ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

  • چهار شنبه شب از ساعت 7 بعد از ظهر تا 8.30 شب یه نفر تو بلندگوی چادر هیئت وسط کوچه داد می زنه الو یک دو سه چهار الو الو یک دو سه چهار و همین طور نان استاپ تکرار می کنه که بلندگوش رو امتحان کنه . اولاش تحمل کردنش خیلی سخت نیست ولی دیگه بعد از یکربع واقعا زور می زنی که جیغت در نیاد . صدای تلویزیون رو می بری بالا فایده نداره . می ری تو اتاق خواب فایده نداره . بر می گردی توی هال و دوباره صدای تلویزیون رو که همیشه نهایتا روی 15 یا 20 هست رو می بری روی 45 ولی باز فایده نداره یعنی صدای بلندگو رو دیگه نمی شنوی ولی گوشت داره کر می شه خوب . می خوای بری پایین و یه چیزی بهشون بگی ولی یکم که فکر می کنی می بینی یه زن تنها بری به یه مشت جوون بیکار چی بگی آخه؟! ...
  • ساعت 9.30چهار شنبه شب دسته همون هیئت راه افتاده و از صدای طبلشون تمام شیشه های خونه می لزره و تو رو عصبی می کنه .با خودت فکر می کنی که حتما دسته بزرگی هستن که اینقدر سرو وصدا ایجاد کردن . می ری از پنجره نگاه می کنی می بینی که ده دوازده تا پسر جوون به همراه سه چهار تا مرد سن و سال دار و پنج شش تا پسر بچه سیزده و چهارده ساله تمام آدمهای تشکیل دهنده دسته هستن ! پسر بچه ها پرچم دستشونه ، سه چهار تا از پسر جوون ها طبل های خیلی بزرگی آویزون کردن به خودشون ! دو سه تاشون باند گذاشتن روی یه چرخ و دارن هلش می دن ! چند نفری سنج دستشونه !دو تا از مردهای مسن بلند گو به دست وسط دسته می خونن ! یکیشون ترکی می خونه اون یکی ترجمه می کنه ! اونی که ترکی می خونه که هیچی ولی اونی که فارسی ترجمه می کنه می خونه حوسین جان چرا تو رفتی !!!! بقیه هم کنار دسته دارن با زنجیر می کوبن رو کتف خودشون و شیشه ماشین های پارک شده تو کوچه! نمی دونی بخندی ! گریه کنی ! چیکار کنی از دست این جماعت ؟ حامی زنگ زده و می گه که اونجا هم تمام شیشه های استاد سرا داره می لرزه ! تا ساعت 11 ادامه می دن . تموم که می شه می ری که بخوابی ولی حالا سر و صدای دسته خیابون پشتی شروع شده و این جریان تا ساعت 12 شب ادامه داره و تو که دیگه خواب از سرت پریده ...
  • پنج شنبه ظهر خمار و خواب آلود از سر کار بر می گردی . تو کوچه یه پسر بچه هفت هشت ساله یوهو یه کاسه می گیره جلوت و می گه : واسه هیئته کمک نمی کنی ؟! یه نگاه بهش می کنی که حساب کار خودشو می کنه و می ره کنار . می رسی خونه و  یه چیزی سمبل می کنی و به عنوان ناهار می خوری و یه کم مشغول جمع و جور کردن خونه می شی . ساعت 4 می ری که بخوابی . تازه چشمات گرم شده که یکدفعه با صدای زنگ از خواب می پری . تو خواب و بیداری فکر می کنی کیه آخه ؟ حامی که قرار بود امشبم نیاد، منتظر کسی هم نبودم که ! اولش تصمیم می گیری بی خیال شی ولی طرف دستشو گذاشته رو زنگ و بر نمی داره . فکر می کنی هر کی هست حتما کار واجبی داره. به زور خودتو از تخت می کنی و می ری طرف آیفون و با صدای گرفته می گی : بله ؟ یکی داد می زنه : خاله !!! می گی : اشتباه اومدین ، بعد دوباره جیغ می زنه : نه خاله واسه هیئت ... اومدیم کمک جمع کنیم کمک می کنین ؟! می مونی که چی بگی آخه ؟عصبانی می شی و گوشی آیفون رو می کوبی ! و بر می گردی که به خوابیدن ادامه بدی ولی دیگه فایده نداره ...
  • داداش کوچیکه می یاد دنبالت و می گه حالا که تنهایی بیا بریم خونه داداش بزرگه و توی راه تعریف می کنه که دسته خیابون پشتی یه طبل بزرگ دارن که روش نوشته : به ابوالفضل عاشقتم !!!! بعد پسری که می ره زیر طبل هی طبل رو می گیره طرف دوست دخترش که کنار خیابون ایستاده و محکم می کوبه روش ! می گه : تا پارسال که الم (شاید هم علم )بلند می کردن همه دنبال این بودن که مال کی بزرگ تره !!! ( همون الم منظورش بود ها) امسال که نیروی انتظامی الم بلند کردن رو ممنوع کرده طبل هاشون رو زیاد تر و گنده تر کردن ! ...
  • ساعت 12 بر می گردی خونه و تنهایی تا ساعت 3 نیمه شب خوابت نمی بره و می شینی کانال های ماهواره رو بالا پایین کردن و تو سکوت نیمه شب به جشن های کشورهای مختلف به مناسبت سال نو نگاه می کنی و دلت می خواد جای اونا بودی و می تونستی لحظه تحویل سال تو خیابون بپری بالا و پایین و جیغ بزنی و ذوق کنی و همه رو بغل کنی و ماچ کنی!!! ...
  • جمعه ساعت 4.30 بعد ازظهر حامی می رسه خونه و بعد از اینکه یه چرتی تا ساعت 6 ! می زنه و بیدار می شه که بعد از سه روز دوری یه دو کلمه حرف بزنیم دوباره همون بساط الو یک دو سه چهار وحشتناک عصبی می شی و غر غر می کنی که : ای تو روحشون بی شعور ها اصلا ملاحظه مردم رو نمی کنن !حامی می گه :مهم نیست عزیزم تحمل کن ... می خوایم فیلم ببینیم صدای طبل هیئت کوچه خودمون نمی زاره بفهمیم چی می بینیم ، می ریم بخوابیم صدای دسته خیابون پشتی اعصابمون رو خورد می کنه ...  
  • دوستت زنگ زده و وسط حرفاش می گه : شما تو این شبا نمی رین خیابون دسته ببینین ؟ می گی : نه خوشمون نمی یاد از این مسخره بازیها ، می گه : برین دیوونه ها خیلی باحاله از همه طرف غذا و چایی و شیرینیه ! که می ریزن تو ماشین ! بخور بخوریه دومی نداره ! خیلی کیف داره ها !!!می مونی که چی بگی آخه ...

نوشته شده در شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak