ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

چهارشنبه شب می رین خونه یکی از دوستای حامی که با خانمش کمی تعارف و رو درواسی داری البته شام رو رستوران می خورین ، بعد به خاطر همون تعارف و اینا اصلا به هیچ عنوان تصمیم به موندن و خوابیدن ندارین ، بعد تا ساعت 12 همش حواست به ساعته که تا خیلی دیر نشده برین و به حامی می گی :بگو زنگ بزنن آژانس بیاد و صاحبخونه تعارف می کنه که : کجا حالا بابا تازه سر شبه و نشستیم دور هم ! و بعد همین طور مشغول حرف زدن می شین و می گین و می خندین و می خورین و ... یکدفعه به خودتون می یاین می بینین ساعت 5 صبحه و سردرد شدیدی گرفتی و بدبختی اینه که دیگه نمی شه برگردی خونه چون درب ورودی رو از داخل قفل می کنن و مجبور به موندن می شی و یه کمی اعصابت از این قضیه می ریزه به هم . بعد دیگه آقای م (دوست حامی ) تصمیم می گیره جاتون رو بندازه که بخوابین و هی از شما سوال میکنه که : تو اتاق راحت ترین یا توی هال ؟! و توی  تعارفی بگی که : فرقی نداره هر جا شما راحت ترین !!!! و اون دوباره از حامی سوال کنه و حامی هم بگه فرقی نداره . بعد خودشون تصمیم بگیرن که توی اتاق بندازن جاتون رو و بری دستشویی و برگردی ببینی که حامی داره می خنده و بهت جعبه دستمال کاغذی که اقای م  با شیطنت زیرکانه ای آورده گذاشته تو اتاق نشونت بده و همون موقع آقای م بیاد و با لبخند بگه : اگه دوست داشتین در رو ببندین و تو که مایل به بنفش می زنی بگی : نه مرسی همین جوری راحت تریم ! خودشونم برن تو اتاق خواب و در رو ببندن ... ساعت می شه 5.30 و همه چراغها خاموشه و همه خوابیدن و تنها کسایی که بیدارن تویی و سوسک های توی انباری ! به کار آقای م فکر میکنی و یادت می یاد شمال که رفته بودین دنبال تختی می گشت که جیر جیر  نداشته باشه و دلیلش رو هم این عنوان کرد که هر تکونی بخوری و جیر جیری بلند بشه همه اول فکرای بد بد می کنن ! هر چی زور می زنی خوابت نمی بره که البته چیز عجیب و تازه ای نیست ، می چرخی به راست نمی شه ، می یای به چپ بچرخی که پات دنگی می خوره به کمد دیواری و تو از خجالت و ناراحتی و تصور اینکه اونا الان چی فکر می کنن می خوای که بمیری ، فکر می کنی نکنه هنوز نخوابیده باشن و صدا رو شنیده باشن و فکر بد کنن ! به شکم می خوابی و یه کم که می گذره احساس می کنی مثانه احمقت ! داره می ترکه ، به خودت می گی: خاک بر سرت کنن مگه تو نیم ساعت پیش دستشویی نبودی ؟ اگه شده تا صبح ! بیدار بمونم هم نمی رم دستشویی ! اونا چی فکر میکنن اون وقت ! تحمل می کنی ، تحمل میکنی ، تحمل می کنی ... یوهو می بینی دیگه داره از چشمات می زنه بیرون ! می زنی به سیم آخر و می گی به جهنم هر چی می خوان فکر کنن اصلا ! کورمال کورمال می ری تا دستشویی و خیلی آروم در رو باز می کنی و فقط تو دلت دعا می کنی که خواب باشن ، بعد که می خوای در رو قفل کنی چنان صدایی می پیچه تو خونه و تو دوباره از خجالت یادت می ره اصلا واسه چی اومده بودی اینجا ! کارت تموم می شه و بر می گردی تو اتاق و امیدواری که دلیل بیخوابیت همین بوده باشه و الان که مرتفع شده بتونی تخت بخوابی . دراز می کشی و چشماتو می بندی و دلت رو صابون زدی که خوابت می بره که یوهو می بینی معده ابلهت داره خودشو می کوبه به در و دیوار و گرسنته  !!!!! وای خدا چه خاکی تو سرم بریزم من آخه ؟! چرا امشب این اعضاء و جوارح بی شعور من بازیشون گرفته ؟ یادت می یاد از سر شب تا اون موقع یه عالمه چیز خوردی  و غیر از شام خودت  یه تیکه از پیتزای حامی و یه تیکه از پیتزای خانم ن  رو هم خوردی البته که دو تا تیکه از استریپس خودتو دادی به حامی و آقای م  و خودت فقط دو تا تیکه خورده بودی ولی بازم در حد انفجار خورده بودی ، میوه و تخمه و چایی و هله هوله هم که تا خود 5 ریخته بودی تو حلقت ! یه عالمه بد و بیراه بار معده ات میکنی و قاطعانه تصمیم میگیری که بی خیال شی و هر جوری هست بخوابی ولی مگه می شه ، از زور گرسنگی درد می پیچه تو شکمت و فکر می کنی که اگه همین جوری پیش بره دردش غیر قابل تحمل می شه و اونوقت مجبوری حامی رو بیدار کنی ، فکر میکنی که الان چه خاکی می تونی تو سرت بریزی ، سراغ یخچال که نمی تونی بری عمرا ! ، به خودت فشار می یاری یادت بیاد روی میز هله هوله مونده بود یا نه که یادت می یاد نه خیر خودت کمک کردی همه رو جمع کردین و گذاشتین توی یخچال ، یه دفعه جرقه می زنی که حتما ته مه های  کیفت مثل همیشه شکلات داری ، دستت رو آروم می بری سراغ کیفت که بالای سرت گذاشتی و خیلی آروم زیپشو باز می کنی و شروع می کنی خیلی با احتیاط گشتن ولی هر چی می گردی هیچی نیست هیچی ، دیگه می مونی چه گلی به سرت بگیری ! همین جوری توی فکر پیدا کردن یه کوفتی که بتونی جهت آروم کردن معده ات ببلعی  که چشمات سنگین می شه و احساس می کنی روحت داره از تنت جدا می شه که یوهو حامی حین چرخیدن دنگی می کوبه تو پهلوت و روحت رو بر می گردونه سر جاش ! دیگه رسما بی خیال خوابیدن می شی ، همین طوری زل می زنی به دیواره رو به روت و ساعتی که عقربه هاش روی 6.30  قرار گرفته و همچنان گرسنه ای، دوباره چشمات سنگین می شه و سنگین می شه و ... یکدفعه صدای زنگ مدرسه رو به رویی و سر و صدا و جیغ بچه های توی حیاط می پروندت و بدون نگاه به ساعت می فهمی که الان احتمالا 7.30 صبحه و تو که دیگه رسما به فنا رفتی کاملا کلافه فکر خواب رو از سر بیرون می کنی و تصمیم می گیری زور بیخود نزنی و  به جاش به دوران خوش مدرسه ، دویدن های توی حیاط ،جیغ جیغ های توی آبخوری ، اون انباریه ترسناکی که بچه های کلاس سومی بهمون گفته بودند بچه هایی که درس نخونن رو می اندازن توش و سه روز بی آب و غذا نگهشون می دارن ! ، مدادهای جادویی ، پاک کن های پلیکان که یه سر آبی رنگ داشت و یه سر قرمز ، خانم معلم کلاس اول و اینکه انقدر از دستت کلافه بود که وقتی مامانت اومده بود درست رو بپرسه بهش گفته بود که تنها مشکلش با هات بازیگوشی بیش از حد ته وگرنه هیچ مشکلی با درسات نداره ، اون همکلاسی سال دومت که کور شد و ... فکر می کنی و  همین طور غرق دوران کودکی خوابت می بره که صدای ترمز ماشینی توی خیابون بیدارت میکنه ، ساعت 9.20، پتو رو می کشی روی سرت ، ساعت 10 صبح با صدای باز شدن در دستشویی و زمزمه آواز می فهمی که آقای م بیدار شده و خدا رو شکر می کنی که اون شب کذایی بالاخره تموم شد ، بعد از سلام صبح به خیر خانم ن ازت می پرسه خوب خوابیدین می گی : بله خیلی ، مرسی ! شما چطور ؟ می گه : عالی . بعد از صبحونه ساعت 12 بر می گردین خونه و توی راه اصلا صدای حامی رو نمی شنوی که داره باهات حرف می زنه و تا خود 7 بعد از ظهر بیهوش می شی و وقتی حامی از پشت بغلت می کنه و بوست می کنه و با موهات بازی می کنه و می گه : بیدار شو تنبل خانوم التماس می کنی :حامی تو رو خدا ولم کن می خوام بخوابمممممممممممممم.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak