ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

از پشت بغلم کرده و در حالی که مشغول ماچ پشت گردنمه می گه : به نظر تو هم ما خوشبختیم ؟

می گم : یعنی می خوای بگی تو با من خوشبختی ؟

می گه : آره خیلی ، تو چی ؟

می گم : آره منم خیلی ولی به جز وقتهایی که پول نداریم ، وقتهایی که بد اخلاقی ، وقتهایی که به حرفم گوش نمی کنی ، وقت هایی که به خاطر باکس آفیس نمی زاری برنامه مورد علاقه ام رو ببینم ، وقتهایی که مجبوری دو شب تنهام بذاری ، وقتهایی که خونه رو بهم می ریزی ، وقتهایی که اتاقت نامرتبه ، وقتهایی که حواست پرته ، وقتهایی که چند تا مجله پشت سر هم می خونی(با عرض معذرت یه چند تاشون رو هم باید سانسور کنم) با عصبانیمی پره وسط حرفم و

می گه : پس ببخشید اونوقت جنابعالی کیا احساس خوشبختی می کنین ؟؟!

می گم : وقتهایی که نمی پری وسط حرفم ، وقتهایی که پیشمی ،وقتهایی که مهربونی ، وقتهایی که قربون صدقه ام می ری ، وقتهایی که برام شعر می خونی، وقتهایی که پول داریم ، وقتهایی که برام توبلرون می خری ، وقتهایی که برام بستنی می خری ، وقتهایی که معده ام درد می گیره و تو پشتمو می مالی ، وقتهایی که فیلم های مورد علاقه مو می یاری، وقتهایی که تو کار خونه کمک می کنی ( بازم معذرت که باید چند تاشو سانسور کنم ) خیلی وقت ها دیگه ...

با قلبمی گه : خوب باشه از این به بعد دیگه نمی پرم وسط حرفت !!!

 

.

.

.

پی نوشت : مرسی از دوستای عزیزی که منو تو پست قبلی راهنمایی کردن . ولی خودمونیم راهکار شیده جون دیگه خدا بود ها ...

نوشته شده در شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak