ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

هر چی کار می کنم خونه تکونیم تموم نمی شه ! کلی از برنامه ریزی که کرده بودم عقب افتادم البته که عقب افتادنم دلایل زیادی داره . یکی اش این بود که از سه شنبه صبح  تا پنج شنبه شب خونه نرفتم ! سه شنبه شب عروسی ساسا دوست و همکار الی جونم دعوت بودم و چون حامی از سه شنبه صبح که رفت تا پنج شنبه نمی اومد تصمیم گرفتم به جای خونه موندن برم عروسی ، سه شنبه شب رو خونه الی خوابیدم که البته فقط ٣ ساعت تا صبح ! چهار شنبه صبح دوستم ( همون دوستم که تعریف کرده بودم دیگه ، کارشون تقریبا تمومه ) زنگ زد و گفت که خونه اش آماده شده و وسایلش رو برده خونه خودش و چون خیلی تنها بود و کلی کار داشت و کمک می خواست اینجانب به عنوان جانباز همیشه در صحنه به حمالی شتافتم و تا خود ۵ صبح  با گریه یا سرامیک با جوهر نمک سابیدیم و یا مبل جا به جا کردیم یا ... کلا خونه شو چیدیم دیگه ! انقدر تا صبح گریه کردیم که به عمرم اونقدر اشک نریخته بودم ! ٧ صبح هم چشمامو باز کردم دیدم دارم فکر می کنم ! پنج شنبه که رفتم خونه کل سیستم بدنم از زرو بی خوابی و خستگی و تحریک احساساتم ریخته بود به هم و آب روغن قاطی کردم ! هر کاری می کردم نمی تونستم بخوابم و فکر دوستم از سرم بیرون نمی رفت . شب ساعت ٢.٣٠ خوابیدیم کله سحر ساعت ٧ چشمامو باز کردم و دیدم که دارم به دوستم فکر می کنم !!!! روز جمعه عملا خیلی نتونستم کار کنم چون بدنم کاملا خالی از هر گونه انرژی بود . فقط یکم سرامیک های هال رو وایتکس کاری کردم . جمعه شب خونه مامان حامی تا صبح همچنان نخوابیدم ، شنبه شب همین طور ، یک شنبه شب هم همون طور ٣.۵ تا ۵.۵ صبح !

الان مرده ٨ ساعت خواب بدون فکر و خیالم ! تا چشمامو می بندم یه عالمه فکر هجوم می یاره به مغزم و احساس می کنم که مغزم باد می کنه و هر لحظه امکانش هست که مغزم منفجر شه ! بی خوابی امونم رو بریده و تمام انرژی مو گرفته ، همش هم از فکر و خیاله !

فقط تنها امیدم اینه که توی تعطیلات بتونم سیستم خوابم رو به روال سابق برگردونم !

اون شبی که خونه دوستم بودم فهمیدم که واقعا زندگی بدون مرد سخته ! خیلی هم سخته ! مردک احمق شب عیدی زنش رو آواره کرده و فکر کرده اگه براش خونه و تلویزیون ١ میلیونی و تخت ١.۵ میلیونی بخره دیگه خیلی مردونگی کرده در حقش !

دوباره برنامه ریزی کردم و این بار تا جمعه ساعت ١٢ کارام تموم می شه ! البته اگه دوباره جایی حمال مفتی نخوان !

حامی جونم که من قربونش برم دیشب از ساعت ١١ نشسته پای بازی فارم فرنزی ٢ و تا ساعت ١ ادامه داده ! بعد اومده منو گرفته تو بغلش و پاهاش رو انداخته دور تنم و گوشم رو گرفته تو دهنش و تو حالت کاملا عشقولانه ای می گه : ممول جونم به نظرت کی میتونم شتر مرغ بخرم ؟! منم گیج و مست خواب می گم : هه ! می گه : منظورم بازیه دیگه ! ببین تا خریدن گاو پیش رفتم ! اگه مرغ ها و خوک ها رو برده بودم فروخته بودم و ماشینم رو زودتر عوض کرده بودم فکر کنم می تونستم شتر مرغ بخرم ! یعنی تقریبا ترکیدم از خنده ... بدبختی اینه که دیگه کارمون در اومد و احتمالا از امشب بساط داریم با این فارم فرنزی ما !

الان دارم بیهوش می شم از بی خوابی !

 

نوشته شده در شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak