ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

دیروز ظهر دوستم زنگ زد و اولش با گریه شروع کرد به حرف زدن و گفت که شب قبل قلبش گرفته و تو بیمارستان بستری شده ، یکم دعواش کردم که : بسه پاشو جمع کن خودتو ! نشستی هی گریه و زاری راه انداختی که چی بشه ؟ اگه فکر کردی با گریه و قرص آرام بخش و غذا نخوردن و بستری شدن تو بیمارستان چیزی تو زندگیت عوض می شه کور خوندی خره ! دوستم که دل خیلی پری داشت و نمی تونست پشت تلفن حرف بزنه ( چون توهم زده که شوهرش تلفن هاش رو شنود می کنه ) گفت که : به شدت احتیاج دارم که باهات حرف بزنم ، می شه بیای یه جا همدیگه رو ببینیم ؟ منم که اصلا خراب رفیق ! قرار شد من ناهار نخورم و ساعت ٣ یه جایی همدیگه رو ببینیم و ناهار رو با هم باشیم . تا ساعت ٣ معده ام تیکه پاره کرد خودشو . هیچ کدوممون نتونستیم چیز زیادی از ناهاری که سفارش دادیم رو بخوریم . از یه طرف محیط رستوران خیلی مناسب حرف زدن نبود از طرفی دوستم تا می اومد یه چیزی تعریف کنه اشکاش سرازیر می شد و توجه همه رو جلب می کرد . رفتیم کافی شاپ هتل ... که محیط فوق العاده آرومی  داشت . اون وسط یوهو بابای حامی زنگ زد که : اومدم واسه خودمون آجیل بخرم شما چی می خواین براتون بگیرم ؟ از اونجایی که صدای منو به خوبی نمی شنید بنده مجبور بودم که هوار کشان توضیح بدم که : پسته ، بادوم هندی ، بادوم ، فندق ، تخمه هندونه ، تخمه ژاپنی ، انجیر ، کشمش و مقدار هر کدوم رو با همون صدا هوار بکشم البته ٢ بار . بیچاره دوستم دلش می خواست زمین دهن باز کنه و اونو ببلعه ! چیه به من چه پدر شوهرم خوب صدامو نمی شنید ؟!

خلاصه شروع کردیم به حرف زدن به همراه نیمچه اشک هایی که با گریه های دوستم تو چشم من هم جمع می شد ... دوسته ابلهم هنوز شوهرش رو دوست داره و همش داره دنبال اشتباه خودش تو زندگی می گرده ! فکر می کنه حتما اون یه مشکلی داشته که شوهرش باهاش این کار رو کرد و من مدام سعی می کردم که بهش بفهمونم که شوهرش بیماره و اصلا مردیه که واسه تعهد ساخته نشده ! بهش گفتم : اگه این مرد رو می خوای باید بپذیری که این کار جزئی از ذاتشه و براش مثل غذا خوردن عادیه ! همین طور که اون میگفت و من نصیحتش می کردم ! یکدفعه برگشت گفت : یه چیزی بپرسم جون حامی قول می دی راستش رو بگی ؟ گفتم : حالا تو بپرس ، گفت : تو رو خدا قول بده راستشو بهم بگی از چند نفر پرسیدم همه راستش رو گفتن . با سر بهش فهموندم که باشه . یوهو پرسید : تو اون مدتی که ما با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم آیا شوهر من به تو نظر داشت ؟! ‌در جا مغزم هنگ کرد چند ثانیه ای گنگ بودم و مبهوت بهش نگاه میکردم باورم نمی شد کارش به این جا رسیده باشه که دنبال جواب واسه این سوالای احمقانه بگرده . بهش گفتم : ابله این چه سوالیه که می پرسی ؟ اگه داشت که ما اصلا ادامه نمی دادیم رفت و آمدمون رو . شوهرت چند بار جلوی تو به من گفته : تو مثل خواهر نداشته من می مونی اون وقت آدم به خواهر خودش مگه نظر داره ؟ اصلا حالا گیرم که من بهت گفتم : آره نظر داشت ! چه کمکی به حال تو و زندگیت می کنه ؟ گفت : نه آخه می خوام بدونم تا چه حد کثیفه ؟! از هر کی پرسیدم همه گفتن آره نظر داشته ! داد زدم سرش که : تو اصلا غلط کردی این سوال رو از کسای دیگه پرسیدی ، بس کن یه کم به خودت بیا دوره افتادی از این و اون این دری وری ها رو می پرسی که چی بشه ؟ به جای این حماقت ها یه فکری به حال آینده ات کن ، برو دنبال کار ،برو دنبال تموم کردن اون چند واحد باقی مونده ات و مدرکت رو بگیر ، بشین فکر کن چی کار کنی که بعد از جدایی محتاج این و اون نشی و بتونی یه زندگی خوب رو شروع کنی ، ٩ سال تموم همه فکر و ذکرت این بود که بیفتی دنبال شوهرت و کشف کنی با کیه و چی کار می کنه و به کی تلفن می زنه و مچش رو بگیری ... چی شد ؟ چی نصیب تو شد ؟ غیر از اینکه آرامش و خواب و خوراک رو ازت گرفت و نذاشت از زندگی استفاده مفید کنی ؟ این پشتکار رو اگه گذاشته بودی تا درست رو بخونی تا حالا هم فوق لیسانست رو گرفته بودی هم یه کار خوب داشتی و هم یه زن موفق بودی که بدون نگرانی مالی این زندگی نکبتی رو تموم می کردی ! به جای این حماقت ها برو خدا رو شکر کن که بچه نداری و ازش بخواه که کمکت کنه تا بتونی روی پای خودت واستی و زندگی تو از نو بسازی . اون وسط همراه گریه با سر تائید می کرد که آره راست می گی  ... دو ساعت تموم واسش روضه خوندم ولی می دونم که یاسین تو گوش خر خوندم ! آخرش بهش گفتم : نظر منو اگه بخوای این مرد دیگه واسه تو مرد زندگی نمی شه ! یا برو و نمون یا اگه تصمیم گرفتی تو این زندگی بمونی باید بپذیری که نمی تونی اونو عوض کنی ، تا زمانی که خودش سرش به سنگ بخوره و برگرده ! حالا بشین فکر کن ببین اصلا همچین مردی که هنوز تو رو طلاق نداده به فکر مسافرت عید با دوست دختره جدیدشه لیاقت دوست داشتن رو داره یا نه ؟ لیاقت اینو داره که تو جوونی و زندگیت رو به پاش حروم کنی ؟ اگه به این نتیجه رسیدی که داره دیگه خود دانی و خود !!! و البته که برات متاسفم ...

.

.

.

پی نوشت ١: دیشب تا صبح از دل درد به خودم پیچیدم ، حالا نمی دونم از بستنی که توی کافی شاپ خوردم بود یا از پیتزایی که شب با حامی تو بوف خوردیم یا از حرص هایی که خورده بودم ؟

پی نوشت ٢ : اه ! خیر سرم برنامه ریزی کردم خونه تکونی کنم . هر روز یه بساطی درست می شه و منو از برنامه ام عقب می اندازه . اگه من تا لحظه تحویل سال مشغول خونه تکونی نموندم . حالا می بینین !

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak