ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

دل بسته ی کفش هایش بود . کفش هایی که یادگار سال های نوجوانی اش بودند . دلش نمی آمد دورشان بیاندازد . هنوز همان ها را می پوشید . اما کفش ها تنگ بودند و پایش را می زدند . قدم از قدم اگر بر می داشت تاولی تازه نصیبش می شد .

سعی می کرد کمتر راه برود که رفتن دردناک بود .

می نشست و زانوانش را بغل می گرفت و می گفت : خانه کوچک است و شهر کوچک و دنیا کوچک !

می نشست و می گفت : زندگی بوی ملالت می دهد و تکرار !

می نشست و می گفت : خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است  !

او نشسته بود و می گفت که پارسایی از کنار او رد شد . پارسا پا برهنه بود و بی پای افزار . او را که دید لبخندی زد و گفت : خوشبختی دروغ نیست اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است و زیبا ترین خطر از دست دادن .

تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای ، دنیا کوچک است و زندگی ملال آور . جرات کن و کفش تازه به پا کن . شجاع باش و باور کن که بزرگ شده ای .

اما او رو به پارسا کرد و به مسخره گفت : اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی ؟

پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد : من مسافرم و تاوان هر سفرم پای افزاری بود . هر بار که از سفر برگشتم پای افزار پیشینم تنگ شده بود و هر بار دانستم که قدری بزرگ تر شده ام . هزاران جاده را پیمودم و هزار ها پای افزار را دور انداختم تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت . حالا پابرهنگی ، پای افزار من است زیرا هیچ پای افزاری دیگر اندازه من نیست . 

 

عرفان نظر آهاری

نوشته شده در یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak