ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

ناقلم خدمتتون که بعد از یک هفته ای به سر بردن در فاز دپ خفن ناراحتو تلاشی بی فایده در جهت بو نبردن حامی از این موضوع الان دیگه خوبم . باید بگم که  این فاز دپ بابت مشکلات پیش اومده از دو روز قبل از آخرین پستم شروع شده بود و جمعه شب با یک داد و بیداد 3 دقیقه ای عصبانیو یک معده درد خیلی خیلی خفن و یکساعت گریه آخر شب گریهو یک روز استراحت توی خونه ( شنبه ) تموم شد . انقدر اون چند روز حالم بد بود که اصلا دلم نمی خواست چیزی بنویسم و هر بار که می رفتم سراغ ورد تا یه چیزی بتایپم می دیدم اصلا حوصله نوشتن ندارم . خدا رو شکر که زود تموم شد . واااااااااااای که چقدر حرف دارم براتون .

اتفاق خوب این چند روزه این بود که چند تا دوست جدید پیدا کردم ! کجا ؟ تو مهمونی خونه ی همکار الی جونم . الی سه شنبه گفت که قرار شده با همکاراش پنج شنبه عصر برن خونه یکی دیگه از همکارا که تازه عروسی کرده . به منم گفت حالا که حامی تا جمعه نیست تو هم بیا بریم . راستش اولش به همون دلیل دپ و اینا نمی خواستم برم ولی بعد الی جونم اصرار کرد و منم دیدم که خیلی دلم یه مهمونی زنونه می خواد این شد که پر رو پر رو زبانپاشدم رفتم مهمونی خونه کسی که ندیده بودمش ولی تعریفش رو از الی جونم زیاد شنیده بودم . البته با اینکه هیچ کدوم از همکاراش رو ندیده بودم ولی چون همه رو از قبل و طبق تعریف های الی می شناختم اصلا باهاشون غریبگی نکردم . یعنی کلا اخلاق من طوریه که با همه چایی نخورده فامیل می شم !!! نیشخندخلاصه کلی خونه عروس دیدیم و کلی از سلیقه عروس خانوم تو خرید وسایلش کف کردیم و کلی آش رشته و سالاد ماکارونی خوشمزه خوردیم (شما بخون خودمونو خفه کردیم )و کلی رقصیدند و کلی همه چیز خوب بود جز دو تا پسر بچه یکی از همکارای سابقشون  که از لحظه اول رو اعصاب من اسکیت می کردند.بزرگتره 5 دقیقه یک بار یادآوری می کرد که : خاله تولد گرفتم ، خاله دوچرخه کادو گرفتم ، خاله ماشین دارم ، خاله مامانیم تولدم دوچرخه خریده ... کوچیکه هم که قربونش برم دهن همه رو کمپلت آسفالت کرد با گریه ها و کثافت کاریاش کلافه. بعد فک کن رفتارشون با مبل ها در حد رفتار انسان های نخستین با کامپیوتر بود .مامانه هم که قربونش برم اصلا انگار خونه خودشه ، هیچ مشکلی با بالا پایین پریدن بچه هاش رو مبل و تخت و انگشت کشیدن بچه کوچیکه به ویترین و تف کردن موز روی مبل و صندلی نداشت . اصلا نمی زاشت بچه هاش قریبی کنن یه وقت . فک کن موقع آش خوردن یوهو دیدیم یه چیزی تلپ خورد تو پهلوی خواهر ساسا . بیچاره پرپری نزدیک بود سکته ناقص بزنه . نگو پسر بزرگه هوس کرده یه سر جفت پا بپره تو کاسه آش ، اونوقت اشتباهی هدف گیری کرده ، خورده تو پهلوی پرپری!!!تعجب یه وقت فک نکنین مامانه خودشو ناراحت کرد ها نه ... جون خودم کلی ذوق در کرد از این ژانگولر گل پسرش . اونوقت پسر کوچیکه هم که ده دقیقه یه بار یادش می افتاد عر بزنه و بکوبه رو شونه مامانش . مامانه هم که اصلا فک کنم گوشش عادت کرده بود و صداشو نمی شنید ، چون سخت مشغول تعریف کردن رو کم کنی خواهر شوهر و مادر شوهرش بود . تنها شانسی که آوردیم این بود که ساسا یه نیمچه جزبه ای داشت و ازش حساب می بردند . یه وقت هایی که چشم مامانه رو دور میدید یه تشرکی می رفت و البته وقتی متوجه می شد که مامانه داره با غضب نگاهش می کنه که چرا نمی زاری بچه عقده هاشو خالی کنه یه قربون صدقه ای هم وسطش در می کرد. من که از اول تا آخر مهمونی نگران تخت و صندلی و عطر های روی میز آرایش و مبل و میز وسط عروس بودم ( شما بخون حرص می خوردم )دیگه فک کن صاحبخونه بدبخت چه حرصی خورد (شما بخون چه دهنی از اعصابش آسفالت شد ).بعد از آش ، چایی آوردن با نبات . فک کنم پسر بزرگه به عمرش نبات نخورده بود چون تا چشم ازش بر می داشتی گوله می کرد طرف ظرف نبات و هر دو طرف لپاش رو پر می کرد . چند تا هم واسه روز مبادا بر می داشت می زاشت تو جیبش . اینا این جوری . اونوقت پسر پرپری جون اصلا انگار در مقایسه با اینا از یه کره دیگه اومده بود !!! انقدر مودب بود که من اصلا باور نمی کردم که یه پسر 4 ساله است . مثل یه انسان امروزی روی مبل می نشست . تا بهش چیزی تعارف نمی کردی بر نمی داشت . تا ازش چیزی نمی پرسیدی حرف نمی زد . با بچه ها هم که بازی می کرد نه مثل اونا رو تخت می پرید و نه بی اجازه دست به عطرها و عروسک های روی میز آرایش می زد . کلی کیف کردم از زحمتی که مامانش واسه تربیت این بچه کشیده بود ماچ. خلاصه اینکه در کنار اون موجودات عجیب و غریب ، یک عروس خانم با سلیقه و کدبانو،خانم م و دختر آرومش ، خانم ت و پسر شون ، ساسا و شیطنت هاش، پرپری و پسر گلش و الی جونم کلی خوش گذشت. فک کن دم در موقع خداحافظی الی جونم رفته سوار ماشین شده به من می گه بیا سوار شو . می گم : من چطوری از اینا دل بکنم !!! بغلبعدم که موقع برگشتنی ساسا جونم کلی لطف کرد و اینا رو انداخت تو ماشین ما که با هم بریم . دیگه قیافه من دیدنی بود ابرو. البته خدا به من رحم کرد که این دو تا به محض سوار شدن بیهوش شدند .

شبم که خونه الی جونم خوابیدم . البته تا ساعت 4 و3 صبح با پتو و تشک کشتی می گرفتم و بعد خوابم برد . کلا من هیچ جا غیر از خونه خودم خوابم نمی بره حالا فک کن حامی هم نباشه و منم کمی تا قسمتی اسبی باشم دیگه تا صبح باید واسه خودم تو رختخواب جفتک چارکش بازی می کردم . صبح جمعه هم که الی جونم ساعت 8 بیدار باش زد و یه صبحونه توپ خوردیم و یه ناهار خوشمزه پخت و منتظر حامی بودیم که زنگ زد گفت نمی یاد و من کلی ناراحت ( شما بخون اسبی خفن )شدم . بعد از ناهارم که  بر گشتم خونه و حامی اومده بود و تازه از خواب بیدار شده بود .بعد از سه روز دوری ،اومد دم در منو بغل کنه و ببوسه که هوارم بلند شد و به مدت 3 دقیقه عربده کشیدم . بعدم هر چی حامی سعی می کرد واسم توضیح بده که چرا نیومده خونه الی اینا و می خواست آرومم کنه فایده نداشت . یوهو این وسطه داداش کوچیکه زنگ آیفن رو زده می گه : هوس کردم امشب شام رو با شما بخورم! عصبانیچون دلم نمی خواد کسی متوجه بحث های من و حامی بشه سریع اخمامو باز کردم و رفتم حامی رو که از شدت ناراحتی رو تخت دراز کشیده بود رو بوسیدم و گفتم : بلند شو بعدا راجع بهش با هم بحث می کنیم و اونم مثل همیشه ملاحظه حال خراب منو کرد . خلاصه این مهمون ناخونده ولی به موقع رو که باعث شد بحث من و حامی تموم شه رو تا ساعت 10 پذیرا بودیم ( شما بخون تحمل کردیم ) . البته این وسط معده بنده چنان بشکن و بالا بندازی راه انداخت که من روی زمین به خودم می پیچیدم و هی حامی منو بغل می کرد و پشتم رو می مالید . داداش کوچیکه می گفت: از دیدن قیافه درب و داغون تو منم معده درد گرفتم ، تو رو خدا با خودت اینجوری نکن! بعدم که معده من کمی بهتر شد حامی تعریف کرد که چون تو دانشگاه با یه الاغی دعواش شده بوده و اعصابش خورد بوده نیومده مهمونی و به من هم نگفته که مثلا من حرص نخورم !!!

شب که می خواستیم بخوابیم اومده بغلم کرده می گه : ببخشید که انقدر تنهات می ذارم و تو  انقدر بهت فشار می یاد که اینطوری بهم می ریزی. از مهربونی و با شعوریش و از اینکه چرا مشکلات دست از سر ما بر نمی داره و نمی زاره یه آب خوش از گلومون پایین بره در جا بغضم ترکید و تا یکساعت و اندی تو بغلش عرعریدم ولی خیلی آروم شدم و کلی روحیه ام بهتر شد .من خیلی راحت گریه نمی کنم و بیشتر خودمو خورد می کنم تا اینکه با یه گریه خالی کنم( ببین حال و روزم چقدر خراب بود که گرییدم )، ولی همیشه بعد از گریه یه عالمه سبک می شم و روحیه جنگنده ام قوی تر می شه . شنبه هم که حامی تو خونه بود و منم موندم تو خونه و یک روز کامل رو با هم بودیم و یه لازانیای خوشمزه براش پختم( به تلافی رفتارم ) و شب هم یه بازدید عقب مونده از خونه داداشم کردیم . الانم که دارم واستون قصه حسین کرد شبستری تعریف می کنم حالم خیلی خیلی خوبه . از معده درد خبری نیست و تصمیم گرفتم که مثل سابق با مشکلات بجنگم و روشونو کم کنم و خوشحالم که کلی دوست جدید یافتیدم قلب. همین جا هم از خانم م تازه عروس و همچنین الی جونم بابت پذیرایی خوبشون تشکر میکنم و امیدوارم که از این به بعد اگه قراره مهمونی بگیرن محض رضای خدا که نه ولی محض رضای اعصاب مهمونا اون همکار سابق رو دعوت نکنن!!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak