ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

خوب من برای مهمون ارزش قائلم و وقتی مهمون دعوت می کنم به خصوص اگه کمی باهاش رودرواسی داشته باشم خیلی برام مهمه که تا قبل از اومدنش همه کارهام رو کرده باشم ،خونه در بهترین و مرتب ترین شکل ممکنش باشه ، خودم با آرایش و لباس مناسب باشم و هیچ کاری جز پذیرایی واسه انجام دادن نداشته باشم به خاطر همین همیشه وقتی قراره مهمون برام بیاد از سه روز قبل برنامه ریزی می کنم و همیشه وقتی مهمونم زنگ در خونه ام رو میزنه من کاملا آماده پشت در به استقبالش می رم و حتی فنجونهای چایی رو هم آماده می زارم روی اوپن که وقتی نشستند سریع چایی بریزم و واسه ساعت شام هم برنامه ریزی دارم و همیشه کار ها رو طوری برنامه ریزی می کنم که میز شامم ساعت 8 چیده شده است . خودم خیلی بدم می یاد از اینکه برم مهمونی و خانوم خونه همش تو آشپزخونه مشغول باشه و اصلا وقت نکنه بیاد پیش مهمونا بشینه و تازه ساعت 10 شب شام بده . واسه همین مثل همیشه وقتی فهمیدم قراره این دوسته قدیمیه حامی بیان خونمون یعنی دقیقا از دوشنبه شب که فهمیدم شروع کردم به برنامه ریزی ، سه شنبه رو اختصاص دادم به خرید گوشت و مرغ ، چهارشنبه خرید میوه و کاهو و مخلفات و تا ساعت 12 چهارشنبه شب به پختن سوپ و آماده کردن سالاد ماکارانی و شستن میوه ها و کاهو مشغول بودم ، پنج شنبه رو اختصاص داده بودم به تمیز کاری و مرتب کردن خونه و آماده کردن ناگت ها ( با وجود همه درگیری هایی که با خودم داشتم سر اینکه چی بپزم بالاخره ناگت رو انتخاب کردم که هم به نظر خودم خوشمزه تر از زرشک پلوئه و هم تا قبل از اومدن مهمونا کارهاش انجام می شد و من فقط موقع شام لازم بود که بریزمشون توی سرخ کن و دیگه دردسر های زرشک پلو رو نداشت )  و نیم ساعت زودتر از شرکت جیم زدم تا به بقیه خرید ها برسم و به محض رسیدن به خونه مشغول کارها طبق لیست شدم ، ساعت اومدن مهمون ها رو 7 در نظر گرفتم و بر این اساس طوری برنامه ریزی کردم که ساعت 6 همه کارها تموم شده باشه و بتونم یه دوش کوچولو بگیرم و سریع آرایش کنم و لباس بپوشم و منتظر بشم تا مهمونا برسن ، حتی وقت نکردم ناهار بخورم ! از صبح تا ساعت 5 که سالاد درست می کردم فقط تونستم ته هویجی رو که واسه روی سالاد رنده می کردم بخورم . ساعت 5.30 دیگه ناگت ها آماده بود ، سالاد درست شده بود ، خونه تمیز و مرتب شده بود و از کارهای خونه فقط تی کشیدن کف آشپزخونه مونده بود که اونم گذاشتم واسه آخر که دوباره کاری نکنم و از کارهای دیگه هم که فقط چیدن میوه تو ظرف و دم کردن چایی و ریختن اسنک ها و کورن های پنیری توی ظرفشون مونده بود . سبدهای میوه رو از یخچال در آوردم و گذاشتم روی اوپن و بعد رفتم و از روی میز پذیرایی ظرف میوه رو هم آوردم و پر کردم و سبد ها همون جوری موند روی اوپن ، پاکت های اسنک رو هم گذاشتم روی اوپن که باز کنم و بریزم توی ظرف که یکدفعه زنگ زدند و من کاملا مطمئن از اینکه کسی که قراره در رو براش باز کنم حامیه که از دانشگاه برگشته و با نگاهی به ساعت و دیدن ساعت 6 رفتم پشت آیفون و به محض برداشتن گوشی و شنیدن صدای سلام ممول مهمونای گرامی فقط می تونم بگم در جا خشکم زد . اولش که کاملا شوکه قدرت اینکه دستم رو ببرم روی کلید باز کن نداشتم ولی بعد به خودم مسلط شدم و در رو باز کردم و داشتم فکرمی کردم که چه خاکی می تونم بریزم تو سرم و حساب کردم که تا سه طبقه رو برسن بالا می رسم آشپزخونه رو مرتب کنم بنابر این دویدم طرف آشپزخونه و اول از همه سبد های روی اوپن و پاکت های اسنک رو گذاشتم توی کابینت در واقع چپوندم !  توی فکر این بودم که کی آشپزخونه رو تی بکشم آخه ؟ و خاک بر سرم آبروم رفت و این چه وقت مهمونی شام اومدنه و من که هنوز چایی دم نکردم و ...  یه لحظه به خودم اومدم دیدم که خاک عالم اینا احتمالا الان طبقه دوم رسیدن و اون وقت من تنها چیزی که تنمه یه تاپ دو بندی تا بالای ناف و پایین تنه هم قربونش برم فرستاده بودم آفتاب بگیره و شلوار ملوار ! در کار نبود !( کلا این عادت من هست که به محض رسیدن به خونه هر چی لباس دارم در می یارم و موقع کار خونه باید لباسم خیلی سبک و راحت باشه !)با چنان سرعتی خودم رو به اتاق خواب رسوندم و انقدر هول کرده بودم که اصلا یادم رفت چی می خواستم بپوشم ؟و چی دارم که بپوشم ؟و حتی جای لباس ها رو هم یادم رفته بود ! اولین لباسی که به چشمم خورد رو پوشیدم اونم یه گرمکن اسپرت و کوتاه و صورتی ! حالاهر چی می گشتم هیچ شلواری پیدا نمی کردم که تن گور بگوریم کنم ! دست آخر از توی کشو یه شلوار جین فاق کوتاه پیدا کردم که تا می خواستم بکنم تنم زنگ واحد رو زدند و من موندم و شلواری که به جای اینکه پام باشه توی دستم بود ! همین طور که به طرف در واحد می رفتم شلوار رو تنم کردم و در رو باز کردم و انقدر هول شده بودم که اصلا یادم نیست که چه جوری سلام و روبوسی کردم . مهمون های بیچاره هم با دیدن من با اون سر و شکل و فهمیدن اینکه هنوز حامی نرسیده خونه کمی تا اندکی از زود اومدنشون خجالت کشیدن که بنده در جهت رفع خجالتشون افاضه فضل کردم که : نه چه خوب کردین ، خیلی هم به موقع اومدین ! اتفاقا شما زود نیومدین بلکه حامی دیر کرده ! حالا خانوم دوست حامی منو چپ چپ نگاه میکنه و من خجالت زده از اینکه حتی وقت نکردم یه دستی به موها و صورتم بکشم و با همون آرایش صبح و با موهایی کاملا پریشون توی آشپزخونه چایی دم می کردم ، حین انجام کارها یه لحظه توی شیشه گاز چشمم به خودم افتاد دیدم که به به ! چه منظره ای ؟!  زیپ کرمگن باز و سر و سینه مشغول هواخوری و از پایین هم ناف افتاده بیرون و رنگ تاپ به صورت کاملا ست با گرمکن ! چه رنگی ؟ سبز تیره ! اونوقت شلوارجین آبی ! دلیل نگاه های چپ چپ خانوم دوست حامی رو فهمیدم ولی چی کار می تونستم بکنم نه حامی بود که به امید اون بذارمشون و برم تو اتاق لباس عوض کنم و نه روم می شد که بگم شما تنها بمونید من برم لباس عوض کنم  . زیپم رو کشیدم بالا ولی انقدر فاق شلوارم کوتاه بود که نافم همچنان مشغول هواخوری موند ! همون طور خجالت زده ظرف میوه رو گرفتم توی دستم و با اون دستم گرمکنم رو تا جایی که می شد کشیدم به طرف پایین و به طرف مهمونا رفتم و اومدم دولا شم و ظرف میوه رو بذارم روی میز پذیرایی که از پشت لباسم رفت بالا و هر چی که داشتم و نداشتم افتاد بیرون و من عرق شرم رو پیشونی واسه گذاشتن بشقاب میوه خوری مجبور شدم بشینم روی زمین که بیشتر از این ناموس اسلام به فنا نره ! دیگه تا اومدن حامی که نیم ساعت بعد از مهمونا رسید من مردم و زنده شدم . فقط شانسم گفت که خانوم دوست حامی رفت دستشویی و من تونستم از این فرصت استفاده کنم و کف اشپزخونه رو هم تی بکشم و دیگه با اومدن حامی رفتم تو اتاق و لباسم رو عوض کردم ولی دیدم خیلی ضایعه که آرایش کنم ! دیگه تا آخر شب همه چی طبق برنامه پیش رفت و اتفاقا مهمونا از اینکه غذای پلویی درست نکرده بودم بی نهایت استقبال کردند چون یه هفته بوده که هر شب مهمون بودند و هر شب پلو خورده بودند و می گفتند که تصور پلو خوردن واسه بار چندم حالشون رو بد می کرده و از اینکه غذای من انقدر متفاوت بود کلی خوششون اومد و منم کلی ذوق کردم ولی انقدر حرص خوردم سر زود اومدنشون و سر اینکه چرا برنامه ریزی من به فنا رفت و من نرسیدم به خودم برسم ! که پشت لبم یه جوش خیلی خیلی گنده زده و از صبح تا حالا من باهاش درگیرم .    

نوشته شده در شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak