ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من یه عالمه نوشته بود پس چی شد آخه ؟! کوفتت بشه پرشین بلاگ !

خوب چون حوصله دوباره نوشتن نداره خلاصه شو می گم . دیروز حامی ساعت ٢.٣٠ اس ام اس داد که نمی یاد و استاد سرا می مونه ، چون دیر خبر داد نشد با کسی ست کنم که برم پیشش یا بیاد پیشم ، رفتم خونه و از اونجایی که خونه قربونش برم پهلو به پهلوی طویله می زد تا ساعت ١٢.۴٠ شب نان استاپ به کزت گفتم زکی و انقدر کار کردم که جونم در اومد ! بعد ساعت ١٢.۴٠ که داشتم می خوابیدم فکر کردم که هیچ بعید نیست که من جدی جدی با کزت یه نسبت خونی داشته باشم ! به جون خودم یعنی اگه غر غر های تلفنی حامی نبود باز همین طور کار می کردم تا خود صبح ! وقتی همه چراغ ها رو خاموش کردم ( از دیشب تصمیم گرفتم با چراغ خاموش بخوابم آخه قبل تر ها وقتی حامی نبود همیشه یه چراغ تو خونه روشن می گذاشتم )که بخوابم باز  وسوسه شدم برم یخچال رو از برق بکشم و بشورمش ولی استخون درد امونم نداد ! بعد قشنگه ماجرا اینجاست که هم سرم به شدت درد می کرد هم تب داشتم ! ولی آی کیف داد صبح که از خواب پا شدم خونه رو عین دسته گل دیدم و همه جا برق می زد آی کیف کردم و قربون صدقه خودم رفتم که نگو !

خلاصه همین ماجرا رو با جزئیات کامل نوشته بودم   .

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak