ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

خوب بالاخره اثاث کشی نمودیم البته در واقع اثاث کشی نمود ما رو !

چی بگم ؟ از کجاش بگم ؟

از اینکه نصب کابینت با بدبختی چهارشنبه شب ساعت ١٢ تموم شد در حالی که قرار بود ٣ شنبه تموم شه و ما خونه رو دقیقا شب قبل از اثاث کشی تحویل گرفتیم بگم ؟

از اینکه کارگری که همیشه می یاد خونه رو تمیز می کنه و تنها کسی هست که من کارشو قبول دارم ۵ شنبه نتونست بیاد چون از سه چهار روز قبل تر بهش نگفته بودم بگم ؟

از اینکه در حالی که کارگر نداشتیم خونه ای رو تحویل گرفتیم که از رنگ کاری و نصب کابینت به گند کشیده شده بود به اضافه اینکه  مستاجرمون هم نهایت لطف رو در حقمون کرده بودند و از یکسال و نیم قبل که خونه رو تحویل گرفته بودند یه دستمال به هیچ کجای خونه نکشیده بودند که هیچ روغن ها رو با کاردک باید می کندیم از رو کاشی های آشپزخونه و دمارمون ( من و خواهره جانبازه همیشه در صحنه حاضرم ) در اومد تا اون خونه رو ظرف ۵ شنبه صبح تا ساعت ٢ که می خواستیم وسایل ببریم تمیز کنیم بگم ؟

از اینکه کارگرایی که اومده بودند کارگر باربر بودند ( حمال در واقع ) نه کارگر اثاث بر و معده و اعصاب و روانمو به خدا رسوندن تا یخچال و گاز و ماشین لباسشویی رو ببرن پایین و بیارن بالا و کمر حامی هم به رحمت ایزدی پیوست در این راستا بگم ؟

از اینکه از بس حرص خوردم که این وسایل سالم برسن بالا اون وسط معده به خدا رسیده ام چنان جفتک چارکش بازی در آورد که احساس می کردم باید به هر قیمتی شده یه مسکن بخورم ولی پاکت قرص ها رو پیدا نمی کردم تو اون هاگیر واگیر و جرات هم نمی کردم به حامی که در حال سرویس شدن بود بگم که منو برسون دکتری جایی دارم می میرم از درد نفسم در نمی یاد بگم ؟

از اینکه بعد از اینکه اثاث کشی تموم شد در حالی که رسما در حاله به ... فنا رفتن بودم و دور خودم و وسایل اتاق خواب می چرخیدم و همین جوری کیسه های لباس رو جا به جا می کردم و سعی می کردم یه نظمی بدم به وسایل که یوهو پس کله ام یه درد عجیبی گرفت و من دستمو لای موهام کردم که کمی ماساژ بدم محل درد رو که یه برآمدگی خیلی سفت به اندازه یه فندق زیر انگشتام حس کردم و در جا یاد شازده خانوم عزیزم افتادم و فکر کردم که بهتره به حامی هیچی نگم و درد رو تحمل کنم و همین طور فکر کردم که اینو دیگه کجای دلم بذارم تو این همه بد بختی بگم ؟

از اینکه ۵ شنبه شب که اون تنه لا جونمون رو کشوندیم حموم که یه دوش گرم بگیریم بلکه کمی دردمون کم شه ولی دوشه حموم ضد حال بود و با فشاری در حد تیم ملی آب گرم می ریخت رومون انقدر که حامی جیغش در اومد بگم ؟

از اینکه انقدر تو این چند روزه ساندویچ و پیتزا خوردیم که فکر کنم تا مدت ها قیافه ساندویچ ببینم بالا بیارم بگم ؟

از اینکه هنوزم بعد از اینکه دو روزه تمومه مثل اسب داریم کار می کنیم ولی یه عالمه کار مونده بگم ؟

از اینکه شصت پای چپم از شروع اثاث کشی تا الان کاملا بی حسه و من احساس می کنم که شصت ندارم بگم ؟

از اینکه شبا از زور درد حامی با مسکن و ماساژ می خوابه و من همین جوری غلت می زنم تا خوابم ببره بگم ؟

از اینکه چون اتاق خوابمون کوچیکه مجبور شدیم تخت رو بچسبونیم به دیوار و از قضا جای من کنار دیواره و من از اینکه دیوار رو باید بغل کنم تا صبح خیلی حس بدی بهم دست می ده و نمی تونم خوب بخوابم بگم ؟

بگم ؟ بگم ؟ باز بگم ؟

ای خدا کمک کن این آخرین اثاث کشی عمرم باشه که اگه مجبور شم دوباره اثاث کشی کنم احتمالا همون وسط ریق رحمت رو خودم سر می کشم و خلاص می شم ! ( یعنی این دعا بد جوری از ته اعماق وجودم بود ! خدا حواست باشه ها ! ) به حامی می گم یعنی اگه یه بار دیگه مجبور بشم اثاث کشی کنم همه وسایل رو می فروشم و حتی یه سوزن رو هم با خودم جا به جا نمی کنم ! هر چی هم فروخته نشد می زارم دم در ! بعدشم همه کتاب های تو رو هم می سوزونم ! ( ١٠ تا کارتون موز کتاب داشت فقط این بچه ) ! تازه دلم خوش بود که چون مبل و ناهار خوری و ویترین و تلویزیون و میز تلویزیون و میز آرایش نداریم ( بگو چی داشتین پس ! ) کارمون راحت تره نمی دونم اونا بود چی می کشیدیم دیگه .

یک شونصدم جونی که مونده ازم منهای یه شصت پای چپ و یه معده با یه سیستم اعصاب و روانه کاملا رنده شده بگه براتون که الان حامی تو بالا آوردن یخچال و گاز و ماشین لباسشویی یه حرفه ای تمام عیار شده ! کمک خواستین بی رودرواسی بگین تو رو خدا ! منم که معرف حضور همه هستم دیگه کزت تمام ! یعنی نمی بخشم کسی رو که از این وبلاگ رد شه ولی اثاث کشی داشته باشه و خبر نکنه !

 

نوشته شده در شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak