ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

اگه من وقتی می خوای عود روشن کنی مخالفم و اخم می کنم و می گم : وقتی من خونه نیستم اینو روشن کن چون بوی این عوده رو دوست ندارم و باهاش سر درد می گیرم ، از نظر تو خودخواهم !

اگه من وقتی داریم سه کیلو پرتقال تامسون می خریم به اضافه دو کیلو لیمو شیرین و یک کیلو موز و دو کیلو سیب و یک کیلو خیار نمی زارم تو دو کیلو پرتقال خونی بخری چون می گم : همینایی که خریدیدم تا دو هفته بسه ، یخچال جا نداره ، خراب می شه ، چند تا پرتقال خونی هنوز داریم همونا رو بخور فعلا ، از نظر توخودخواهم !

اگه من وقتی داریم از سوپر مارکت خرید می کنیم نمی زارم تو چند تا پاکت چیپس و پفک اضافه برداری چون می گم : هنوز تو خونه دو بسته چیپس و یه بسته پفک به اضافه دو تا بسته مغز تخمه و یه ظرف نیم لیتری بستنی نسکافه ای داریم ،از نظر تو خودخواهم !

اگه من وقتی هنوز سه ثانیه نشده که یه لیوان شیرموز به زور به خوردم دادی نمی تونم بیام و بشینم کنارت و توی خوردن یه بسته چیپس فلفلی باهات مشارکت کنم چون می گم : بابا خوب بذار از گلومون بره پایین بعد ، خوب تو که معده ات مشکلی نداره بخور ولی من شرمنده که معده ام جواب نمی ده ، بعدشم من اصلا چیپس فلفلی دوست ندارم ، از نظر تو خودخواهم !

اگه من وقتی می خوای بشینی مجله های همشهری جوانی که روی هم جمع شده رو پشت سر هم بخونی و من نه کتابی دارم واسه خوندن و نه برنامه خاصی داره که بشینم پاش و بهت می گم : من می رم تو تخت دراز بکشم تا تو بیای چون بدنم خیلی خسته است و نمی تونم بشینم رو مبل ، از نظر تو خودخواهم !

اگه وقتی بهت می گم همه کارهای خونه رو من می کنم یه دستگاه بخور رو تو هر شب آب کن و ازت بخوام که این قضیه رو بی چک و چونه بپذیری. از نظر تو خودخواهم !

 اون وقت اگه تو روز تولدت از سر کار بیای خونه که البته نمی خواستی بیای ولی چون همکارت نمونده که روی کتاب کار کنین اومدی ! و ببینی که من خورشت قیمه مورد علاقه تو درست کردم و به خودم و خونه رسیدم و علیرغم میل باطنیم به خاطر تو عود روشن کردم و ... خلاصه که هر کاری از دستم بر می اومده کردم که تو یه شب دوست داشتنی داشته باشی ! و کمی از نگرانی هات بابت حال بابات کم بشه ولی تو بعد یکربع که کنارم نشستی و احوال پرسی کردی لب تاپ روشن کنی و بگی کلی کار دارم و فرو بری توی لب تاپ و دوباره میز شام که چیده شد من باید اول صدات کنم ، بعد تهدید کنم ، بعد خودم شروع کنم به غذا خوردن و با قاشق به گوشه بشقاب کوبیدن که یعنی دارم عصبانی می شم ها تا تو بیای سر میز و بعد که شام خوردیم بگی : شرمنده که نمی تونم هیچ کمکی بهت بکنم چون کار دارم ! ، بعدم که همچنان مشغول کار منو با یه کیک تولد کوچولو رو به روت ببینی و سورپریز بشی ولی کیکت رو با کله فرو رفته تو مانیتور بخوری و این کار تا ساعت ١١ شب ادامه پیدا کنه و من که از زور خستگی با چاشنی دلخوری البته در حال بیهوش شدنم منتظر بشم که این کار تموم شه تا یه کمی کنار هم بشینیم و حرف بزنیم و از بودن با همدیگه لذت ببریم . اگه توقع داشته باشم که : تو که بعد از ظهر تو دانشگاه بیکار بودی (به خاطر تشکیل نشدن کلاسهات) به جای اینکه تمومش رو اینترنت بازی کنی یکساعت وقت میذاشتی کارهات رو انجام بدی که حالا بتونیم از با هم بودن لذت ببریم و ... آیا بازم به نظرت خودخواهم ؟؟؟   

آیا واقعا من خودخواهم و خودم نمی دونم ؟!

.

.

.

پی نوشت ١ : حامی عزیز و دوست داشتنی ام تفلدت مبارک قلب

 پی نوشت ٢ :ناگفته نماند که حامی جان کلی بابت کیک و کادو و ... ذوق نمودند و تشکر و ماچ ماچی فرمودند ما را ها !

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak