ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

به به می بینم که همه دیشب یه حالی به معده شون دادن اساسی ! من که به شدت هر چه تمام تر جلوی خودمو گرفتم و الانه فقط یکم معده ام متعجبه تعجبکه فکر کنم چون نتونسته چند تا از باسلق (؟)و شکلات و بادوم و آلو های دیشب رو هضم کنه این طوری شده که اونم یه چند روز دیگه هضم  می شه خودش خوب می شه !

باید بگم دیشب خیلی هم که خانم بودم و اصلا هم نه به خاک سیاه نشستیم و نه حتی یه یه قرونی خرج کردم و همه پولهام موند تو کیفم چونکه اصلا بوستان نرفتم . یکی از دلایلش این بود که خیلی دیر از شرکت راه افتادم و تا برسم پونک شد ساعت 6 و از اونجا که من اگه برم بوستان یه چند ساعتی کارم طول می کشه دیدم تا برسم خونه مامان حامی ساعت 12 اینا می شه ! بعدشم که نیست زیادی خوش تیپ تشریف دارم ! یه لباس آستین کوتاه سرخابی نازک واسه مهمونی پوشیده بودم زیر پالتوم که بیشتر به درد شب اول مرداد می خورد ! دیدم دارم می ترکم از سرما بی خیال شدم و زنگ زدم به حامی که بیاید دنبال من سر کوچه ...

مامان حامی هم که دستشون درد نکنه رسما بساط خودکشی ما رو فراهم دیده بودند . دیگه آخر شب فک مون هرز شده بود از بس که هله و هوله ریختیم تو معده مون !!!!!!

یعنی اگه این بساط بخور بخور نبود عمرا اگه من 10 به بعد می تونستم چشمامو باز نگه دارم ، تمومم نمی شد ، هی مامان حامی می رفت تو اتاق یه چیزی می آورد ، می رفت تو آشپزخونه یه چیزی می آورد ، می رفت تو تراس یه چیزی می آورد ، بعد دوباره می رفت تو آشپزخونه یه چیزی دیگه می آورد ، یعنی از اول شب همش رفت و یه چیزی آورد بنده خدا !

اولش که من نشسته بودم رو مبل باسنم ته مبل بود و زانوم لب مبل ولی ساعت11 اینا دیگه باسنم جای زانوم بود و کله ام جای باسنم ! بعد دیگه دیدن من به زور خودمو نگه داشتم گفتن برین بخوابین بابا ! من که اصلا نزده می رقصیدم ! بعد چون اتاق سابق حامی که همیشه توش می خوابیدیم هر وقت اونجا می موندیم خیلی سرد بود قرار شد تو هال بخوابیم . منم که دیگه قیافه ام این شکلی گریه خوب من وقتی می خوام بخوابم باید همه جا تاریکی مطلق باشه ، سرم رو بالش خودم باشه ، تشکم نرم باشه ، پتوم لطیف و سبک و گرم باشه ، هیچ سر و صدایی نباشه ، لنگ و پاچه 180 درجه باز باشه ! ، باسنم رو هوا باشه ،اگه شلوار تنم باشه می شه شرت!!! از بس که دور پام می چرخه و بالا می ره ! ، تا دو کیلومتری هم باید هیچ موجودی اعم از جاندار و بی جان نباشه ! کلا فقط تو اتاق خواب خونه خودمون خوب می خوابم . تا حالا نشده برم جایی بتونم تا صبح 2 ساعت بخوابم حتی . دیگه فکر کن با این اوصاف بخوام تو هال بخوابم و دور و برم پر از مبل و ویترین و گل و صندلی و ... باشه . از اونجایی که بابای حامی و داداشش نصف شب ساعت ۶ بیدار می شن که برن سر کار ، من مطمئن شدم که تا صبح باید با مبل ها و ویترین و گل های بابای حامی درد دل کنم ! حالا همه به خاطر من رفتن بخوابن و چشم های منم دیگه می سوزه از زور خواب ( به خودم گفتم که دیگه این دفعه خوابم می بره از خستگی و کم خوابی ) و ساعت هم شده 12 شب ، همسایه طبقه بالایی اینا خیلی خوشحال جوجه پختنش گرفته ! کجا ؟ تو تراس ! تراس کجاست ؟ دقیقا بالای سر ما ! بعد این چراغهای تو خیابون کم بود ، یه ساختمون بغلشون ساختن ، یارو همسایه شون زیادی ذوق کرده ورداشته از این شلنگ نورانی ها که می پیچن لای درختها شب عیدا ! از اونا اونم ارغوانی پیچیده دور تا دور ساختمونش ، اینا کم بود مامان حامی ورداشته بود شومینه رو از ترس اینکه من سرما نخورم تا آخر زیاد کرده بود ، پتو هم که دیگه نگو تمام پوستمو داشت می خورد ! از تشک و بالشت هم که دیگه نگم بهتره البته نه که بد بود نه من باهاشون راحت نبودم ... این معده هه هم که له کرد منو ! هر طرف می چرخیدم یه چیزی می اومد تو دهنم ! شکمم رو می زاشتم زمین آلو اسفناج می اومد بالا ، باسنم رو می زاشتم زمین پرتقال می اومد ، چپ می چرخیدم باسلق ، راست می چرخیدم انار، می نشستم مرغ !!! خلاصه که رسما آسفالت شدم رفت .تا صبح فقط غلت زدم . سمت چپم نور کوچه و شومینه نمی زاشت بخوابم ، سمت راستم باسن حامی که می چسبید به زانوی چپ من ! حالا همه اینا بازم یه طرف ، این مایکل بی پدر و مادر دست از کله کچلم بر نمی داشت . دیگه ساعت 5 اینا تصمیم گرفتم تلاش بیهوده نکنم . فهمیدم من بخواب نیستم . واسه خودم خوشحال به شومینه زل زدم تا موبایلم زنگ زد . به حامی می گم : تا صبح نخوابیدم . می گه : پس کی بود داشت بلند بلند تو خواب حرف می زد ؟؟؟! سوال

نوشته شده در یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak