ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

نصف شب با صدای بادی که می پیچید توی نورگیر و شیشه ها رو به صورت وحشتناکی تکون می داد از خواب بیدار شدیم جفتمون همزمان با هم . اول یه کم تو چشمای همدیگه نگاه کردیم بعد همدیگه رو بغل کردیم و شروع کردیم به احوال پرسی ! بعد یوهو پتو رو کشید تا دم گوشهام و کاملا پتو پیچم کرد و صورتمو گرفت تو دستش و گفت : ساندویچ من ! ژامبون من ! لازانیای من ! قربونت برم نفسم !!! دوست دارم ! بعدم ماچ ماچی  و گرفت خوابید ! از زور خنده نمی تونستم بخوابم بعدش !

 یعنی این بشر خدای قربون صدقه رفتن های عجیب و غریبه ...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak