ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

باورم نمی شه ، از دیشب تا حالا که این نی نی گولوی دوست جونیم رو دیدم یه حس عجیبی توی من بیدار شده ، یه علاقه عجیب و غریب واسه مادر شدن و این برای من که خیلی خیلی از این حس دور بودم و همیشه تا اسم بچه دار شدن می اومد دلم می گرفت خیلی عجیبه ! اصلا نمی دونم چه جوری در موردش بنویسم حتی ، خیلی دارم فکر می کنم که چرا ؟ چی شده ؟ چی توی این بچه بود که منو انقدر یوهو عوض کرد ؟ از دیشب ساعت 7 تا الان یک لحظه هم فکر نی نی از توی کله ام بیرون نمی ره . خنده داره همین جمعه که خونه مامان اینا بودیم و مامان طبق معمول داشت نصیحت رو شروع می کرد که دیگه دیر شده و اگه می خوای من کمکت کنم باید تا من سر پام بیاری و حامی گناه داره و تو چقدر خودخواهی و .... سریع گفتم : مامان می شه بسه ، دوباره شروع نکنین لطفا ، من چند بار بگم که الان اصلا آمادگی ندارم ، چند بار بگم که من بچه دوست ندارم و همون جا به مامان اطمینان خاطر دادم که تا دو سه سال دیگه خبری نخواهد شد و حتی آخرین باری که خونه مامان حامی بودیم و باباش طبق معمول گفت که : تا کی من حسرت نوه های دیگرون رو بخورم ؟ قاطعانه گفتم : حالا حالا باید بخورین بابا جون ! از چشمه ما آبی واسه شما نمی جوشه ! همین پنج شنبه تو قرار وبلاگی در جواب سوال تازه دوستای نازنینم که پرسیدن کی نی نی می یاری ؟ گفتم : اصلا حتی نمی تونم فکرش رو بکنم ، اصلا دوست ندارم . و حالا نیمه شب از فکر نی نی از خواب بیدار می شم و تا خود صبح با این حس عجیب تازه بیدار شده کلنجار می رم و به صورت حامی که خوابه خیره می شم ! از همه عجیب تر این بود که من به امیر ( بابای پارسا ) کمک کردم که جای پارسا رو عوض کنیم و من اصلا با دیدن گلاب به روتون پی پی بچه حالم به هم نخورد !!! و حتی حامی هم از این موضوع واقعا متعجبه !

همچنان متفکرم که بلکه یه دلیلی واسه این موضوع پیدا کنم ، شاید چون نی نی پسر بود و من جدیدنا هر چی نی نی دیده بودم دختر بودن و از اونجایی که کلا من با پسر بچه ها بیشتر کنار می یام و روحیه ام بیشتر پسرونه هست تا دخترونه با دیدن این پسملو این حس ایجاد شده ! شاید چون بچه آرومی بود و اصلا جیغ و عربده های نوزاد ها رو نداشت ! لااقل من تا الان نوراد به اون آرومی کم دیدم ، شاید چون حال آزی جونم انقدر خوب بود و اصلا درد نداشت و جای بخیه هاش تیر نمی کشید و من تا حالا سزارینی ندیدم که انقدر بزنم به تخته حالش خوب باشه ، شاید چون آزی جونم می گفت که اصلا وقتی داشتن دلش رو فشار می دادن چیزی نفهمیده و دردی نداشته و من تا حالا با هر چی سزارینی برخورد داشتم همه می گفتن که همه درد زایمان یه طرف اون فشار دادن شکم بعدش یه طرف و شاید چون خونه شون خیلی آرامش داشت و من همش از به هم خوردن آرامش زندگیم با به دنیا اومدن بچه می ترسم . نمی دونم هنوزم نمی دونم چه مرگیم شده و امیدوارم که این حس زودگذر باشه و تا کار دستم نداده دست از سرم برداره ! ...

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak