ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

  1. یکی دو شب پیش که از دست عروس های ناناز خانواده تون حسابی داشتی حرص می خوردی و از اونجایی که ناراحتی معده داری  و ناراحتی معده ات هم کاملا عصبیه ، معده دردت شروع می شه و شروع به آی معده ام ،آی معده ام می کنی ، حامی بهت می گه: تو آخرش از دست این عروس هاتون  سرطان معده می گیری و بدبختی اینجاست که اون موقع همه فکر می کنن از دست من حرص خوردی سرطان گرفتی !!! آخه من بد بخت چی کار کنم که تو اینقدر حرص دیگران رو نخوری ؟
  2. پیرو بند قبلی یکی به من بگه از دست عروسی که تو رو یک هفته پیش دعوت کرده و از صبح هم می دونه تو اون شب می خوای بری خونشون . بعد وقتی  که ساعت هفت و نیم عصر رفتی خونشون که مثلا سرکار خانم با وجود دو تا بچه بتونه به کارهاش برسه و تو یک وقت خدای نکرده مزاحمش نشده باشی و خوشحالی که طوری برنامه ریزی کردی که موقعی برسی که کارهاش تموم شده، اون وقت با وجود همه این ها می رسی و می بینی که هیچ قابلمه ای روی گاز نیست ولی وقتی روی اوپن آشپزخونه یه بسته سبزی قورمه از قبل سرخ شده می بینی حدس می زنی که شام قورمه سبزیه و نمی دونی ذوق کنی یا نه  ؟ با خودت می گی که حتما از صبح گوشت و لوبیا رو پخته و کنار گذاشته و الان می خواد سبزی رو اضافه کنه ولی بعد با چشمان از حدقه در اومده تعجبمی بینی که خانم یه ظرف پیرکس پر از گوشت های نپخته رو از توی مایکروویو در می یاره و خیلی خوشحال می گه : نمی دونم چرا این گوشت ها رو هر چی توی مایکروویو  می گذارم نمی پزن و بعد دوباره یه ظرف لوبیا قرمز از توی مایکروویو در می آره می گه : نمی دونم چرا این لوبیا ها رو هر چی می گذارم توی مایکروویو نمی پزن و تو  همچنان با چشمانی که دیگه از فرط تعجب کف آشپزخونه قرار گرفته، می بینی که دوباره می خواد همه رو بگذاره توی اون دستگاه لعنتی بلکه بپزند، بهش می گی : عزیزم فکر نکنم توی اون بپزه ها ، بهتره بریزیشون توی یه قابلمه و  با گاز بپزیش و سریع خودت دست به کار می شی و همون کاری که بهش گفتی رو می کنی و تا آخرین لحظه پای قورمه سبزی می ایستی و مثل اینکه خودت مهمون داری با وسواس آبلیمو و نمک اش رو هم تنظیم می کنی ( با اینکه به خودت قول داده بودی که دیگه وقتی می ری خونشون دوباره نپری سر گاز و مشغول پختن غذای مهمانان گرامی شی  ) و اون توی این مدت برنج می پزه و خیلی خونسرد خنثیکاهو هاش رو که تازه شسته و هنوز خیس آبه می یاره می گذاره جلوت و می گه اینا رو خورد می کنی ؟ و خودش مشغول میوه شستن می شه ، ساعت نه و چهل و پنج دقیقه شب شده و همه خوشحال از اینکه بالاخره شام آماده شده و بعد از خوردن غذا سرکار خانم در جواب دست شما درد نکنه مهمانان گرامی می گه : نوش جان شرمنده اگه بدمزه شده بود ، وای ببخشید تو رو خدا ، مزه اش اون طوری که دلم می خواست نشده بود ! و قیافه تو وقتی داری این جملات رو می شنوی که دیگه خیلی دیدنیه کلافه.حالا از دست این گل عروس خونواده جز حرص خوردن ، این ممول بیچاره چی کار می تونه بکنه ؟؟؟ نه شما بگین چی کار می تونه بکنه ؟
  3. پیرو بند قبلی مجددا ، شب که از مهمونی بر می گردی دراز می کشی تو تخت و به این فکر می کنی( حرص می خوری) که یه زن خونه دار ، درسته که دو تا هم بچه داره ولی خوب از صبح هم وقت داشته تا هفت و نیم بعد از ظهر ،آخه بابا از صبح چی کار می کرده تو خونه که تازه اون موقع عصر نه سالادش درست شده ، نه میوه هاش شسته شده و نه غذاش پخته ؟؟ و همچنان فکر می کنی ( حرص می خوری )به برادرت که واقعا چطوری تحمل می کنه این اوضاع رو ؟ و حامی بهت می گه تو چرا ناراحتی ؟ شاید برادرت مشکلی با این اوضاع نداره و همین طوری خوشبخته ، ولی تو می دونی که نیست و باز هم فکر می کنی و فکر می کنی ... و آخرش پا می شی یه قرص معده با یه لیوان شیر می خوری که بتونی بخوابی .
  4.  فردا شب مهمونی دعوتی خونه قوم الظالمین و از حالا عزا گرفتی که کی بنشینی و به عملیات انتحاری اپیلاسیون بپردازی و کی بری آرایشگاه و آیا اصلا با وجود این که ابروهاتو سوم مهر که می خواستی بری کیش برداشتی و هنوز پر نشده باز بری آرایشگاه یا نه ( آخه هنوز حقوق ندادن و کفگیر خورده ته دیگ ) ؟ اگه نری که خیلی شپلی و اگه بری یه جاییت بد می سوزه ! چون باید هفت هزار تومن بدی که ابروهاتو فقط تمیز کنه .  
  5. خنده ات گرفته از حماقت مردی که از روبروی تو می یاد و وقتی از کنار تو رد می شه می گه باسن شو ببین و در تعجبی که این کله پوک عوضی چطوری تونسته از جلو باسن تو رو ببینه !!! ( خوب الاغ تو که می خوای متلک بندازی یه چیزی بگو طرف به عقلت شک نکنه ).

 

تا بعد .

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak