ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

سه شنبه شب بعد از اینکه چند قسمتی پیریزون بریک و مراسم میس وورد رو دیدیم ( واضح و مبرهنه که اگه از ایران کسی می تونست باشه ! اون شخص کسی نبود جز شخص شخیص خودم !!!! از خود راضی) سر اینکه نوبت کیه که دستگاه بخور رو آب کنه و از حامی اصرار که نوبت توئه و از من هم کولی گری و کله شق بازی که : عمرا اگه نوبت من باشه ! خلاصه انقدر کش دادیم این موضوع رو که قهر کردیم ! یعنی قهر قهر که نه ، فقط اولش یکم کشتی کج گرفتیم !!! و بعدش اون گفت : اگه نری دیگه باهات حرف نمی زنم ها ! منم که کله شق تر و سرتق تر از این حرفا خوب معلومه که نرفتم و حامی پشتشو کرد به من و خوابید .تا صبح دماغم یخ کرد ( آخه تو اتاق خوابمون جز دستگاه بخور سیستم گرم کننده دیگه ای نداریم !!!!!!!!)و هزار بار خودمو فحش دادم سر این موضوع ولی خوب دیگه ... چهار شنبه صبح ساعت 12 از خواب بیدار شدم و میز صبحونه رو چیدم و رفتم صداش کردم که بیاد با هم صبحونه بخوریم . اونم خیلی ریلکس بلند شد و بدون سلام ! رفت دست و روش رو شست و اومد تو آشپزخونه و یه لیوان آب پرتقال ریخت و ظرف بیسکویت رو از رو اوپن برداشت و رفت رو مبل نشست و لب تاپش رو روشن کرد و مشغول کار روی کتابش شد . منو می گی : خونم به جوش اومد و گفتم : حالا که این طوریه بجنگ تا بجنگیم !!! رفتم بالشتم رو از رو تخت برداشتم و پتو پشمیه رو از کمد در آوردم و اومدم رو مبل خوابیدم و کنترل ماهواره رو گرفتم تو دستم و هی از pmc  رفتم تا fashion و دوباره برگشتم pmc ( حدود 37 تا کانال ) ساعت شد 3 و توی این مدت حتی یه کلمه هم با هم حرف نزدیم ، حتی غر هم نزد که چرا دارم رو اعصابش اسکیت می کنم !!! تا اینکه tv Persia یه آهنگ از معین که منو بد جوری یاد مامان بزرگ خوشگلم می اندازه پخش کرد و از اونجا که دقیقا همون روز سالگرد فوتش بود و مامان اینا همه برای مراسم سال رفته بودن ( شهرستان ) و من به خاطر سرما ( آخه اونجا خیلی سرده لامصب و منم تو سرما دیوونه می شم )و تعطیل نبودن حامی نرفته بودم و بد جوری پشیمون بودم ،پقی زدم زیر گریه و در واقع هق هق می کردم و با همون چشمای اشک بار و دماغ باد کرده ( هر وقت گریه می کنم این دماغه یه چهل پنجاه تایی بهش اضافه می شه )دیدم از گرسنگی دارم می میرم ! آخه سر صبحونه اشتهام کور شد و نتونستم چیزی بخورم ! دیدم اگه همون جا رو مبل بمونم کم می یارم ! چون نمیخواستم ناهار بپزم ( لج بازی دیگه )و اشکام هم بند نمی اومد ! ماهواره رو خاموش کردم و رفتم دوباره رو تخت خوابیدم و پتو رو کشیدم رو کله ام .می دونستم که طاقت نمی یاره که این وضعیت منو ( گریه توام با گرسنگی )ببینه !!! سه دقیقه بعد دیدم با لیست ساندویچی نزدیک خونه اومد و پتو رو زد کنار و با قاطعیت و کمی اخم ابروگفت : می خوام واسه خودم غذا سفارش بدم تو چی می خوری ؟ آروم گفتم : نمی خورم واسه خودت بگیر اگه از گلوت پایین رفت بخور !!! یوهو دیدم تمام هیکل سنگین شو انداخت روم و گفت : پاشو جمع کن ببینم . منم زرتی زدم زیر خنده و با نیش تا بناگوش باز گفتم : چیز برگرنیشخند... بعدم که دیگه مثل جت از رو تخت پریدم پایین و رفتم یه آبی به سر و صورتم زدم و آشتی شدیم و ناهار رو آوردن و مشغول خوردن شدیم و دیگه همین طور تا شب فقط خوردیم و سریال دیدیم و خوردیم . یعنی در حد انفجار ! کم مونده بود دیگه میز تلویزیون و صندل تو خونه ای من رو هم بخوریم !!! دیدین این از قحطی فرارکرده ها چه شکلین !؟ما دقیقا همون شکلی شده بودیم ! آخرشم که مثل دو تا بچه خوب خوابیدیم .

پنج شنبه حامی بیچاره که تعطیل نبود مجبور بود بره دانشگاه . بنده هم از صبح کله سحری ساعت 10.30 که بیدار شدم دیدم همچین یه بمب اتمی تو خونه ما ترکیده و خونه پهلو به پهلوی طویله می زنه ! این شد که تبدیل به یک عدد کزت شده و تا وقتی که حامی بیاد فقط سابیدم ، از سرامیک کف خونه و آشپزخونه و دستشویی بگیر تا سنگ اوپن و میز شیشه ای پذیرایی و تیر و تخته های اتاق خواب و یخچال و سینک و ... انقدر سابیدم که الان دو تا انگشت ندارم ! ساعت 6.30 حامی با یه عالمه خوراکی اومد خونه و کلی ذوقیدم و بعد از اینکه بوسیدمش ،دیدم  خوب نمی بینمش ! یعنی تار می دیدمش ! تازه یادم افتاد از صبح حتی یه بارم گلاب به روتون روم به دیوار دستشویی نرفتم !!! گوله کردم طرف دستشویی ... بعدم که با چشمان کاملا باز دوباره تا شب همون برنامه بخواب و بخور و سریال ببین . البته اون وسط مسطای !!!! سابوندن ! یه قیمه ای هم محض رضای دل حامی پخته بودم .جونم بگه براتون که غیر از شام ، دو تا بسته چیپش و ماست موسیر ، یه لیتر بستنی شکلاتی ، یه بسته بزرگ پفک موتوری ، چایی و شکلات و حدود یه جعبه انواع میوه !!! چیزایی بود که خوردیم تعجبنه نگران نباشید هنوز نترکیدیم !!! بعد حامی یه چیزی گفت که بد جوری مشعوف شدم ! گفت که یکی از همکاراش تو دانشگاه که اتفاقا دوستمون هم هست و مجرده و خیلی هم پسر خوبیه بهش گفته که : من انقدر از روابط شما دو تا خوشم می یاد بعد از این همه سال هنوز مثل دو تا دوست با هم رفتار می کنید ! به حامی گفتم: بهش می گفتی پریشب چه کشتی کجی گرفتیم سر دستگاه بخور ! برام جالب بود که یکی دیگه از بیرون رابطه ما رو این جوری دیده !

جمعه دوباره حامی رفت دانشگاه و منم از همون صبح کله سحر که در جریاناتش هستید پا شدم و یه عملیات نیمه انتحاری بند اندازون و یه عملیات کاملا انتحاری اپیلاسیون انجام دادم و یکم دیگه دوباره گاز سابیدم ! به نظرم خوب نامرئی نشده بود آخه !!!  پادری رو هم شستم و بعد دوباره حامی اومد و همون قضیه خفه کردن خودمون با سریال و خوراکی و البته شام که ماهی قزل سرخ شده با سیب زمین و یه پاتیل سالاد کاهو و سس هزار جزیره فراوان ...

امروزم که دارم براتون خاطره می نویسم در حالی که شوفازها گرمه ، این کولر گازیه که باد گرمم می زنه روشنه و یه هیتر برقی هم زدم زیر بغلم ولی همچنان در حال لزریدن می باشم . امشبم که می ریم خونه مامان حامی شب یلدا رو اونجا تلپیم و شبم همون جا می خوابیم که من خیلی از این قضیه ناراحتم . آخه دیشب تا صبح خواب می دیم باید برم مایکل رو نجات بدم و نتونستم خوب بخوابم . امشبم که اونجا نمی تونم خوب بخوابم و فردا یحتمل اسبی می باشم .

این بود شرح تعطیلات ما و به گمانم اندکی اضافه وزن ...  

.

.

.

پی نوشت ١ : یلدای همگی مبارک . به همه خوش بگذره .

پی نوشت ٢ : دارم می رم بوستان . می خوام یه حال اساسی به جیبم بدم . حالا ببینم خودمو به خاک سیاه می شونم یا نه ! بعد می یام براتون تعریف می کنم .

نوشته شده در شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak