ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

ساعت 6.30 می رسم خونه ،حامی که زودتر رسیده می یاد جلوی در به استقبالم و همدیگه رو می بوسیم و لباسهامو در می آرم و لباس تو خونه مو می پوشم . با اینکه پالتو تنم بوده ولی چون زیرش لباس آستین کوتاه پوشیده بودم تمام بازوهام یخ کرده و حامی می گه : بیا تو بغلم گرمت کنم ! می رم بخاری رو زیاد می کنم و می پرم تو بغلش روی مبل کنار بخاری . بهش می گم :چایی داریم؟ می گه: نه اما الان آماده می کنم . از اینکه قبل از رسیدن من چایی رو آماده نکرده کمی دلخور می شم و می گم : پس ولش کن نمی خوام اصلا ! می گه : خوب پس چی می خوای بیارم برات ؟ یوهو می گم : بستنی !!! می خنده و پس کله مو می بوسه و می دونم که ته دلش می گه : آخه خل ملنگ کسی که تا دو دقیقه پیش چایی می خواسته و یخ کرده و بخاری رو زده زیر بغلش حالا یوهو هوس بستنی می کنه ! می دونه همیشه تو فریزر بستنی دارم بنابر این می ره طرف فریزر ولی با لب و لوچه آویزون بهش می گم : نداریم که ! می گه : پس سریع برات چایی درست می کنم ! می ره طرف گاز و زیر کتری رو روشن می کنه ، در همین حین موبایلش زنگ می زنه و می شنوم که با داداشم داره قراره استخر می زاره ! فقط از من می پرسه به نظرت 7 تا 9 برم یا 9 تا 11؟ می گم که : خوب 7 تا 9 برو چون بر می گردی شام می خوری ولی 9 بری با شکم پر باید بری که اذیت می شی . می گه : راست می گی ها !!! و قرار می شه که 7 تا 9 برن . بعد می گه : کمک می کنی وسایل استخرمو جمع کنم ؟ یه نگاهی این جوری ابروبهش می کنم و می رم از تو کمد دیواری ساک و حوله استخرش رو می یارم و خودش مایوش رو پیدا کرده و آماده رفتنه . دم در محکم بغلم می کنه و می بوسه و می بوسمش و می گم : مواظب خودت باش عزیزم . بپا سرما نخوری! می ره و من می مونم و خونه و چایی که آماده نشد و فکر اینکه تا 9 تنهایی تو خونه چی کار کنم آخهههههههه ؟؟؟

می رم طرف آشپزخونه و می بینم که بله خیار و کاهو و گوجه هایی که خریده همون جوری ولو شدن کف آشپزخونه ، خوب توقع داشتم لااقل اونا رو می شست و جا به جا می کرد ولی ...خوشحالم که لا اقل از شب پیش گوشت پخته تو یخچال دارم و فقط باید برنج بپزم . اولین کاری که می کنم می پرم کانال ماهواره رو از mbc2به Pmc تغییر می دم و می بینم که چیز به درد بخوری نداره و می زنم tv Persia و می بینم که آهنگ جدید شادمهر رو پخش می کنه که من عاشقشم ، صداشو زیاد می کنم و می رم تو آشپزخونه و اول از همه خیار و گوجه ها رو می ریزم تو سینک و یه سبد گنده می یارم و اونا رو می شورم . شادمهر داره می خونه : عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره ( وای که چقدر لذت می برم از این آهنگ شادمهر ) می زنم زیر آواز و هم صدا با شادمهر می خونم و بعد کاهو ها رو هم ورق می کنم و یکی یکی ورقه هاشو می شورم و می زارم تو سبد . آب کتری جوش اومده . سه پیمانه برنج می ریزم تو سینی که پاک کنم و می زارم روی اوپن و زیر کتری رو خاموش می کنم و تصمیم می گیرم به جای چایی، نسکافه بخورم . لیوانم رو تا کله پر می کنم و از روی اوپن یه بسته نسکافه آماده نستله بر می دارم و می رم می شینم رو مبل کنار بخاری . هنوز سردمه ، نسکافه رو می ریزم تو لیوانم و هم می زنم . لیوانم رو می برم طرف دماغم و بو می کشم و لذت می برم . بعد لیوانم رو می چسبونم به لپم و دماغم که یخ کرده . پسر طبقه بالایی داره رو سقف یورتمه می ره مجددا ، خوشحالم که حامی نیست که عصبانی شه ولی خودم دارم قاطی می کنم دیگه از دستش عصبانی. تصمیم می گیرم که یکی از فیلم هایی که حامی دوست نداره و من دارم رو ببینم ،ولی بعد می گم که بذار اول برنج مو بپزم بعد ،حالا تا 9 وقت زیادی دارم ... کانال ماهواره رو عوض می کنم و می زنم mbc3 ، کارتون گوسفندها رو داره . با علاقه می شینم به تماشا ، وای که چقدر با مزه ان این ابله ها ! نسکافه مو خوردم و کارتون هم تموم شده .دوباره می زنم pmc و می رم تو آشپزخونه و برنج ها رو پاک می کنم و مشغول پختن برنج می شم . برنج که تموم شد ، کاهو ها رو از تو سبد بر می دارم و سالاد رو هم آماده می کنم، وسایل شام رو آماده می کنم ، زیر قابلمه برنج رو کم می کنم ، قابلمه گوشت رو از یخچال در می آرم و دوباره می رم تو هال و قابلمه رو می زارم رو بخاری و می پرم رو مبل کنار بخاری . یادم می ره که می خواستم فیلم ببینم و مجله همشهری جوان رو بر می دارم و مشغول ورق زدن می شم . یکم که مجله می خونم حوصله ام سر می ره . دیگه نمی دونم چی کار کنم . یکم دوباره کانال ها رو بالا و پایین می کنم ولی هیچی ندارن . می رم رو کانال MITV برنامه اش نظرم رو جلب می کنه . برنامه در مورد یه سری سر آشپز و غذاهاشون توی رستورانه . انقدر غذاهای خوشگل نشون می ده که آدم دلش ضعف می ره . دلم برای تیم مالزر آشپز vox تنگ می شه . برنامه که تموم می شه می زنم روتانا کلیپ و فکر می کنم که دیگه چی کار کنم و می رم تو اتاق کار حامی و می بینم که حامی چند تایی پیرهن و یه شلوار و خودمم یه مانتوی اتو نشده دارم .اتو رو می زنم به برق و بر می گردم تو آشپزخونه و از تو کتری آب جوشیده می ریزم تو مخزن اتو و می رم تو اتاق دوباره و مشغول اتو کردن می شم . لباس های اتو شده رو می برم تو اتاق خواب و از تو کمد دیواری چوب لباسی بر می دارم و آویزون می کنم و می زارم تو کمد و شیشه آب حامی رو هم از کنار تخت بر می دارم و می رم تو آشپزخونه و پرش می کنم و می زارم تو یخچال. صدای چرخیدن کلید توی در رو که می شنوم ، نگاه به ساعت می کنم و می بینم که 9.15 شده . فکر می کنم که وای چه زود گذشت !!!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak