاق خواب رو خاموش کرد و خوابش برد احساس کردم که دلم نمی خواد مجله بخونم و تصمیم گرفتم که برم بخوابم ، تا برم دستشویی و صورتمو با صابون بشورم و مسواک بزنم و برگردم تو اتاق خواب و مخزن دستگاه بخور رو ببرم تو آشپزخونه پر کنم و موبایلم رو بزنم به شارژ و ساعتش رو تنظیم کنم ده دقیقه ای طول کشید . دیگه حامی کاملا خوابش برده بود که من یوهو بی مقدمه رفتم و از پشت بغلش کردم و شروع به بوسیدنش کردم ! بعد حامی چرخید به طرفم و کلافه از این رفتار خنگولانه من شروع به غر غر زیر لب کرد که : نکن ، خوابم برده بود ، خیلی بدی ... بعد یه دفعه صورتش رو گرفتم تو دستم و خیلی جدی گفتم : بسه چقدر غر می زنی ! خوب دلم تنگ شده بود لعنتی ! می فهمی دلممممممم تنگ شده بود ، بعد یوهو حامی عمق فاجعه رو درک کرد و حساب کار دستش اومد و  دست از غر غر برداشت و اجازه داد ! توی دلش فرو برم . به پنج دقیقه نرسید که دلتنگی مرتفع شد و برگشتم سر جام خوابیدم . دو سه دقیقه بعدش حامی بیچاره از خواب بیخواب شده اومده بغلم کرده می گه : خوب حالا خوابم رو پروندی راحت شدی ! و من این شکلی بودم شیطان

دیشب هم دوباره حامی ساعت 11 از استخر اومده بود و تقریبا جنازه ! بود . موقع خواب همدیگه رو بوسیدیم و شب به خیر گفتیم و خوابیدیم . هنوز سه دقیقه نگذشته بود که صدای نفس هاش در اومد . به محض شنیدن صدای نفس هاش دوباره همون جریان دلتنگی برام پیش اومد ولی به خودم گفتم : گناه داره حامی خسته است بی خیال بغل کردنش شو و همین جوری با نگاه دلتنگی رو برطرف کن ! داشتم با خودم کلنجار می رفتم که دیدم نمی شه باید بغلش کنم ، دوباره خزیدم تو دلش و شروع کردم به بوسیدنش . اون طفلکی هم با وجود اینکه بیدار شد ولی بدون غر غر اجازه داد که به کارم ادامه بدم . فکر کنم فهمیده بود که به زودی دوباره عقلم بر می گرده سر جاش و می زارم بخوابه . خلاصه که درد سر تون ندم الان دو شبه به محض اینکه صدای نفس های این طفل معصوم !!!  به گوشم می خوره کک می افته تو تنبونم و دلم براش تنگ می شه و نمی زارم این شوهر بیچاره سر راحت به بالین بذاره !!!! حالا شما اگه می دونین من چه مرضی گرفتم یه راهنمایی بکنین جای دوری نمی ره ! ثواب داره به خدا ! ‌

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak