ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

جای همه تان خالی !خانه تکاندیم اساسی البته که یکی دو باری هم خودمان تکانده شدیم !

ناقلم خدمتتان که چهار شنبه شب از نبود حامی خان استفاده نمودیم و تا ساعت 1 شب مشغول تکاندن آشپزخانه شدیم و با بدبختی هر چه تمام و با زور سوار شدن بر ماشین لباس شویی و گاز و چهارچوب پنجره ! پرده آشپزخانه را هم زدیم چون دیدیم اعصابمان نمی کشد پرده را بگذاریم تا حامی بیاید بزند ، پنج شنبه هم ساعت 2 از سر کار رسیدیم منزل و مجددا مشغول تکاندن آشپزخانه شدیم تا ساعت 7 که حامی جان قدم بر تخم چشمان ما نهادند ! به محض رسیدن آن جناب به منزل به ناچار باید کار را تعطیل می کردیم و به ایشان می رسیدیم . حامی جان در جواب غر غر های ما که می فرمودیم : وای حامی این همه زور زدم و جون کندم و حمالی کردم تازه نصف آشپزخونه رو تموم کردم ! فرمودند : اصلا غصه نخور تو فقط بذار من امشب استراحت کنم و خودتم بیا کنار من بخواب ! فردا صبح دو تایی پا می شیم و سر حال به همه کار ها می رسیم ! بعدشم تقصیر خودته من که می گم کارگر بگیر خودت گوش نمی کنی و می گی آشپزخونه کار خودمه ! ... این شد که کنار همسری درازیدیم و مشغول تماشای فیلم P.S . I Love You  از MBC Persia  شدیم و نمی دانیم به خاطر خستگی بیش از حد ما بود یا به خاطر دلتنگی مان برای حامی بود ( دو روز پیشمان نبود خوب )یا برای چه کوفت دیگری بود که تا می شد زار زدیم در طول فیلم !!!! موقع خواب حامی جان فرمودند : صبح پا نشی سر و صدا کنی منو بیدار کنی ها ! بذار تا هر موقع دوست دارم بخوابم !

جمعه صبح از بس که خسته بودیم نای اینکه از تخت بلند شویم را نداشتیم ولی چون فکر آن همه کار عقب مانده آزارمان می داد این شد که ساعت 11 تصمیم گرفتیم از تخت بلند شویم که حامی جان جفت پاهای مبارکشان را به دور ما حلقه نمودند که یعنی کجا ؟ بگیر بخواب بابا زوده حالا !!!! ساعت 12.30 دقیقه به زور خودمان را از لای پاهای مبارک آن جناب نجات دادیم و پریدیم توی آشپزخانه و انقدر دنگ و دونگ کردیم که حامی هم بلند شد . ساعت 1.30 ظهر بعد از صبحانه دستمال و شیشه شوی دادیم به دستشان و از آن مقام محترم درخواست نمودیم که پس از کندن پرده های پذیرایی مشغول شیشه ها شوند . موقع کندن پرده ها توسط سرورم ! بر سر نحوه کندن پرده  بحثمان شد و حامی جان تهدید نمودند که : اگه بخوای انقدر غر بزنی کار نمی کنم ها ! مای خنگ سرتق هم با غد بازی فرمودیم : خوب نکن ! اوشون هم فرمودند که : نمی کنم ها ! فرمودیم که ( هوار کشیدیم البته ): نکن نکن عزیز من ! خودم می کنم تا حالا شو مگه کی کرده ؟ بقیه اش رو هم همون می کنه !  آن مقام بزرگوار هم به راحتی آب خوردن دست از کار کشیدند و روی مبل لم دادند و لبخند ژوکوند زنان مجله همشهری جوان گرفتند دستشان ! مای مافوق انسان ! هم برای اینکه ثابت کنیم کم نمی آوریم و چی فکر کردی و این ها ! شیشه شوی به دست سوار چهار چوب پنجره پذیرایی شدیم و به زور نیمی از  یک پنجره را تمیز کردیم که دیدیم دو پسر همسایه روی پشت بام مشغول تنظیم آنتن بودند البته تا قبل از دیدن ما با یک تی شرت کوتاه و یک ناف بیرون زده و یک شلوار ورزشی ! بعد برای اینکه چشم اوباش محله بیشتر از این بر جمال ناف ما روشن نشود از چهار چوب پیاده شدیم و در تمام این مدت حامی جان خیلی خونسرد مجله می خواندند . به محض اینکه جوانان رشید همسایه رفتند دوباره همان بساط سوار شدن بر چهار چوب ولی این بار حامی عصبانی شدند و آمدند ما را بغل کردند و انداختند روی مبل و فرمودند : یک کلمه بگو معذرت می خوام خودم تمیز میکنم ! ولی دریغ که اینجانب زبان آدمیزاد حالیمان نمی شود و دوباره به سمت چهارچوب خیز برداشتیم ! که حامی این بار خیلی بیشتر عصبانی شدند و دوباره ما را بغل کرده و این بار محکم پرتاب کردند روی مبل ! به ناچار ( چون زورمان به حامی نمی رسید) رفتیم و نشستیم رو ی زمین و همین طور مثل مجانین زل زدیم به دیوار رو به رو ! و مشغول خودخوری شدیم .حامی بیچاره که از دست  سرتقی و زبان نفهمی ما به ستوه آمده بود رفت و روی تخت دراز کشید و دستش را گذاشت روی صورتش و در همین لحظه بود که دل ما به حالش سوخت و رفتیم جفت پا پریدیم رویش و تا توانستیم گازش گرفتیم که لجمان را خالی کنیم ! بعد وقتی داشتیم گردنش را گاز می گرفتیم خیلی دردش آمد و ناخود آگاه کله ما را تقی کوباند به لبه تخت و در جا کلیبس توی سرمان خورد شد ! چنان سر دردی گرفتیم که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه !!!!!!! بعد حامی که بد جوری دلش به حال ما سوخت آمد و بغلمان کرد و فرمود : آخ آخ بمیرم الهی ! آخه عزیز دلم چرا به جای اینکه یه معذرت خواهی ساده بکنی و با قربون صدقه منو خر کنی ( خودش همین کلمه رو گفت به من هیچ ربطی نداره)و ازم تا خود شب کار بکشی می زنی به دنده سرتقی و غد بازی که بعد مجبور شی خودت این همه کار سخت بکنی ؟!!!! یه ذره از بقیه زن ها یاد بگیر ! چی کارت کنم یه ذره سیاست یاد بگیری آخه ؟ چرا به جای اینکه با یه معذرت خواهی همه چی رو به خوبی تموم کنی با غدی این همه خودتو عذاب می دی ؟ اینجانب هم تو بغل حامی با چشمانی پر اشک زق زق کردم که : نمی خوام ! تو که منو می شناسی و اخلاقه سگی منو می دونی چرا مراعات منو نمی کنی ؟... بعد از کلی اون بگو و من بگو به این نتیجه رسیدیم که اگر بنده یک معذرت خواهی خیلی مختصر بکنم حامی جان تا خود شب برایم به گفته خودشان دور از جانشان رویمان به دیوار مثل اسب کار کنند ! ساعت حدود 3.30 دقیقه بود که سرور خان گشنه شان شد، تا ساندویچمان را بیاورند بقیه شیشه ها را مثل دسته گل تمیز کردند و بعد از خوردن ناهار در ساعت 4.15فرمودند که چون خیلی خسته شدند به شدت احتیاج به یه چرت اساسی دارند . این شد که تا ساعت 6.20 دقیقه خوابیدیم چون ما را هم محکم بغل کردند که در نرویم و سر و صدا نکنیم تا بتوانند خوب بخوابند . راس ساعت 8 اعلام کردند که دیگر نای کار کردن ندارند و چون از صبح تا آن موقع یه کله کار کشیده بودیم ازشان ! دیگر بقیه اش بماند برای هفته آینده و فرمودند که به شرطی هفته آینده کمک می کنند که ما هم همان موقع دست از کار بکشیم و دوشی بگیریم و کنار ایشان روی مبل لم بدهیم . حال گمان میکنم اگر این گونه پیش برویم به احتمال زیاد تابستان 89 خانه ما به سلامتی کاملا تکانده می شود البته اگر تا آن موقع حامی جانمان ما را از پنجره پرت نکرده باشند پایین خدای نکرده !

 

نوشته شده در شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak