ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

اوه اوه اوه بالاخره چهارشنبه شب ممولوی بیچاره به همراه گل داداشش حسابی گرد و خاک کرد و مبل ها رو با بدبختی و داد و بیداد ساعت ١١.٣٠ شب آورد خونه و تا ساعت ١ شب مشغول چیدنه خونه با حامی شد البته در کنار غر غر های جناب حامی خان که می فرمودند چرا وقتی آقای مبل فروش گفته ساعت ۶ تحویل می دیم و نداده تو کنسل نکردی قضیه رو ! ممول طفلکی ! هم که تو اون یکی دو روز خیلی بیشتر از حد ظرفیتش حرص خورده بود شروع کرد به گریه کردن و یکدفعه وسط گریه افتاد به عق زدن و بالا آوردن ! حامی هم که دید حال ممول خیلی خفن خرابه اومد بغلش کرد و یه عالمه قربون صدقه اش رفت و معذرت خواهی کرد و قول داد در اولین فرصت دوباره ببردش مسافرت که حاله روحیش خوب شه نیشخند ( یعنی این قضیه مبل ها تر زد به هر چی اثرات خوب مسافرت تو روحیه مون ) !  پنج شنبه صبح که ممول از خواب بیدار شد تا چشمش افتاد به مبل ها یاد اون همه حرصی که شب قبل و شب قبل ترش خورده بود افتاد و دوباره زرتی زد زیر گریه و دوباره حامی اومد لوس بازی های ممول رو جمع کرد . بعدش که ممول حالش بهتر شد مرخصی گرفت و نرفت سر کار و افتاد به جون خونه ای که هر چی کار می کرد کاراش تمومی نداشت و بعدم آشپزی و آخر سر هم مهمون داری . مهمونا کلی از خونه شون و سلیقه شون و دستپخت ممول تعریف کردند و ممول هی خر کیف شد و هی روحیه اش خوب شد و هی خستگی اش در رفت ! جمعه هم که آزی جونش زنگ زد و گفت : خیلی خیلی دلم برات تنگ شده ( به هوای اثاث کشی دو ماه بود همدیگه رو ندیده بودند) و با اینکه می دونم دیشب مهمون داشتی و الان خسته ای ولی دیگه دلم طاقت نداره و ناهار اومدند خونه شون و ممول یه عالمه پارسا بازی کرد و حالشو برد و حالش باز هم خوشحال شد ولی موقعی که اومد قابلمه پلوپز رو برگردونه تو دیس قابلمه از دستش پرت شد و خورد تو صورتش و پوست صورتش رو حسابی جزغاله کرد .الانم اون قسمته پوستش حسابی قهوه ای شده . بعد در نتیجه اون همه آسفالت شدگی ! ممول قاطعانه تصمیم گرفته که از این به بعد جلوی دهنه گشادش رو بگیره و لال شه و دیگه از این پیشنهاد های توپس در نکنه از خودش خنثی.

راستی مهموناش هم کادو سکه دادند !

نوشته شده در شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak