ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

  • سرما خوردم به شدته هر چه اسب تر ! سردرد ، فین فین ، سرفه های خشک و گلو درد ، استخون درد ( لگن درد البته ) ، کمی تب ، گوش درد ، کمی تا قسمتی لرز ... فک کنم آنفولانزای خوکی گرفته باشم زبونم لال !
  • می گم من اون همه واسه اون دوستم حرص خوردم و معده درد کشیدم و گریه کردم و شب نخوابی ! کشیدم بعد اون وقت دیروز زنگ زدم بهش می گه : ممول نمی دونی چقدر داره خوش می گذره !!! تازه دارم معنی زندگی رومی فهمم !
  • دلم بستنی می خواد اما روم نمی شه با این حال و روز بخورم الان دو شبه نخوردم دقیقا حال معتادی رو پیدا کردم که جنسش تو فریزره ولی قول داده نره طرفش ! دیشب می خواستم بخورم اما چون به حامی قول داده بودم دختر خوب و حرف گوش کنی باشم نخوردم ناراحت
  • دارم فکر می کنم امشب که حامی نیست برم خونه دوستم یا بگم دوستم اگه می تونست بیاد خونمون یا برم خونه داداشم یا برم خونه مامانه حامی یا برم خونمون بدون دوستم یا ... یا ... هیچی همین انتخاب ها رو دارم فقط !... بعد که بیشتر فکر می کنم می بینم که اگه برم خونه دوستم اونم سرما می خوره و منم چون حالم خوش نیست طبیعتا خیلی نمی تونم خوش بگذرونم اونجا ، اگه بگم دوستم بیاد که باز هم همون حالت هم اون سرما می خوره هم من نمی تونم خوب ازش پذیرایی کنم یعنی در واقع اون مجبور می شه از منم پرستاری کنه حتی ، اگه برم خونه داداشم دختره جیگر طلاش سرما می خوره چون عادت داره از سر و کول هم بالا بریم و من لیسش بزنم ، اگرم برم خونه مامانه حامی چون از قبل از شیراز تا حالا ندیدمشون می خواد بشینه یه عالمه تعریف کنه و بگه واسشون تعریف کنم منم که حال و حوصله ندارم حامی هم که نیست نازمو بکشه منم که تعارفی و اصلا نمی تونم راحت باشم و لم بدم اینه که چه کاریه اصلا می رم خونه خودم تنهای تنهای تنها لم می دم رو مبل و سوپی که حامی برام درست کرده رو می خورم و کتاب می خونم و فکر می کنم و می خوابم اصلا !
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak