ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

پلک چشم چپم می زنه ، از دوشنبه ساعت 11 تا حالا که با هم حرف زدیم همین طور وقت و بی وقت چشمم می پره . هر بار که یادت می افتم پرشش بیشتر می شه . تمام دوشنبه شب که با دوستامون بیرون بودیم ، موقع شام ، موقع بستنی منصور ، موقع چایی تو پارک جمشیدیه ، موقع برگشت تو راه خونه وقتی دوستامون داشتن قضیه ازدواجشون رو تعریف می کردن ، سه شنبه ظهر از خواب که بیدار شدم ، سه شنبه عصر موقع تمیز کردن خونه ، شب موقع خواب وقتی داشتم با موهای حامی بازی می کردم ، چهارشنبه 6 صبح که حامی داشت می رفت و منو بوسید که خداحافظی کنه و بره و من بیدار شدم و ساعت 7.45 دقیقه که بالاخره بعد از سه بار ریجکت موبایلم از تخت بلند شدم، تمام مدت توی مترو تا برسم به محل کارم ،موقع صحبت با الی جونم و وقتی داشتم در مورد فندقش می پرسیدم و حتی موقع خوندن وبلاگ دوستام و... تا امروز صبح همش به تو فکر می کردم و هر بار پرش پلکم بیشتر و بیشتر می شده . وقتی دیدم یه مدته( سه ماهه ) دوباره کم پیدا شدی و نه جواب تلفن هام رو می دی و نه جواب اس ام اس هام رو حدس زدم که دوباره چیزی شده  ، حدس زدم که دوباره شوهرت رو با کسی دیدی ، حدس زدم که دوباره قهر کردی و حالت بد شده و تو دوره ای افتادی که دلت نمی خواد با کسی حرف بزنی و کسی رو ببینی . به خاطر همین در جواب سوال های حامی که می پرسید: از شما چه خبر ؟ می گفتم : خبری نیست و حامی که می گفت : دیدی دوباره اینا تا کارشون با ما تموم شد غیبشون زد ! می گفتم : دوباره پیداشون می شه و اون دوباره می گفت : آره اما وقتی کاری با ما داشته باشن ! و من می دونستم به محض اینکه زندگیت به روال عادی خودش بر گرده و دوباره بتونی با این مسئله کنار بیای و به قولی اوضاع خوب شه و زندگیت شیرین !!! خودت بهم زنگ می زنی . ولی این بار که زنگ زدی نگفتی که آره دوباره با یکی دیدیش ، نگفتی که دوباره بعد از یه مدت گریه و غصه و قرص خواب و سرم بی خیال موضوع شدی ، نگفتی که این بارم خرت کرد و تو بخشیدیش ... فقط گریه کردی و گفتی که: دیگه تحمل نداری ، گفتی : این دفعه دیگه قضیه جدی تر از همیشه است و انگار که شوهرت کلا عاشق یکی دیگه شده ، گفتی که : تمام تلاش این چند سالت در جهت حفظ زندگی بی فایده بوده ، گفتی که : می خوای جدا شی ... نمی دونم چرا با وجود اینکه مدت هاست هم منتظر این تصمیمت بودم و گاهی تشویقت هم می کردم که این تصمیم رو زودتر بگیری ولی از اون روز تا حالا انقدر بهم ریختم و پلک چشمم که دیگه کلافه م کرده . عجیبه ولی انقدر کلافه ام که انگار زندگی خودم داره از هم می پاشه ، کلا من این مدلی ام ، مشکلات دوستام منو خیلی بیشتر از حد معمول اذیت می کنه و اصلا نمی تونم شاهد ناراحتی شون باشم . حرصی که از اون روز تا حالا و هر بار که باهات تلفنی حرف می زنم ( تقریبا هر روز ) و تو از جزئیات رابطه شوهرت با دوست دختر جدیدش برام می گی می خورم برای خودمم عجیبه ! انگار دلم می خواد یه راهی باشه که این اتفاق نیفته ، با اینکه به حامی می گم : من اگه جای تو بودم همون دفعه اول که این اتفاق افتاد همه چی رو تموم می کردم ولی نمی دونم چرا اصلا دوست ندارم زندگی شما که اتفاقا با عشق شروع شد به اینجا برسه ! به قول حامی : خدا رو شکر که خدا به ما از این پولا نمی ده که خودمونو خراب کنیم ! و خودم همش خدا رو شکر می کنم که حامی به اصرار های من به همکاریش با شوهرت( خوب من اون موقع این چیزا رو راجع به شوهرت نمی دونستم ولی گویا حامی می دونسته ) توجهی نکرد ( قربونش برم من که انقدر عاقله ) و ناراحتم از اینکه به حرف های من که می گفتم : نذار این پول های نادرست بیاد تو زندگیتون توجهی نکردی ! چقدر راجع به این روزها بهت هشدار دادم ! چقدر بهت گفتم : وقتی می بینی شوهرت از راه نادرست پول می یاره تو زندگیت چشمت رو نبند و ذوق کن که خونه پونک رو با آجودانیه و ماشین ٢٠۶ رو با آزرا عوض کردین !!! چقدر بهت گفتم : پول حروم زندگی رو به گند می کشه و یه روز می رسه که از خونه آجودانیه و ماشین آزرا سوار شدن پشیمون می شی ! گوش نکردی دوست من ، گوش نکردی ...من هر کاری که از دستم بر می اومده قبلا برات کردم و حالا منو ببخش که جز سنگ صبور بودن و دعا کردن کاری دیگه ای از دستم برات بر نمی یاد دوسته خوبه تنهای شکسته ام ...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak