ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

  1. خیلی بده که آدم با کلی ذوق بره یه عالمه پول شامپوی جدید اونم 450 میل و خمیر دندون جدید اونم بزرگترین سایزش رو بده و توی راه همش خر کیف این موضوع باشه و کلی هم پزش رو به حامی بده که ببین چه چیز توپی خریدم !  ... و بعد با وجود اینکه اصلا نیازی به حموم نداره واسه اینکه شامپوش رو افتتاح کنه(روز دوم پریود باشه و اصلا هم توجه نکنه که این کار خونریزی و کمر دردش رو تشدید می کنه ) !!! بره حموم و در شامپو رو باز کنه و بوش کنه و کیف کنه و به خودش بگه : به به دمت گرم ممول خانم چی خریدی!!! بعد با دسته از پا درازتر بیاد بیرون چون اون شامپوئه موهاش رو مثل چوب خشک کرده و بعد هم که می ره مسواک بزنه ببینه خمیر دندونه خیلی بد مزه است .بعد هم کمرش شروع به درد وحشت انگیزناکی بکنه. در این مواقع آدم تو شلنگ شنا کنه بهتر نیست آیا ؟؟؟!!!
  2. دیشب فرصتی دست داد تا با عزرائیل یه گپی بزنم .اون می گفت : پا شو اومدم ببرمت بهشت !!! من می گفتم : نه بذار آقامون بیاد ازش اجازه بگیرم ، من بدون اجازه آقامون جایی نمی رم ! خلاصه از عزی خوشگله اصرار و از من که واستا آقامون بیاد بعد ، خلاصه همین جوری می زدیم تو سر و کله همدیگه ... بعد یوهو آقامون اومد و دید که من کف خونه ولو شدم و رنگم پهلو به پهلوی گچ و یه بالشت هم تپوندم رو صورتم . بعد که با وحشت ازم پرسید که چی شده ؟ فقط تونستم بگم : خونریزیم زیاده ... بعد خیلی کمرنگ دیدم که حامی داره سریع از در خونه می ره بیرون. وسط گفت و گو با عزی لای چشامو باز کردم و کمرنگ تر دیدم که برگشته و توی یه دستش جیگره و توی اون یکی یه پاکت پسته . بعد که پسته ها و جیگر ها رو به زور کرده تو حلقم ، تازه تونستم حرف بزنم و پررنگ ببینمش . یادم اومد که چیکار کردم که به این روز افتادم .فک کن از صبح داشتم از خونریزی و درد می مردم . واسه خودم خوشحال راه افتادم رفتم آرایشگاه که ابرو هامو ور دارم . توی راه حس می کردم دنیا داره دور سرم می چرخه ولی باز از رو نرفتم که . توی آرایشگاه هم منگ بودم .مدتی که داشت روی ابرو هام کار می کرد اصلا توی این دنیا نبودم . بعد که کارم تموم شد دیدم خانمه هی می گه : می خوای الکل و بتادین بدم بهت ؟ حالا من پیش خودم فک می کنم که این دختره خله ها واسه چی انقدر اصرار داره به من پنبه و الکل و بتادین بده !!! گفتم : نه مرسی لازم ندارم . بعد که پاشدم دیدم بله خانم زده وسط ابروهامو با تیغ بریده و داره همین طوری خون می ره ازش . تازه فهمیدم که واسه چی انقدر با تعجب به نه گفتن من نگاه کرد . بازم مغزم کار نکرد که واستم همون جا و خونش رو بند بیارم و راه افتادم اومدم بیرون . حالا مگه خونش بند می یاد . دستمال کاغذی گذاشتم روش و خودم رو رسوندم خونه . توی خونه رسما انگار که تو فضا بودم ولی بازم این مغزم رو کار ننداختم که به خاطر خونریزی و فقر آهن این جوری می شم لااقل یه قرص آهنی چیزی بخورم یا اینکه برم دراز بکشم که خون به مغزم برسه. بعدم که یه کم با الی جونم در مورد فندقش ( قربونش برم من قلب)حرف زدیم ولی الان هر چی فکر می کنم یادم نمی یاد چیا گفتیم .بعد دیگه رسما مخم رو فرستادم پیک نیک و پا شدم با اون حالم کیک !!! پختم تعجب. فک کن وقتی تموم شد و گذاشتمش توی فر دیگه روی زمین بیهوش شدم .بعدم که جریان گفتمان با عزی ... بعدم که دیگه اومدن حامی . حالم که یه کم جا اومد دیدم که انگار نصف سرم فلجه . اصلا نمی تونستم با چشم راستم ببینم .خلاصه که نزدیک بود یه سفر بریم بهشت و شام رو مهمون برو بچ باشیم که این حامی نزاشت .ولی خدایی از دیشب موندم که چی شد من جرقه زدم که کیک بپزم با اون حالم . حامی بیچاره از عید داره خودشو خفه می کنه که: کیک هوس کردم ، پس کی می خوای این کیکه رو بپزی؟ این پودر کیکه خراب میشه ها .منم توی این مدت هر بار یه بهانه ای آورده بودم . حالا چی شد یوهو زرتی دیشب با اون حالم هوس کیک پختن کردم خودمم نمی دونم !!!
  3. بعد از خفه کردن خودمون با لاست حالا داریم شبا خودمون رو با پیریزون بریک دار می زنیم . می گم چه خوبه این سریالهای خارجکی می یاد ایران و ما مجبور نیستیم چرندیات تلویزیون خودمون و ماهواره رو تحمل کنیم .تو کل ماهواره یه کانال VOX و RTL بود که من عاشق برنامه هاش بودم ( وای که دلم چقدر برای برنامه های تیم مالزر و داس پرفکت دینر و اون خانمه که موهاش صورتی بود و کار دکوراسیون می کرد و اون برنامه زنای باردار تنگ شده )که اونم کارتی شد . بعد دیگه عزا گرفته بودیم که شبا چی کار کنیم که حوصله مون سر نره که دیدیم کانال mbc Persia  راه افتاد ولی بعد دو سه روز اونم ضد حال شد و دری وری پخش کرد . حالا خدا رو شکر این سریالها به موقع به دادمون رسید .البته حامی جان هفته ای شونصد تا فیلم هم می یارن خونه که شرح دیدنشون رو قبلا دادم ولی این سریالها یه چیز دیگه ان . من که با لاست خیلی خیلی خیلی حال کردم و تا اینجای پیریزون هم خیلی خوشم اومده تا ببینیم بعد این چی قراره ببینیم .  
  4. خوب تقصیر من چیه که مامان حامی پنج شنبه شب مهمونی گرفته . من که نمی تونستم با ابروی پاچه بزی برم . می تونستم ؟!
  5. در راستای مهمونی فردا شب اینجانب مجددا امشب یک عدد عملیات انتحاری اپیلاسیون در راه دارم . اگه زنده از عملیات برگشتم ! می رسم خدمتتون .
نوشته شده در چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak