ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

ای بابا این چه وضعیه ؟ این بلاگفای گور بگور شده چرا این قدر بازی در می یاره ؟! یه روز باز می شه ده روز باز نمی شه ! بدبختی اینه که بیشتر وبلاگ هایی که من می خونم بلاگفایی اند بعد من این همه روز ازشون بی خبرم اون وقت یه روز که باز می شه باید یه دفعه شونصد تا پست بخونم چشم درد می گیرم خوب عصبانی 

می دونم اینو که الان می خوام بنویسم بعدش همه تون ( به خصوص ایرن و رها و مبی ) می یاید غر می زنید البته می دونم حقمه ها ! چیزه ... امممم... من پنج شنبه با علم به اینکه حامی نیست که کمک کنه یا لااقل خرید کنه ١٨ نفر مهمون دعوت کردم ! البته اولش قرار نبود ١٨ نفر باشن ها اولش ١۴ نفر بودند بعد تا ساعت ٣ شدن ١٨ نفر ! آخ که جونم در اومد تا اون همه خرید رو تنهایی ببرم تا خونه و چهار طبقه بکشم بالا ! تو خیابون در حالی که حدود ١٣ -١۴ کیلو میوه و ٣.۵ کیلو جوجه و کلی خرت و خورت دیگه دستم بود و با نهایت بیچاره گی کیسه ها رو می کشیدم دنبال خودم دیدم یه خانم مسنی با یه چادر گل گلی به سرش به سرعت داره به طرفم می یاد و فحش می ده و می گه : نکن خاک بر سرت کنن نکن ! آخه بدبخت تامدون های دستت پاره می شه ! نکن این همه سال ما کردیم چی شد ؟! واسه چی داری اون همه بار می کشی با خودت بیچاره آخه ؟!!! نکن فکر کردی کسی قدر می دونه ؟‌ نمی دونستم بخندم یا گریه کنم ! بدون کلمه ای یه لبخند تحویلش دادم و اونم با اخم خیلی معنی داری به راهش ادامه داد . بعد که ازم رد شد کم مونده بود تو کوچه بزنم زیر گریه ! بعد هی تا خونه فحش بار خودم کردم و به خودم غر زدم  . حامی که اومد اون همه میوه و خرت و خورت رو دید یه عالمه هم اون غر زد .

مهمونی خیلی خوب برگزار شد درست همون طوری که می خواستم ولی جمعه صبح با چنان گرفتگی کتف و بازو و گردنی از خواب بیدار شدم که خدا نصیب نکنه ! یعنی گلاب به روتون به چیز خوردن افتادم ، فکر کنم به قول خانمه تامدون ها م کشیده شده بودند ! که البته با یه دوش آب گرم و مقادیر متنابهی ماساژ توسط دست های شفا بخش مامانم برطرف شد .

 دیروز خواهرم زنگ زده می گه : چرا انقدر خودتو ول کردی ؟ چرا به خودت نمی رسی ؟ بدنت خیلی شل و وارفته شده ! چشمات بی انرژی شده !!! اصلا دیگه اون شیطنت سابق تو چشمات نیست ! صورتت بی روح شده ! ( مرسی روحیه ! ) بعد یه لیست بلند بالا از چیزایی که باید بخورم تا به اصطلاح اون و مامان جون بگیرم ردیف کرده برام ! بهش می گم :‌آخه اگه اینا رو بخورم چاق می شم بعد حامی زن چاق دوست نداره ! می گه : بیچاره این جوری ام بی ریخت شدی فکر می کنی حامی از زنه بی ریخت خوشش می یاد ؟!

خلاصه که در پی این متد روحیه بخشی فوق العاده خواهرم و البته نصایح محترمانه اون خانمه تو کوچه که لحنش به خصوص خیلی روم اثر گذاشته ! از دیروز غروب تصمیم گرفتم که دیگه آدم شم ! و از خودم بسان یک اسب کار نکشم و به خودم برسم و بی خیال چاقی شم و بخورم حسابی و البته کمتر واسه هر چیزی حرص بخورم !

نوشته شده در شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak