ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

 

 

دیشب حامی مجله همشهری ویژه حوادث خریده بود ، بعد از شام اون رفت توی هال و روی مبل نشت و شروع کرد به کار کردن روی کتابش که اگه خدا بخواد فکر کنم صد سال دیگه به چاپ برسه ، منم بعد از اینکه ظرف ها رو شستم ، دوتا چایی ریختم و میوه هم از یخچال در آوردم که گرم شهاوه ( از میوه یخ بدم می یاد ) و اومدم روی مبل دونفره جلوی تلویزیون دراز کشیدم شروع کردم به خوندن مجله . اولش همراه با مجله خوندن به آهنگهای عربی روتانا کلیپ هم گوش می دادم ولی بعد رسیدم به یه گزارش خیلی ناراحت کننده از یه دختر30 ساله که سال 83 یه بی شعور روی صورتش یه پارچ اسید پاشیده بود ، تلویزیون رو خاموش کردم چون حواسم رو پرت می کرد، دختر بیچاره تمام پوست صورت و دو چشمش رو از دست داده بود و تنها امیدش به برگشت دید ضعیف یکی از چشماش بود . با کمک خیرین تونسته بود یازده هزار یورو پول جمع کنه و بره اسپانیا برای عمل چشم و صورتش ، گفته بود که مردم اونجا خیلی کمکش کردن، تا اینکه پولش تموم می شه و یه روز بعد از عمل که خیلی درد داشته و هیچ پولی هم نداشته زنگ می زنه به پلیس و می گه خواهش می کنم منو به بیمارستان برسونید . پلیس اولش می گه که ما اورژانس نیستیم ولی بعد که حال بد دختر بیچاره رو می بینن می یان می برنش بیمارستان و یک دفعه دیگه که بازم پول نداشته و حالش همچنان بد بوده از دولت اسپانیا کمک می خواد و دولت اسپانیا بهش می گه : تو کشور ثروتمندی داری و درآمد کشور تو از چاههای نفت تامین می شه در حالی که منبع درآمد کشور ما از توریسته .  تو برو از کشور خودت کمک مالی بگیر ( اونا نمی فهمن که توی ایران پول نفت مال مردم نیست! فکر کردن ایران هم یکی از این کشور های عقب مونده عربیه)حالا اومده ایران که دوباره پول جمع کنه و برگرده اسپانیا برای ادامه درمانش البته کاملا روشنه که از خیرین و نه دولت ایران! تمام شب بهش فکر کردم و بعد خدا رو به خاطر سلامتی که به من و حامی و اطرافیانم داده شکر کردم و شرمند شدم که چرا بعضی وقت ها به خدا غر می زنم به خاطر مشکلات کوچیک و مسخره .

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak