ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

همه چیز از یه لج بازی ساده به خاطر خوراک سبزیجات شروع شد ، شایدم به خاطر خستگی من بود ، شاید تقصیر به هم ریختگی هورمونی ماهانه بود ، نمی دونم ولیدقیقا از یک شنبه شب تو تاکسی شروع شد ،آره آره درسته از یک شنبه موقع برگشتن به خونه شروع شد درست وقتی که من از حامی پرسیدم که شام چی بپزم ؟ چرا من این سوال رو پرسیدم ؟ مگر نه اینکه خودم صبح که از خونه بیرون می اومدم یه بسته گوشت چرخ کرده از فریزر گذاشتم تو یخچال تا شب که برگشتم ماکارونی بپزم ! پس چرا ازش پرسیدم چی بپزم ؟ به هر حال پرسیدم و گفت که : خوراک سبزیجات و من گفتم که : نه امشب نمی شه ! بعد یه دفعه یاد گوشت چرخ کرده افتادم و گفتم : اصلا گوشت گذاشتم که ماکارونی بپزم و حامی گفت : ماکارونی نمی خوام ، گفتم :خوب یه چیز دیگه بگو ! گفت : بیف استروگانف ! گفتم : نه گوشت گوساله نداریم یه چیزی بگو با گوشت چرخ کرده درست کنم ، گفت : نمی دونم خودت هر چی دوست داری بپز ! یه کم فکر کردم و گفتم : می خوای لوبیا پلو با گوشت چرخ کرده بپزم ؟ ذوق کرد و گفت : آره وای مرسی خیلی وقته نخوردیم . بعد دوباره گفت : خوب پس فردا شب خوراک سبزیجات می پزی ؟ گفتم : آره عزیزم . ولی خودم اون شب دلم ماکارونی می خواست و لوبیا پلو اصلا بهم نچسبید ...

دیشب دوباره توی راه موقع برگشت گفت : امشب خوراک سبزیجات می پزی ؟ گفتم : نمی دونم فکر نکنم آخه سیب زمینی و پیاز تو خونه نداریم . گفت : خوب سر راه می ریم می خریم ! با بی میلی گفتم : خوب بخریم ولی امشب حسش نیست فردا شب می پزم باشه ؟ امشب دلم خورشت کرفس می خواد ! گفت : خورشت کرفس که سخت تره یه دفعه بگو نمی خوای خوراک سبزیجات بپزی دیگه ! حالا انگار چقدر کار داره ها ! خوراک سبزیجات که راحت تره همه چی رو خورد می کنی و می ریزی تو ماهیتابه و می زاری بپزه دیگه !!! دلخور شدم ولی هیچ حرفی نزدم . رفتیم یه عالمه میوه و سیب زمینی و پیاز خریدیم و اومدیم خونه . به محض رسیدن به خونه تمام کیسه های میوه رو گذاشتیم کنار اوپن و حامی اولین کاری که کرد این بود که زنگ زد به داداشم و قرار استخرش رو هماهنگ کرد . منم بی حوصله و بی دلیل همه چی رو ول کردم و اومدم رو تخت دراز کشیدم و فکر کردم که : چرا تو اولین کاری که به محض رسیدن خونه می کنی اینه که قرار استخرت رو اوکی کنی ولی من باید بپرم تو آشپزخونه و خرید ها رو جابه جا کنم ؟ چرا تو لم بدی رو مبل و من کار کنم ؟چرا تو بری استخر و من واستم میوه ها رو بشورم و شام بپزم و خونه رو مرتب کنم ؟اگه پختن خوراک سبزیجات به همون راحتیه که تو می گی چرا خودت نمی پزی ؟  اصلا چرا شامی که خودم دوست دارم نپزم ؟ چرا من تنبلی ام می یاد و نمی رم استخر بعد به تو حسودیم می شه ؟چرا آیا ؟ ... بعد یوهو چشم باز کردم دیدم نیم ساعته که خوابیدم . بلند شدم و بی هیچ حرفی و با اخم اومدم تو هال و سرم رو گذاشتم روی پاهاش که روی مبل نشسته بود و باکس آفیس می دید و منتظر شدم که موهام رو مثل همیشه ناز کنه ولی هیچ کاری نکرد . بعد با دلخوری ازش پرسیدم ساعت چند می ری استخر ؟ گفت : 8 ، پرسیدم : برگشتی شام میخوری ؟ با سر گفت : آره ، گفتم : پس یه کم چیپس بیار بخوریم تا برگردی شام بخوریم . بدون اینکه چیزی بگه یکدفعه سر منو پرت کرد یه طرف و بلند شد رفت تو آشپزخونه و من که خیلی دردم اومده بود یه داد خیلی خیلی بلند سرش زدم . رفت واستاد تو آشپزخونه و چیپس خورد و واسه منم نیاورد و من متعجب و شوکه از رفتارش و تو دلم گفتم : چرا حامی منو دوست نداره امشب آخه؟! چقدر من بدبختم ؟چرا انقدر دوست نداشتنی ام ؟! رفت ساک استخرش رو برداشت و بی خداحافظی نزدیک در شد که با عصبانیت داد زدم سرش که : من شام نمی خورم و شام هم درست نمی کنم ! تو هم یه فکری به حال خودت بکن ! هیچی نگفت و در رو بست و رفت .فکر کردم که : ما چه مونه امشب ؟ چرا این جوری شد آخه ؟ ما که مشکلی نداشتیم ، چرا یادم نمی اومد که سر چی قهر کردیم ؟ چرا انقدر رفتارش با من بد بود ؟ چرا من حامی رو به خاطر استخر نرفتن های خودم شماتت می کردم؟ چرا من نمی خواستم خوراک سبزیجات بپزم ؟ تو دلم گفتم :حالا وقتی که شام نپختم و گرسنه موندی اونوقت می فهمی که با من چه جوری باید رفتار کنی ! اصلا هم میوه ها رو نمی شورم !انقدر می زارم میوه ها بمونه گوشه آشپزخونه که همه شون بگندن ! اصلا دیگه تا آخر عمرت برات خوراک سبزیجات نمی پزم حالا می بینی ! اصلا حتی دیگه خونه رو مرتب نمی کنم !  یکم همون جوری موندم رو مبل در حالی که همچنان احساس می کردم بد بخت ترین زن دنیا هستم و از من بدبخت تر و بیچاره تر کسی نیست و ای خدا به دادم برس و اصلا دیگه حامی رو دوست ندارم و ... و این حرفا خلاصه ، معده ام شروع کرد ، تصمیم گرفتم برم تو آشپزخونه یه چیزی بخورم و برم حموم و بخوابم که وقتی اومد و دید که هیچ کاری نکردم و هیچ غذایی نخوردم و نپختم اعصابش خورد شه ! به محض اینکه پام رسید به آشپزخونه در جا خشکم زد . دیدم که همه میوه ها رو خیلی مرتب شسته و همه چی رو گذاشته سر جاش ، کی این کار ها رو کرده آخه که من نفهمیدم ؟ نکنه اون موقع که من خوابیدم ! پس چرا من هیچ سرو صدایی نشنیدم ؟ همون جا اشکم سرازیر شد و احساس کردم که چقدر من خوشبختم که حامی رو دارم !!!! چقدر مهربونه آخه ؟ چرا من انقدر بچه ام آخه ؟ چرا اون انقدر بزرگ و عاقله آخه ؟ چه خوبه که انقدر صبوره ! چرا من بعضی وقت ها انقدر زبون نفهمم آخه ؟ بلافاصله زندگی شیرین می شود شد و تصمیم گرفتم که خوشمزه ترین خوراک سبزیجات دنیا رو براش بپزم ! یوهو فکر کردم که آخ اگه شام بخوره چی ؟ چه جوری بهش خبر بدم اون که موبایل نبرده ؟ به ذهنم رسید که به موبایل داداشم زنگ بزنم . زنگ زدم و گفتم گوشی رو بده بهش و بدون هیچ حرف اضافه ای گفتم : شام نخور دارم خوراک سبزیجات می پزم و بدون اینکه منتظر هیچ حرفی ازش بمونم گوشی رو قطع کردم . سریع کارهای شام رو کردم و میوه چیدم توی ظرف و سالاد درست کردم و چایی دم کردم و خونه رو مرتب کردم و یه کم با الی جونم حرف زدم و رفتم حموم و توی حموم نشستم یه کم راجع به رفتارم و رفتارش فکر کردم و دنبال دلیلی واسه رفتار عجیب و غریبمون گشتم و به نتیجه به درد بخوری هم نرسیدم. وقتی اومدم بیرون هنوز نیومده بود .دلم می خواست زودتر بیاد ، دلم براش تنگ شده بود ، دلم بغلش رو می خواست ،دلم بوی تنش رو می خواست . وقتی اومد خودمو پرت کردم تو بغلش و یه عالمه ماچش کردم و آروم شدم . اونم اول یکم متعجب منو نگاه کرد و بعد گفت : چیه دیدی میوه ها رو شستم مهربون شدی ؟!! خلاصه که این خوراک سبزیجات لعنتی بالاخره خورده شد . دارم فکر می کنم که چقدر مرز بین احساس بدبختی مطلق و خوشبختی مطلق باریکه !!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak