ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

  1. آقا من فکر می کردم خیلی سرماییم ولی دیروز یه آقایی اومد شرکتمون که از دیروز تا حالا من اَن کف ( درست نوشتم آیا ؟ ) موندم(همتون فهمیدین چجوری موندم؟)  . آقاهه یه پولیور پشمی روی پیرهن مردونه اش پوشیده بود و روش هم یه کاپشن گنده پوشیده بود . یه هد بند پشمی هم دور سرش بود . من فکر کنم از زیر شلوارش ، شلوار پشمی هم پوشیده بود چون همچی یه نموره بد راه می رفت .تازه فکر کنم چند تا آتروپات و کیسه آب گرمم زیر لباساش جا سازی کرده بود . دیگه منم که آخر کنترل٬ فقط تونستم با لیوان چایی ام خودمو به آشپزخونه برسونم .آخه برادر من تو که اول آبان این جوری لباس می پوشی ، سر سیاه زمستونی که باید لحاف کرسی تنت کنی و بخاری بزنی زیر بغلت بری تو خیابون !
  2. بعد من با دیدن آقاهه یاد افتضاحی که چارسال پارسالا که رفته بودیم ولایت آقامون اینا به بار آوردم ،افتادم .اون موقع ما تازه شش ماه بود که عقد کرده بودیم .من قبل از ازدواج خیلی هم گرمایی بودم وتمام زمستونو بدون کاپشن می رفتم بیرون و هیچ وقت هم سرما نمی خوردم .یادمه عید بود و روز 13بدر ،رفته بودیم پارک شهر ولایت آقامون.خیلی عجیب بود یکدفعه انقدر سردم شد که اولش پالتومو روی پولیورم پوشیدم. بعد دیدم نخیر سرده و کاپشن حامی رو هم از دستش گرفتم پوشیدم . بعد دیدم نخیر بد جوری در حال سگ لرز می باشم. بعد کاپشن برادر شوهر معظم رو هم گرفتم ولی همچنان در حال سگ لرز ، بعد دیگه اون یکی برادر حامی دلش سوخت و کاپشنشو داد ، همچنان سگ لرز ، بعد دیگه مامان حامی شال پشمی دور سرشو باز کرد و داد ولی همچنان همون وضعیت ، بعد دیگه دو تا از پسر عموهای حامی کاپشنشونو دادن ولی اوضاع به همون منوال ،عروس عموی حامی شرمنده کرد و پتوی بچه اش رو داد ولی ...بعد همه دیدن اوضاع من خیلی خرابه ، پتویی که روی زیر انداز انداخته بودیم و روش نشسته بودیم رو جمع کردن انداختن روی من و من همچنان سگ لرز ، آش رشته پخته بودن ، سه تا کاسه هم داغ داغ خوردم ولی همچنان سگ لررررررررررررررررررررز.حالا همه اینا در حالی بود که بقیه داشتن با تی شرت فوتبال و بدمینتون بازی می کردن و اولش همه فکر می کردن فیلمشون کردم ولی بعد که دیدن دندونهای من داره بهم می خوره فهمیدن نه بابا اوضاع خیلی وخیمه . بعد دیگه به خاطر من جمع کردیم رفتیم خونه مامان بزرگش . من رفتم یه دوش گرفتم ولی سرما از تنم بیرون نمی رفت که نمی رفت و همه بعدش به من می گفتن: کاپشن بدیم خدمتتون ! بعد دیگه من از اون موقع شدم یه ممول سرمایی . ولی خدا وکیلی اون آقاهه دیگه خدا بود. من الان با یه لباس پائیزه زیر مانتو می یام سرکار و هنوز خبری از کاپشن نیست فقط حامی رو مجبور کردم بخاری رو برام نصب کنه خیال باطل.
  3. یه چیزی راجع به محمود خوشگله می خواستم بنویسم ول چون الی جونم پریشب با لحن خیلی صمیمانه و خیر خواهانه ای گفت : الاغ سیاسی ننویسی یه وقت تو وبلاگت ، می برن اعدامت می کنن ،جلوی اون دهن گشادتو می گیری ها . منم چون شدیدا تحت تاثیر لحنش قرار گرفتم و قول دادم بهش دختر خوبی باشم بنابراین قورتش می دم!
  4. راستی این برادران جیگر طلا و خواهران سبیلوی "نفس من بیدن " گشت   ار...ادی  رو دیروز توی ایستگاه مترو مرکزی دیدم که به یکی گیر داده بودن . حواستونو جمع کنین که دیگه اونجا هم در امان نیستین .
  5. دیگه اینکه حامی دیشب ساعت 10 پست قبلی منو تو استاد سرا خونده وبلافاصله بعدش زنگ زده و می گه : قیافه اش یادت مونده که اگه با هم دیدیمش نشونم بدیش .به قول هموطنان غیور آذری زبان:یا حرضت عباس !
  6. دیگه اینکه الی جونم گفته فردا بریم خونشون .
  7. راستی شما می دونین به این کولر گازی ها که باد گرمم می زنن چی می گن ؟ بخاری گازی آیا ؟ به هر حال یک فازی می ده وقتی سردته بری جلوش واستی و باد داغش بخوره تو صورتت نیشخند

 

     

نوشته شده در پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak