ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

این روزها مثل بقیه روزهای دیگه سر کار می رم و می خندم و مهمونی می رم و مهمون دعوت می کنم و ... ولی ؛ 

این روزها حالم زیاد خوب نیست ،

دلم گرفته ،

غصه دارم ،

بغض دارم ،

زود رنج شدم ،

بی حوصله ام ،

پریشونم ،

همش دلشوره دارم ،

سر چیزهای الکی با حامی بحث می کنم ،

اشکم با کوچکترین تلنگری سرازیر می شه ،

غذاهایی که می پزم اصلا خوشمزه نیست ،

دلم نمی خواد خونه رو مرتب کنم ،

از رنگ جدید موهام متنفرم ،

از قیافه خودم بدم میاد ،

از هیکلم بدم میاد ،

از خونه ای که توش می شینم بدم میاد ،

از کشوری که توش زندگی می کنم بدم می یاد ،

از مستر پرز یدنت بی ریختمون بدم می یاد ،

از گاوهایی که دارن این کشو ر رو چپاول می کنن بدم می یاد ،

از اینکه واسه یه مشت عرب شکرانه پیروزی ! برگزار می کنن بدم میاد ،

از اینکه هر روز صبح توی راه چشمم به بیلبورد کمک به غز ه می افته بدم میاد ،

از اینکه می بینم زن های کشو رم مجبورن توی مترو دست فروشی کنن تا خرجی در بیارن بدم می یاد ،

از اینکه می بینم حتی ورزش این م ملکت رو با کثافت کاری های سیا سی قاطی می کنن بدم میاد ،

از اینکه همه چی توی این م ملکت رو هواست و تو حتی نمی تونی واسه یکماه آینده ات برنامه ریزی کنی بدم می یاد ،

از همه چی بدم می یاد ،

.

.

.

 

این روزها دلم مامانمو می خواد تا سرمو بذارم رو پاهاش و های های گریه کنم و اون موهامو ناز کنه و بگه : غصه نخور دخترم ، همه چی درست می شه !

نوشته شده در دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak