ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

کمبود خواب شدید ؛

 خستگی ؛

 بی حوصلگی ؛

 اضافه وزن در حد ٢ یا شاید ٣ کیلو ؛

اینکه تنبلیه خفته ام دوباره بیدار شده و دیگه دلم نمی خواد بیام سر کار ؛

اینکه چند روز پیش مامانم موندم و یه دل سیر نگاهش کردم ؛

اینکه از روز دوم عید تا همین دیروز انقدر همای گوش کردم که الان داره از دهنم می زنه بیرون !!!

اینکه تنظیم ساعت خوابم بهم ریخت و از شب ساعت ١٢ تا ٧.٣٠ صبح تبدیل شد به شب ساعت ۵ صبح تا ١٢.٣٠  ظهر ؛

اینکه یه روز به مدت 5 ساعت با پارسا جونم بودم و بغلش کردم و خوابوندمش و باهاش کلی نی نی بازی کردم و به قول بابای بچه دست مالیش کردم !

اینکه حامی تمام وقته استراحتش رو صرف کار روی کتابش کرد و اگه خدا بخواد برای نمایشگاه امسال به چاپ می رسه و حرص خوردن های من بابتش تموم می شه ؛

اینکه بالاخره یکی رو پیدا کردم که در حد خودم سرمایی باشه و وقتی توی پارک ملت ، ملت دارن خوشحال و خجسته با یه تی شرت می گردن و من دارم مثل بید می لرزم و دندونام بهم می خوره تا جایی که دوست حامی مجبور می شه بره از تو ماشینش پالتوش رو برام بیاره ! اونم مثل من بلرزه و دو تایی سگ لرز بزنیم و هر هر به خودمون بخندیم !

اینکه بعد از خوردن یه پیتزای قارچ و مرغ خیلی خوشمزه تا صبح از معده درد گریه کردم و به خودم پیچیدم و صبح کلی به حامی غر زدم که تو که می دونی معده من به قارچ حساسه چرا جلوی منو نگرفتی و گذاشتی من قارچ بخورم که حالا معده درد بگیرم ! اصلا تو منو دوست نداری چون اگه دوستم داشتی برام یه پیتزای دیگه می گرفتی !!!

اینکه فهمیدیم وقتی مهمونامون زنگ می زنن و می گن ساعت ۵ می رسیم خیلی رو حرفشون حساب نکنیم و زرتی نپریم تو رختخواب چون  ممکنه به جای ساعت ۵ هویجوری اشتباهی ساعت ۴ برسن و اونوقت دو عدد انسان بی نوا ! مجبور می شن ظرف بالا اومدن مهمونا از طبقه اول تا طبقه سوم هم لباس بپوشن ، هم رو تختی رو مرتب کنن و هم موهای آشفته خودشون رو !  

اینکه سینما رفتن سانس ١١.١۵ تا ١ شب رو اونم شب سیزده به در تجربه کردم  ؛

و اینکه کلا به هیچ کدوم از کارهایی که برنامه ریزی کرده بودم که انجامشون بدم نرسیدم !

 اینا همه دستاوردهای این تعطیلات 16 روزه بود !

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak