ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

گاهی وقت ها خیلی زور می زنیم بتوانیم جلوی خودمان را بگیریم و با بعضی مردمان بی خرد دست به یقه نشویم . جانم بگوید برایتان که دیروز ساعت 5 عصر سوار تاکسی شدیم و عزم منزل کردیم و بیست دقیقه ای توی ترافیک گیر کردیم . توی تاکسی کنارمان یه خانمی نشسته بود که به گمانم هنوز از اختراع حمام و خوشبو کننده مطلع نشده بود بنده خدا ! بدنش چنان عطری می پراکند که مجبور شدیم پنجره را بدهیم پایین و سرمان را از پنجره بکنیم بیرون تازه چنان گشاد نشسته بود که ما مجبور به بغل کردن در شده بودیم و او انگار نه انگار.بغل دستش، خانمی دیگر نشسته بود که به گمانم فکر می کرد که اگر نقطه ای از بدنش پیدا باشد عفت اسلام و مسلمین کمپلت به فنا می رود ، راننده هم که کلا چسبیده بود به فرمون و اما کنار دست راننده آقایی بود که از هیبتش همین قدر بگویم که ما هر چی تلاش می کردیم نمی توانستیم جلوی ماشین را بینیم و فقط گردن کلفتش جلوی چشمانمان بود، گیسوانش تا سر شانه هایش و کتف هایی بسی پهن . تا اینجای قضیه که همه چی اوکی بود و نو پرابلم، تا اینکه ماشینی کنارمان قرار گرفت که راننده اش زن بود و بنده خدا گویا تازه راننده بود و هول شد و ماشینش خاموش شد وسط ترافیک و بوق بوق همه ماشین ها درآمد. بعد یوهو این گنده بک با صدایی تو مایه های داریوش خان ارجمند شروع به افاضه فضل کردند که : می دونین چیه به نظرم رانندگی جزء سنگین ترین کارهای دنیاست آقا جان ! اصلا به درد زن جماعت نمی خوره آقا جان، زن جماعت رو چه به رانندگی آقا جان! اصلا تمام مشکل ترافیک تهران از وقتی شروع شد که خانمها می شینن پشت ماشین ! اصلا ایران هم باید مثل نمی دونم کدوم کشور که رانندگی زن ها را ممنوع کرده !!! همین کار رو بکنه آقا جان .خلاصه که راهکار جدید حل مشکل ترافیک هم که به مدد امام زمان کشف شد . پیاده شدنی وقتی قصد داشتیم کرایه تاکسی را بدهیم به آقاهه گفتیم : اون کشوره بود که اسمش رو نمی دونستین اسمش احتمالا پاناگولا ست آقا جان  ...

ساعت 6 با حامی جانمان رسیدیم عمارت مان ! و حامی مشغول چک کردن سوالات امتحانی این ترمش شد . ما هم فضولیمان گل کرد و رفتیم کنارش روی تخت نشستیم ببینیم چه می کند. به ناگاه این خر وجودمان شروع به لگد پرانی کرد و شوخی خرکیمان گرفت . بعد این حامی بیچاره هی داد زد سر ما که : بچه نکن کار دارم . بعد هی دوز خرکی شوخیمان بیشتر و بیشتر شد و حامی بیچاره کلافه شده بود بسی خفن ولی ما ول کن نبودیم که و به ناگاه شوخی مان به جاهای نازک! رسید و بیب .... بیب ... بعدش هم که خواب بر ما مستولی شد و مثل خرس خوابیدیم تا ساعت 8.45  دقیقه شب . بیدار که شدیم اول از همه حامی طلبکار شد که : تو چرا خوابیدی ؟ تو مگه قرار نبود نذاری من نیم ساعت بیشتر بخوابم ؟و ما هم غر می زدیم که:ببخشید که جنابعالی منو  گرفتی تو بغلت و گفتی تو هم بخواب یه ذره ! حالا ببین اگه دیگه من تونستم تا ساعت 3 نصف شب بخوابم همش تقصیر توئه ! و بعدش کلافه شدیم که چرا تا آن موقع شب خوابیدیم و مثل سگ پاچه می گرفتیم اساسی حتی پاچه یخچال بیچاره را !!! بعد هم که مثل قاطر کار کردیم که شام بپزانیم تا ساعت 9.45 که شاممان هم پزید . چشمتان روز بد نبیند که مثل اسب گشنمه مان بود و تا جا داشتیم خوردیم . جایتان خالی حالی به حول خودمان دادیم و در همان حین مشغول تماشای این سریال دوران عشق شدیم . بعد شام هم که معده بی صاحبمان بزن و بکوبش گرفت و مثل مار به خودمان می پیچیدیم از درد ! ساعت 11 دوباره بسان همان اسب تقریبا یک جعبه میوه را هم خوردیم . ساعت 12.30 در رختخواب با حامی بر سر موضوعی بحثمان شد ( خیلی جزئی) و بیچاره را مانند گربه ای ملوس پنگول پنگولش کردیم و البته که او هم ما را کم له و لورده ننمود ! بعدش هم آشتی نمودیم ولیکن هر چه زور می زدیم خوابمان نمیبرد لامصب و مثل جغد تا ساعت حدودای 3 و اینها خیلی خجسته به سقف زل زدیم و به نفس های حامی گوش جان فرا سپردیم . القصه که باغ وحشی باز کرده ایم در خودمان همه رنگ همه رقم حیوانی یافت می شود همی در آن ...  

صبح از خواب پا شدیم و به محض اینکه نگاهمان توی آینه به خودمان افتاد هیبت اصغر آقا ( وانتی میوه فروش محل ) آمد جلوی چشممان .بس که این ابروهایمان پاچه بزی شده و سبیل هایمان که دیگه با سبیل های اصغر آقای مذکور مو نمی زند . خوب در مورد ابروها که تقصیر آرایشگرمان است که به نظرم نمی تواند برقصد می گوید زمین کج است . به گفته ایشان ابروهایمان را خیلی خراب کرده ایم و باید بگذاریم تا پر شود که بتواند خوب بر دارد و به ناچار مدتی است که رنگ موچین ندیده ایم به خودمان و اما در مورد سبیل هایمان که الانه دیگه طرفای بناگوش مان به سر می برد ! وقت نمی کنیم که برداریمشان یعنی اگه بخواهیم راستش را بگوییم تنبلی مان می آمد ولی دیگر از امروز صبح تا حالا واقعا هم از خودمان شرمنده ایم و هم از اصغر آقا و تصمیم قاطع گرفته ایم که دیگر امشب یا فردا شب و یا دیگر نهایتا پنج شنبه شب اگر حسش بود و خسته نبودیم و وقت داشتیم  یه حالی به سر و صورتمان بدهیم اساسی.          

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak